سهم من از صورتت اسطورهای خاموش بود
قصههایی دور و مدفون در عبور نامها
اشتهای دیدنت از خاک در من میوزید
آه! اما ... رفتهبودی از عروج بامها
گفتهبودند از نگاه کوه میرویی، ولی،
کوه بر چشمان من رویید از رویای تو
در کلام باد پیچیدم به شوق واژهای
گم شدم در انعکاس تازه آوای تو
در درخت و رود رقصیدم به سبک سنگ و خاک
ذره بودی؟ نور بودی؟ من کجا فهمیدمت؟
هفت سقف از من گذشت و ماندهام بر کوه قاف
میروم بیرون ز گردون، شاید آنجا دیدمت!


