تبليغاتX
و خدا گفت: شروع....
و خدا گفت: شروع....
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ... ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
شنبه پنجم آبان 1386
دانشمند خواهیم شد ...! ...  

متن سخنرانی من در اولین همایش فرزندان نخبه (علمی- ورزشی-قرآنی) کارکنان دولت-  مشهد مهرماه 86

 

دانشمند خواهیم شد!               اما محصول حیاتمان بمب و مرگ و دروغ نیست...

آموزگارمان، نور و بهار و درخت و آبشار

در لوله های آزمایشگاهمان از ترکیب عشق و معرفت، نمک زندگی تبلور می کند

بودن تو، نبودن من نیست!    حتی ویروس هم حق حیات دارد.

چون ما در رگ اعداد جاری خواهیم شد و فرمول های زنده، راز بودن را

برایمان آنقدر بلندبلند تکرار می کنند که همه یکی شویم ... بی زمان و درجریان

دانشمند، قهرمان، حافظ دین، نخبه...، به هر نامی که خطابش کنید، گرانبهاترین ثروت یک ملت است. وارث قرنها تلاش مستمر بشر در راه تعالی و بزرگترین نقطه امید چشمان نیازمند هر جامعه.

وطن عزیز ما، غرق در برکات بی انتهای الهی، از دیرباز مهد عالمان و عارفان و پهلوانان بزرگ، خواستگاه معرفت و تمدن و فرزانگی بوده است. میراث گرانبهایی که امروز در سایه جان فشانی هزاران شهید عالیقدر در رگهای من و شما جاری است. جاری است که جاودانه شود در آبادانی، نیک بختی و تعالی ذره ذره خاک پرگهر ایران عزیز.

چه دردناک است که نابرابری ظرفیتهای رشد در این سو و آن سوی مرزها، جریان این گنج عظیم را به سوی خاکهای بیگانه بکشاند!

در جهان تکنولوژیکی امروز که تجارت ذهن، تجارت اندیشه و دانش، سودآورترین سودا است.

چه سودی از این بالاتر که من و شما سالها در سایه سرمایه های این آب و خاک، از بیت المال این ملت، علم می اندوزیم، مهارت می آموزیم و زمانی در آغاز احساس بزرگی و بالندگی، به رایگان، حاصل تمام این خون دل خوردن هزاران ساله را به بیگانگانی هدیه می کنیم که با آغوش باز پذیرای خلاقیت، دانش و توانایی ما هستند.

بله! سخن از درد دیرینه و آشنای "فرار مغزها" است!

چه رنجی از این بالاتر که مجبور شوی میلیونها چشم آرزومند را که نیازمند گامهای بلند تو هستند رها کنی؟ که هیچ غربتی وطنت نخواهد بود .... و هیچ ملتی مستحق تر از ملت خودت به تلاش تو!

چقدر عادت کرده ایم که از ماندن دانشمندان و قهرمانان بزرگ در کشورمان تعجب کنیم!

و چقدر گوشمان پر است از جمله های : " حیف نیست تو ایران بمونی؟ .... تو اینجا هدر می ری! ... برو جایی که قدرت رو بدونن!"

چرا؟ مگر ما سرمایه های این مملکت نیستیم؟

دزدی نیست که میوه نبوغمان را خوشه چینانی صاحب شوند که هیچ نقشی در رشد ریشه های ما نداشته اند؟

جای برنامه ریزان علمی ما خالی که سخن داغ محافل دانشگاهی ما توصیه به Apply کردن و رفتن است و دردناکتر این که این تب جانسوز به دبیرستانهای ما هم سرایت کرده که ... " اگر گوهر گرانبهایی در وجودت داری...حیف است!"

مگر آنسوی مرزها چه اتفاقی در شرف است که تمام نخبگان ما را مجذوب خویش می کند؟

فرهیختگانی که نه به هوا و هوسهای دنیا دلخوش اند و نه اهل طمع به منصب و مقام...
شاید ارزش اجتماعی اش بنامند، شاید فرصتهای تعالی بیشتر و ... فراغت از دغدغه امرار معاش در راهی جداگانه از علم...

آیا امکان فراهم کردن این زمینه ها در کشور غنی و پهناور ما وجود ندارد؟ که ملت عزیزمان، خود از سعادت تلاش خالصانه نخبگان خویش بهرمند گردد؟

آیا زمان آن نرسیده که ما صادر کننده علم و تکنولوژی به سراسر جهان باشیم و نه صادر کننده مغز؟

مطمئنا بالندگی علمی، معنوی و ورزشی ایران اسلامی بزرگترین آرزوی تمام فرزندان متعهد این مرز و بوم است و امیدوارم که هرگز این زمزمه ناخوشایند را از فرزندانمان نشنویم که :

هیچ کس گاری ما را به قطاری تبدیل نکرد...

هیچ کس شوق و انگیزه پرواز نداشت...

من نمی دانم که چرا قافله علم از اینجا نگذشت... یا اگر آمد و رفت، پدرانم سرگرم چه کاری بودند؟

یا اگر با قافله گشتند گهی ... برنگشتند چرا؟

....

والسلام علی من التبع الهدی...

ئاسو شجاعی – 27/7/86

دوشنبه دوم مهر 1386
سلوک ...  

هوالحق

 

سلوك براي رسيدن به معرفت حقيقي :

 

هدف: رسيدن به اوج ظرفيت وجوديمان ،به عنوان يك انسان ،در نزديك شدن به خدا

يعني تبديل به همان كساني شويم كه بايد باشيم .

"سالك بي غرض راه روشنايي" اصطلاح قشنگي است .

 

براي سلوك، سرخپوستها 5 مرحله پيشنهاد مي كنند :

  1. تصميم به سالك شدن و اصلاح بينش خود در مورد كل هستي
  2. انضباط و خويشتن داري وتلاش و نظم در بيادآوردن آموزشها و دروني كردن آموخته ها
  3. شكيبايي و وقت شناسي و تمركز
  4. معرفت پيشه شدن
  5. آموختن روش" ديدن "و بينندگي

 

در اينجا بايد با خيلي مفاهيم آشنا شويم :

1-ابرآگاهي : اين حالت شما مي توانيد همه چيز را به ياد بياوريد حتي ...در مراتب بسيار لذت بخش آن حتي روز الست را و همان "پيمان روز اولين"و قولي كه داده ايد ....وقتي به ابرآگاهي مي رسيم كه تصميم بگيريم جهان را درست بشناسيم .

براي تسلط بر آگاهي بايد به سلسله حقايق زير معتقد باشيم :

  * تمام اشيا پرتوي از لطف خدا هستند .پس در تمام آنها نشانه هاي خرد ، اعجاز و درسهاي باارزشي را جستجو مي كنيم كه ما را به دانش حقيقي مي رساند

  * رعايت مرز بين شناخته ، ناشناخته و ناشناختني و درك كامل مفهوم تمام آنها

 

2-شناخته : تمام دانشي كه در زندگي چه به طور موروثي و ناخودآگاه از جامعه كسب شده باشد ، چه خودمان با تحصيل علم و معرفت به آن رسيده باشيم ، شناخته هاي ما هستند . شناخته دانش دروني شده ماست كه برايمان بديهي به نظر مي رسد و بر آن احاطه داريم .

 

3- ناشناخته : قلمرويي پوشيده در هاله ترس اما در دسترس و قابل كشف . مانند تمام علوم و فنوني كه بلد نيستيم ولي مي توانيم ياد بگيريم . خيلي از اطلاعاتي هم كه در راه معرفت در مورد خودمان و هستي مي بينيم در محدوده ناشناخته هستند . ناشناخته ، قابل درك و شناختني است و انسان در رويارويي با آن در بهترين موقعيت خود است چون تمام استعدادها و خلاقيتش را شكوفا مي كند .

ما بايد با ترسيم ناشناخته با استفاده از ديدن مهار شده خويش آن را در دسترس ادراكمان قرار دهيم .

 

4-ناشناختني : توصيف ناپذير ، تعمق ناپذير و غير قابل دسترسي براي انسان .

حضرت علي (ع) در توصيف شناخت ذات خدا مثال بسيار زيبا و با ارزشي دارند كه به وضوح موقعيت انسان در برابر ناشناختني را به تصوير مي كشد .

انساني كه به درياي "تلاش براي شناخت ناشناختني" بپرد ، گيج و فرسوده مي شود و در سرگرداني عقل و هوشياري براي كمترين برداشتهاي ناقص خود ، بايد بهاي گزافي بپردازد . تقريبا همه آدمها حداقل يكبار به چنين دريايي پريده اند !

به خاطر بياوريد چه پر خطر و بي ساحل شما را در افسون خود غوطه ور كرده و ...

 

5- تمركز: كوشش بيش از حد براي جابجايي سطوح آگاهي

 

6-خودبزرگبيني: بزرگترين دشمن ما كه باعث مي شود از وقايع اطراف رنج ببريم و بدون آن آسيب ناپذير مي شويم (البته با توكل به خدا). هرگز با ملايمت نمي توان به جنگ آن رفت. درست بخوريد،كافي بخوابيد،در شاديهاي ديگران شريك شويد ولي ...

مدام مواظب رفتار و افكارتان باشيد، تمام گناهها بازتاب خودبزرگبيني اند.

 

7-بي عيب و نقص بودن : استفاده مناسب از انرژي و به جريان انداختن آن براي اتصال به مبدا هستي

8- فهرست استراتژيك : مدتي خودتان را زير نظر بگيريد ، مثل يك ناظر جدا از خودتان، و سعي كنيد كاملا بدون تعصب در مورد كارهايتان نظر بدهيد .بعد يك فهرست از تمام كارهاي روزمره تان تهيه كنيد و تصميم بگيريد كه حذف يا تغيير كداميك در مصرف انرژي شما صرفه جويي مي كند .اين فهرست استراتژيك مجموعه الگوهاي رفتاري شماست كه بايد دست كم هر سه،چهار روز يكبار آن را بازنگري و اصلاح كنيد.

خواهيد ديد كه در فهرستتان خود بزرگبيني بيشتر از همه وقت مي گيرد .

 

9-خودآزمايي : وقتي فكر مي كنيد در يك مساله بي عيب ونقص شده ايد در ميدان عمل خودتان را آزمايش كنيد و دائما به رفتارهايتان توجه كنيد.

 

10-خرده ستمگر : هر عاملي كه هميشه ما را ناراحت كرده است مثلا آدمهاي تحمل ناپذيري كه در مواضع قدرت قرار دارند و ديگراني كه رفتارشان ما را خرد مي كند .

همه اينها عامل فرسايش خودبزرگبيني ما هستند و مي توانيم در عين مبارزه با آنها براي اصلاح يا نابوديشان ، از حضورشان براي اصلاح خودمان هم استفاده كنيم .

 

نكته ها :

 -براي سالك واقعي حتي بدترين ستمگران هم خنده دار هستند .

-نبايد بدون استراتژي با خرده ستمگر مواجه شد .

-نبايد اعمال و احساسات خود و خرده ستمگر را زياد جدي گرفت .

-آنچه ما را در مقابله با خرده ستمگر از پا در مي آورد ،فرسايش عادي خودبزرگبيني ماست و اينكه فكر كنيم شخصيتمان خرد شده است

-اگر با خشم و غضب و بدون خويشتن داري اقدام كنيم ، شكست خورده ايم و هر كس شكست بخورد ، به خرده ستمگر مي پيوندد .

 

نكته بسيار مهم :

آنچه يك انسان را به خرده ستمگر تبديل مي كند ، استفاده بيش از حد، مغرورانه و غلط از محدوده شناخته هاست .

 

11- خويشتن داري : حفظ روحيه وقتي كه حس مي كنيد داريد زير پا لگدمال مي شويد

12-انضباط : گردآوري همه اطلاعات در مورد خود ، خرده ستمگر و نقاط ضعف ، قوت و خصوصيات رفتاري هر دو ، در حالي كه تو را خرد مي كنند .

 

13- وقت شناسي : رهايي از آنچه تا كنون به تاخير افتاده است. وقت شناسي دريچه سدي است كه توسط خويشتن داري ، انضباط و شكيبايي ساخته ايم تا با برنامه ريزي انرژي بي كران هستي را در زندگي خودمان به جريان بياندازيم .

 

با آرزوي موفقيت و سر بلندي تمام انسانهايي كه

 گامهايشان را در راه حقيقت بر مي دارند.

 

آسو شجاعي.

یکشنبه یکم مهر 1386
Naquqatci ...  

بسم الله الرحمن الرحيم

 

خشونت تكنولوژيك) (Naquqatci

جنگ ! ... زندگي با كشتن ديگران !

حتي گياهان هم براي بقاي خود مي جنگند ، ولي .... Naquqatci جنگي متفاوت است .

جنگي كه تمام وجود انسان را به يغما مي برد ، تمام حجم قلب ، ذهن و چشمهاي سرگردانش را .

War as a way of life !                                    

ما مدام در جنگيم ؛ با نفسمان ، با طبيعت ، با مرگ ، با زندگي ... با مجموعه اي از اضداد ... چرا ؟

تمام گامهاي شكاك انسان تاريخي در كوره راه هاي كشف و ادراك به جستجوي سعادتي مفقود بر داشته شده است ... در دنياي مكعبي تمام فيلسوفان كله مربعي و جهان ساده تمام آدمهاي كله كروي .

كدام راه ما را به خوشبختي خواهد رساند ؟

كدام فرمول رياضي ، نت موسيقي ، يا آزمايش هسته اي تضمين كشف راز جاودانگي است ؟

... دين ، اخلاق ، سنت ، خرافات ، يا پست مدرنيسم ... چه كسي انسان را به خدمت گرفته تا جهان را در چهره امروزينش بيافريند ؟

جهاني كه انسان را به چشم يك Cyber Organ مي نگرد ، موجودي آلي كه پيچ و مهره تكنولوژي است .

Naquqatci ، انسانObject  شده را به استثمار مي كشد تا تغيير شكل جهان ماده پرست عصر رنسانس را به Cyber Society  هاي زمان ما سرعت ببخشد .

زندگيهايي كه هركز اتفاق نمي افتد – زندگيهاي مجازي ! –

و جهاني كه به يك تصوير تبديل شده – جهان هايدگر! –

 تمدن مدرن به سمت واقعيتهاي مجازي پيش مي رود . جايي كه ماهيت انسان را به يك Icon محدود مي كند ، Icon هايي كه چرخ دنده هاي عظيم مدرنيته را با تمام جانشان چرخانده اند، اكنون اشيايي كپسوله شده اند كه جهان در اطراف آنها و تنها به خاطر آنها شكل گرفته است !

آيا اين اوج Humanism است ؟

در جهان مجازي شما مي توانيد جاي هر كسي كه خواستيد ، زندگي كنيد ، تمام هستي مجازيتان را به تصرف خويش درآوريد و خودتان همه چيز ، همه چيز ! زندگي مجازيتان را انتخاب كنيد ...

اين ما را به كجا مي كشاند ؟

اين تفكر اساسا در عصر مدرنيته متولد نشده ، افلاطون و پيروانش و حتي خيلي از فيلسوفهاي اسلامي و شاعراني مانند شيخ شبستري هم جهان مادي را جهان مجازي و" سايه عالم واقع" معرفي كرده اند و ... همان مثال مشهور افلاطون در مورد اسيران غار نشين كه سايه اشيا را واقعيت هستي مي پندارند متصل به اين رشته است ، تا برسد به اصل عدم قطعيت در فيزيك و نظريه موج – ذره بودن نور !

وقتي مي خواهيم خواص موجي نور را بررسي كنيم ، نور موج است و وقتي به دنبال ويژگيهاي ذره ايش مي گرديم ، نور ذره ! ...

ما از ابتداي خلقت در جهاني پر از نورهاي موج – ذره و گربه هاي شرويندگر زنده – مرده  ، آفريده شده ايم ...

ولي هيچ گاه تا به اين حد مرزهاي خيال و واقعيت در هم نياميخته بودند .

آيا انسان به خاطر عدم تواناييش در تصرف حقيقت ، جهان را به جهاني مجازي تبديل كرده ، با اين فرض كه ذهن انسان دستيافتني تر از حضور عيني اشياست ؟

جهان Global   شده ، كه چيزي جزهجوم تصاوير و نشانه ها ندارد ، جهاني ظاهرا انعطاف پذير و در باطن سخت و خشن است و مدام خوشبختي تكنولوژيكي ما را ياد آور مي شود .

جهان امپراطوريهايي كه دامنه سلطنتشان به صفحه چهارگوش مانيتورتان محدود مي شود و تمام حيات شما را ذره ذره مكيده اند .

جهان پفك نمكي ها ، نوشابه هاي شيميايي رنگارنگ و قرصهاي نشاط آور !

شما مصرف كننده اطلاعاتي هستيد كه به چشمها و گوشهايتان هجوم مي آورند و مدام تلقين مي كنند : " اين جهان شماست !!" ،" شما بايد به اينها فكر كنيد !" ، " شما به اينها ... نياز ... داريد !!"

ما در دنيايي زندگي مي كنيم كه تمام ساكنان تاريخ آرزومند آن بوده اند و تمام اين تمدن بسته بندي شده را خودمان به آرزو خواسته ايم ، اما چه بسيارند آدمهايي كه دور از هجوم آهنين ماشين ، به حيات انسانهاي اوليه فرار كرده اند و متعصبانه با تمام نمود هاي تكنولوژي مخالفت مي كنند ... چرا ؟

اگر سعادت در همان زندگي غارنشين بود ، پس انسان تمام راه تاريخ را چرا دوان دوان طي كرد؟

عبور از عالمي كه مرز ناشناخته و ناشناختني در هم آميخته بودند به قلمرو شتاب گيج كننده فن آوري...

جايي كه مرز ميان حال و آينده كمرنگ و كمرنگتر مي شود .

 بايد بپذيريم ! تكنولوژي در حال دگرگوني ماست .

آينده فراتكنولوژيكي ما چگونه خواهد بود ؟ ما در كدام جهان زندگي مي كنيم ؟

با توجه به اينكه هر انسان در جهان شخصي خودش زندگي مي كند كه الزاما نيازمند هيچ اشتراكي با جهان مادي نيست ، مي توانيم مثل شتر مرغ در برابر تمام Dead Luck هاي راه سرمان را در شنهاي ترس و جهل فرو كنيم و اساسا جز منافع مادي خودمان براي هيچ موجودي اصالت وجود قائل نشويم و خودمان خداي جهان خودمان باشيم .

آنگاه يك Object واقعي هستيم ، مخاطب تمام تبليغات رسانه اي ، تعويض مدها و... شعارهاي فرصت طلبانه !

مثل تمام آدمهايي كه هر روز به هيات ديكته شده يك جماعت لباس مي پوشند ؛ يك روز موهاي سيخ و شلوارهاي كثيف و رنگ باخته و روز ديگر ...

مصرف روز افزون لوازم آرايشي بلندگوي اين حقيقت است كه انبوهي از آدمها در جهانهاي خصوصيشان ، " انسان " را مي پرستند ، هر چند هم سر خودشان را كلاه بگذارند !

چون چشمي با ارزشتر از چشم ساير انسانها نمي يابند و مي دانند كه آن چشمها هم قادر به درك زيبايي ظاهرند ، مي كوشند تا با تمام قوا جلب توجه كنند !

Naquqatci  انبوه آدمها را مخاطب قرار مي دهد ، انبوه آدمهايي كه "خودشان" را نمي شناسند و در جهانهايشان بيگانه اي نامانوس حكومت مي كند . بيگانه اي مثل پول ، قدرت ، تن و نه خدايي كه از رگ گردن به آنها نزديكتر است !

آدمهايي كه از تنهايي مي گريزند چون موجود باارزشي را درون خود نمي يابند كه در كنارش آرامش يابند و هر چه در جهانشان است ، ترس است و اضطراب و سرگرداني ...

آدمهايي كه فيلمهاي افسانه اي ، فيلمهاي تند و تيز احساسي ، فيلمهاي وحشتناك براي آنها ساخته مي شود ، تا متحيرشان كند و براي لحظه اي همه چيز را فراموش كنند ، شبيه راهي كه قرصهاي آرامبخش و مواد مخدر به آدم پيشنهاد كرده اند: ... فراموشي ... و غرق شدن در يك گمراهي عميق و بي ساحل !

البته اين تنها بحران قرن ما نيست . در تمام تاريخ ، ميلياردها انسان درچنين جهاني  مي زيسته اند!

جهاني پر از جن و پري و رمال و دلقك ...جهاني كه از مرزهاي تنگ كوچه ، محله و فوقش روستا يا شهر آدمها فراتر نمي رفت ، جهاني كه انسان مركز بود و هر چه از او دور ، پوشيده در لايه اي از توهم و افسانه!

همان دردي كه مولوي در قصه مرد مارگير از آن مي نالد ؛ عجز و تحير انسان در برابر پديده هايي كه از او خيلي كوچكترند...

امروز ما در جهاني زندگي مي كنيم كه مرزهاي زماني و مكاني آن به سادگي پيموده مي شوند .

جهاني كه هر ثانيه مي توان شاهد هزاران شاهكار عظيم علمي ، هنري و انساني بود و در مقابل از ميليونها فاجعه غم انگيز با خبر شد .

جهان ما مي تواند به وسعت تمام كائنات گسترش يابد و حتي از مركز سياهچاله اي بگذرد و بعد جديدي از هستي را به ما بنماياند ... اما ...اگر تاريك و رعب آور باشد ...چه كسي به آن نور خواهد بخشيد ؟

در تمام مكاتب بدون خدا ، نوردهنده اي هميشگي و بي نياز وجود ندارد و انسان بايد خود راه خويش را روشن كند ، انسان تنها و بي پناه كه يا زير چرخهاي تاريخ خرد مي شود و يا اندك زماني بر آن سوار است و هيولايي به نام "تاريخ" گذشته و آينده اش را رقم مي زند ، حتي بسياري از پيروان مذاهب آسماني نيز نامحسوستر از آنچه فكرش را بكنند در جهانهايشان "تاريخ محور" هستند . اعتبار حوادث در تاريخ تعيين مي شود و آنچه در زمان حال مهم است ، مصلحت تشخيصي افراد است .

اما ... چه در دينهايي كه " يهوه" خدايشان بود – خداي جبار و منتقم ، دقيق و عادل با چهره انساني موسي كه براي نجات قومي استثمار شده و ستم كش بر انگيخته شده بود – و چه در دينهايي كه " تئوس" را مي پرستيدند – خداي مهرباني و عشق و گذشت وايثار ، با چهره انسانيي چون مسيح كه در دور باطل انتقام امپراطوري شواليه ها آمده بود تابخشايش و محبت را نثار جانهاي خسته كند – تمام پيامبران تاريخ ، الگوي خودشناسي و خدا محوري بودند و مقتداي تعادل ، هر چند كه پيروانشان در عبور از زمان در افراط و تفريط سقوط كردند .

جهان امروز ما ، آميخته اي از خشونت و ستم كشي است و نيازمند خدايي با دو چهره : " تئوس – يهوه " !

جهاني كه در پشت پرده پيچيدگي اش ، در يك سو انسان را دارد و در سوي ديگر تمام كائنات ، دوست يا دشمن او يا بي توجه به حضورش ، در حال عبور و تبديل .

انسان پيش از مدرنيته ، با مفاهيم انتزاعي از فيزيك – شيمي – زيست شناسي و صنعت روبرو بود ، علومي گه ماهيتهاي متفاوت داشتند و فلسفه اي نيوتني را بر جهاني اقليدسي حاكم كرده بودند ،آنقدر خشك كه حتي مكتب اتحاد " عدد – ذره – نقطه مختصات "فيثاغورث ، پيدايش اعداد گنگ و لغو مركزيت زمين هم نتوانستند از خشونت خارجش كنند .

مدرنيته هم عصر ماشين بود و گله هاي بورژوا كه چرخهاي صنعت بودند و ...

سر انجام كشف قوانين خارق العاده تبديل علوم به يكديگر ، نظام جهانبيني ما را دگرگون ساخت ...

و تبلور تمام علوم در فيزيك ، درك نويني از خلقت را به بشر هديه كرد و اين آغازي بود براي فلسفه هاي پست مدرنيستي و ترس از قانون دوم ترموديناميك و ... شكل جديدي از تنازع بقا :

جنگ اطلاعات ، جنگ دانش ، جنگ تكنولوژي !

... ما كجا هستيم ؟؟؟

در همكنش متقابل فلسفه و تكنولوژي چه تاثيري در معرفت و ايدئولوژي انسان عصر Naquqatci خواهد گذاشت ؟

آيا وحدت علوم در ابعاد نانومتر ما را به وحدت وجود و درك عميقتري از توحيد رهنمون نيست ؟

و اينكه خدايي عالم را محور جهانهاي خصوصيمان قرار دهيم ؟

خدايي كه با چهره مقدس " الله " خالق تمام واقعيتهاي مجازي و حقيقي است و حاضر است شما را در هر جهاني كه زندگي مي كنيد ؛ اعم از اقليدسي ، ريماني ، فراكتالي و ... به اوج خوشبختي برساند !

انسان عصر ما ، كافي است با خالق اتم آشنا شود ، خود اتم پيامبرش خواهد شد با نمايش شگفت آورترين معجزه هاي تاريخ ... و اگر از ماوراي فرهنگ متعصب موروثي اش بنگرد ، چهره واحدي از خدا را خواهد ديد ، در ديني واحد كه تمام پيامبران تاريخ ، اعم از انسان و درخت و ستاره و اتم ، رسولان آن بوده اند و تسليم شيريني عشق مقدس خدايش  .

آيا رسيدن به خدايي واحد ما را از چنگ Naquqatci رها خواهد كرد ؟

يا ... سرنوشت محتوم بشر گم شدن در تاريكي ناشناخته وهم و Cyber World خويش است ؟

و ....

                                                             . . . بايد بيانديشيم ! . . .

 

والسلام علي من التبع الهدي ...

آسو شجاعي

 

سه شنبه بیستم شهریور 1386
ماه رمضان ...  
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
دانشمند من ...  
دانشمند من"

من دانشمند چهل ساله اي را مي شناسم كه از فراز كتابهاي قطورش خدا را تصور كوچكي  مي پندارد كه قدش از چهار سالگي او بلندتر بود و اكنون در همان نقطه كوتاه جا مانده چون خودش آنقدر رشد كرده كه آدمها را  باكتريهاي كودني ببيند كه در اشباع گوشت و اكسيژن سريعتر تكثير مي شوند . او آنقدر بزرگ شده كه مفهوم حق حيات را به  شهرت بفروشد .

او شبها خواب كودكان عقب مانده اي را مي بيند كه نمي تواند از خواندن رياضيات لذت ببرند .

او شبها خواب گياهان عصباني و ميوه هاي مسموم را مي بيند ،  اما هميشه بغض خوابهايش را با شير گاوهاي فيلسوف و قرصهاي نيوتني از گلو به معده اش تبعيد مي كند و صبح چشم در چشم مدالهاي افتـخار مي گشايد و آينه دستشــويي  قدرت ،  ذكاوت و خدمتهاي ارزشمندش را يادآور مي شود .فريزر يخچالش هر صبح پذيراي سهم وجداني است كه در نايلون خفه مي شود تا به طور يخ زده دو هزار سال ديگر به عنوان اسطوره اي باستاني در موزه به نمايش درآيد .

اقيانوس علم او آنقدر وسيع است كه ماهيهاي سواحل چهار طرفش همديگر را نمي شناسند اقيانوسي كه طراوت تمام رودها را مي بلعد و انرژيشان را تخمير مي كند.

قدش آنقدر بلند است كه همه زمين نقطه كوچكي جلوه كند كه حضورش چندان تفاوتي به حال جهان ندارد و ساكنينش حشراتي كه مرگشان حق حيات مي دهد ،  او مي داند كه اگر چشمهايش را ببندد ديگر هيچ چيز فاجعه نيست .

اصلا به او چه كه يك وجب آنطرفتر از ديوارهاي سربي آزمايشگاهش موجوداتي كه جمجمه شان پر از زباله هاي خاكستريست از تفكر محروم شوند !

مطمئنا آزمايش روي آدمها نتيجه بخش تر از  موشها خواهد بود .

او مي داند كه اگر لكه اي از نقشه جغرافياي جهان پاك شود ،  اسمهاي كمتري را حفظ خواهيم كرد و در همه چيز صرفه جويي ميشود تا مثلا كلمه سخت افغانستان را ننويسيم و شايد اسم كوتاه و خوش آهنگ خود را روي آزمايشگاه همسايه اش بگذارد ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍  !

او هرگز خواب نديده كه اگر يك وجب آنطرفتر متولد مي شد افغاني بود ،  مادرش پتو سر مي كرد و پدرش در كوههاي تكرار با دشمني ناشناخته مي جنگيد .

دانشمند چهل ساله من نميداند كه تنها يك وجب با خود آنطرف مرزش فاصله دارد !

اين فاصله هست ،  مرزي بين او و خودش !

مرزي بين ما و خودمان ! اطلسها مرز بندي شده اند كه ما از اينكه جاي ديگران نيستيم احساس خوشبختي كنيم . چه كسي دانشمند چهل ساله مرا به خواب چهار سالگي اش  بر خواهد گرداند ؟

به ارتفاعي كه خدا از او بلندقدتر بود .

چه كسي براي ما واژه انسانيت  را هجي خواهد كرد ؟ تا تلفظ درست حق حيات را ياد بگيريم .

چه كسي جز . . . خودمان !

                                                                                    آسو شجاعي