پدر بزرگ !
چشمان کشتیات در گرگ و میش کدام فلسفه
به گل نشست؟
که . . .
در سراشیبی نردبان شکستهاش،
واژگان – واژگونه- جفت میشوند؟
لگدمال شوق تنازع
پدر بزرگ!
چشمت . . .
با کدام لنگه چشم خواب آلود
جفت شد؟
که . . .
یادت نیست
لنگه چشم جاماندهات
در ضیافت حشراتی
که سوار نکردی
هنوز . . .
باور نکردهاست
جهانشمولی عدالتت را!
ارثیه من کن!
اضطراب نامتناهی
تپش دستانت را
در هیاهوی . . .
تناقض هزار افسانه ناقص
پسران دیگرت . . .
بر طوفان آویختهاند
به جای کوه . . .


