تبليغاتX
و خدا گفت: شروع....
و خدا گفت: شروع....
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ... ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
سه شنبه سوم شهریور 1388
تقاضانامه‌ای برای خدا ...  

به نام خود خود خودت

 سلام...

یک سلام تکراری و کمرنگ! کوچک و دور درست به اندازه من و نه شایسته مهربانی تو

مثل سلام پژمرده یک گمشده خسته... سلامی که هیچ‌کس دوستش ندارد!

. . .

کاش بزرگتر بودم و بیشتر می‌شناختمت

کاش بیشتر بودم و هر ذره‌ام به دنبال نشانه‌ای می‌گشت

کاش . . . نزدیک‌ترین دوستت بودم و در گوشم زمزمه می‌کردی: "وصطنعتک لنفسی!"

کاش قطره‌ای از اراده تو بودم در رگ‌ها هستی و مرزی نبود که نامش را "من" بگذارم . . .

لطفا من را پس بگیر از خودخواهی‌هایم و مالک تمام لحظه‌های من باش.

پس . . . دوباره سلام!

پر از طراوت و شوق و انرژی بی‌نهایتی که از خودت هدیه گرفته‌ام.

خدای عزیز! یادم هست که قول داده‌بودم دنیا مرا دگرگون نکند. خوب می‌دانی که عوض شده‌ام! تمام زندگی در ذرات وجودم رنگ به رنگ می‌شود و من گاهی اینجا را با خانه‌ام اشتباه می‌گیرم و آرزو‌هایم کوچک و کوچک‌تر می‌شوند.

اما هنوز می‌جنگم! آرزوی دیدن و شنیدن و دانستن مرا به موجود بزرگسالی تبدیل کرده‌است که از ورای قلب کودکانه‌اش گاهی، دغدغه‌های ملال‌آور دنیای آدم‌بزرگ‌های روزمره را هم می‌فهمد. اما باور کن که هجوم تمام ثانیه‌های پیشین را در هراس از زمینی‌شدن، از لذت‌های فراموش‌شدنی و از فراموش‌کردن عامدانه زمان، بی‌تاب گریخته‌ام.

از ورای تمام نادانی‌هایم، می‌دانم که رهاشده‌ای سرگردان نیستم زاده تخیل خدایی فراموشکار

دنیای شگفت‌انگیز من در وحدت نامکررش مرا به تو پیوند می‌دهد و آرامم می‌کند ؛ که چنان نامتناهی مرا آفریده‌ای که در سلسله سقوط و صعودهایم، از کشف تو ناکام نخواهم ماند.

خدای عزیز! در تمام راهم دانسته‌ام که بیهوده مرا به هزاران ورطه پرتاب نکرده‌ای و عاشقانه ایمان داشته‌ام که تمام راه به ظاهر گسسته زندگیم یگانه است. چون تو یگانه‌ای! و اکنون در پرتو وحدانیتت موجود واحدی خواهم شد. با خودم. با تمام خودم متحد می‌شوم و شاخه‌های اضافه‌ام را با چشم‌های باز، خود هرس خواهم کرد.

خدای خوب و مهربان که "رب" ما هستی و این بزرگترین اقتخار ماست! چشم‌های ما را رو به بی‌کران حضورت بگشای، رو به علم بی‌نهایتت و حقایق عمیق تمام جهان‌ها

و قلبمان را پاک پاک پاک، تنها برای خودت و آنچه نیکو می‌پسندی نگه‌دار.

و ذهنمان را آزاد از هر چه سرگردانی و سرگرانی، وقف راه جاودانت کن در آموختن علم و معرفت حقیقی

و جسممان را مرکب روح بلندی قرار ده که جز وصال تو هیچ آرزویش نیست.

پروردگار عزیز! خواهش می‌کنم، حتی یک نفس ما را به حال خودمان رها مکن و هرگز به آنچه در توانمان نیست میازمای و مصونمان کن از کوچک‌ترین اندیشه، آوا و عملی که از تو دورمان می‌کند و ضمیرمان را آلوده.

پروردگارا! کمک کن که هرگز از یاد نبریم کودک بوده‌ایم و پیر خواهیم شد. پس خلوص و کنجکاوی کودکی را در نهادمان جاودانه کن و لیاقت احترام و محبت به سالخوردگان را از ما دریغ مدار.

پروردگارا! ما را از مسخ‌شدگی در باتلاق قضاوت و تعصب و خودبرتربینی و جهل نجات فرما و یاری‌مان کن که از آزاد اندیشیدن و آزاد گام برداشتن خود را محروم نسازیم.

پروردگارا! کمک کن که وعده‌های نفس را با عهد تو اشتباه نگیریم و خودبزرگ‌بینی‌مان زنجیر بردگی بر گردن ما نیافکند و منفعت‌جویی گذرای خویش را ترازوی سنجش کرامت بشر نسازیم.

پروردگارا! یاری‌مان کن که یادمان نرود هیچ‌کس بنده و برده ما نیست و خلیفه تو بودن، نماینده علم و لطف و قداست و رحمت تو بودن است نه ستم کردن بر خویش و غرق شدن در عمق ناشناخته خواستن و آلودن و گم‌شدن.

پروردگارا! یاری‌مان کن که باور کنیم "تو وجو داری!" و نمی‌توان فریبت داد و هرگز در دروغ مصلحت نجوییم.

کمک کن که هرگز چشم‌مان را بر باران رحمت و نوازش محبتت نابینا نسازیم و شاکر باشیم بر گنج‌های عظیمی که در گوهر سلامتی، خانواده و دوست به ما سپرده‌ای.

پروردگارا! کمک کن که هرگز از یاد نبریم که هیچ‌کس بهتر از تو مصلحت ما را نمی‌شناسد و هیچ‌کس بیشتر از تو ما را دوست ندارد و سرشارمان کن از خویش تا آیینه رحمت و عظمت تو باشیم.

پروردگارا! ما را چنان از نورت متبرک فرما که جز تو هیچ نباشیم!

آمین

آرزومند بندگیت: ئاسو.

چهارشنبه هشتم آبان 1387
ديوار كوتاه ...  

كوتاه است! چه از خشت باشد، چه سنگ و چه آهن... مرز ناقصي است كه شوق تجاوز را مي‌افزايد به حريم آن‌چه بناست محافظش باشد.

نه عمق شالوده‌اش به‌كار مي‌آيد، نه عرض حضورش... ناتوان است از درك حقيقت خويش

نه پنهان مي‌كند از نفوذ نگاه، نه باز مي‌دارد از هجوم عبور... و نه سايه‌اي دارد كه در پناهش، از دوزخ بگريزي...

مرز ناقصي است...

حتي اگر بر سرش سيم خاردار برويد و در دلش مين... باز هم ديوار نيست!

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
تقدیر نامه ای برای خدا ...  

پروردگار عزیز!

ممنون که ما را انسان خلق کرده‌ای که زندگی را درک کنیم در عظمت حیات هستی و عاشقت شویم که دم به دم متحیرمان می‌کنی با زیبایی‌های وصف‌ناپذیرت.

خدایا! ممنون به‌خاطر تمام خوشبختی‌های بزرگی که به ما ارزانی داشته‌ای. گنج‌های بزرگی که نام‌شان را خانواده‌‌‌، خواهر و برادر و دوست گذاشته‌ایم.

خدایا ! ممنون به‌خاطر این‌که همیشه خدای ما هستی نه مثل ما که گاهی بنده‌ات نیستیم!

ممنون که متواضعانه، هیچ مرزی نگذاشته‌ای که دیوار  میان خدایی و بندگی باشد.

ممنون که قلب‌مان را پایگاه محبت‌ات کرده‌ای و محک معتبری برای شناخت خودمان

ممنون که کلاه سرت نمی‌رود و هرچه از جنس توست از فریب مصون!

ممنون که مردن قبل از مرگ را آفریده‌ای و تولد بعد از مرگ... تا در فراز و نشیب این سلسله چشم‌های ما دیدن را بیاموزد و شرمنده شویم از تیرگی دردناکی که در ورای چهره های معصومانه‌مان، ابلهانه، حکومت می‌کند.

ممنون که باز چهره شرمنده‌مان را نیز پنهان می‌کنی در ورای هزاران صورتک شادمان، سرمست و پیروزمند ... و هیچ‌کس جز وجود مهربانت نمی‌داند که اضطراب گمراهی و شرم روزمرگی چگونه در هر دم و بازدم به رگ‌های ناآراممان پمپاژ می‌شود.

 


... ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
بهشت ...  

تقديم به همسفر و همراز صبور: محسن

                                           به خاطر روح بزرگ و ادراك خالصانه اش از شعر و شعور

 

بهشت

 

بهشت جلوه مي كند در جوشش مداوم خلقت.

بهشت جلوه مي كند در هنر. هنرمند آيينه خداوند است.

ظرافت، لطافت و روح انگيزي هنر، هرگز زنانه يا مردانه نبوده است. انساني است و خدايي. چه موسيقايي باشد، چه از نوع معماري باشد، چه از نوع  تصوير يا گفتار ...

تناسب وقتي پديد مي آيد كه در درونت بهشت اندوخته باشي.

بهشت تنها آن نقطه سرسبز كنار نهر پر آب نيست كه حورياني نه از جنس معرفت، در وزش نسيم، به غمزه، جام شراب تعارفت كنند... و تو لم داده باشي كنار ديسهاي پر از ميوه و خوراكي هاي رنگارنگ ... كه چنين بهشت كسالت باري، بدون تعالي، بدون كشف، بدون ادراك... بدون زندگي...

بهشت سراسر لذتي نيست كه از خداوندگار عشق انتظار مي رود.

بهشت سراسر محبت است و اخلاص و معرفت.

آنقدر كه هر دم تمام وجودت را فداي تمام ذرات و خالق عزيزشان كني... آنقدر كه حل شوي در زيبايي بي كران هستي... آنقدر كه در هر نفس دوباره برويي، در نگاه هر حشره، طراوت هر برگ، روشنايي ادراك هر حقيقت...

بهشت برشي از فضا و زمان نيست كه شرط وصالش، رخت بربستن از عالم مادي باشد.

دور نيست و هفت مرتبه اش، طبقات آپارتماني نيستند كه هر چه بالاتر مي روي، پر تجمل تر شود.

با هر چشمي كه جهان را نگاه كني و با هر زباني كه به تعريف زندگي بنشيني، گام برداري يا بدوي، از همان روزنه مفهوم رنج و لذت را درك مي كني و اين ادراك مرتبه ات مي شود در آپارتمان بهشت و جهنم.

ثابت نيست! مي تواني از آلودگي حرص و كينه و هوس و تعصب، از دردناكترين شبه لذتهاي جهنمي، چنان چشمانت را بشويي كه عاشقانه ترين نسيمهاي معرفت، ساكن رستگار بهشت ات كنند.

شكنجه گاه هم بهشت تو خواهد بود اگر به دنبال درك بهشت باشي و نه گرد كردن شبه لذتهايي كه تو را وابسته مي كند به محيط، و تمام مي شود بدون آنكه اثر جاودانه اي بيآفريند.

زندگي در بهشت، نه نيازمند قواي جواني است، نه تجربه پيري... فقط عصمت كودكي را مي طلبد در روح بزرگي كه آرزومند تعالي است...

پس بيا ادامه نفسهايمان را مهمان هواي بهشت باشيم.

پنجشنبه هشتم آذر 1386
سنگ ...  

تقديم به ئه سرين به مناسبت اولين گامهايش در زمين شناسي

 

 مجسم كنيد...

صفحه اي نامتناهي و يك آسمان منجمد كه به صفحه تحميل شده است...

تخته سنگ، قلوه سنگ، شن، ماسه ... جماعت سنگهاي متشخص

فقط سنگ! در فاصله هايي كه وجود دارند... سنگهاي بيگانه از هم

فقط از روي سايه هايشان دلخوش مي شوند كه وجود دارند.

بوته خار مهاجري مي گفت:" سالها از ريشه ام دل كندم تا دوشادوش باد، لذت ديدار ناشناخته را بچشم!"

... هيچ سنگي ريشه ندارد

... هيچ سنگي دوشادوش باد سفر نكرده است

حتي سوسكها را هم باد مي برد

حتي آدمهاي سنگين كه لقبهاي بزرگ دارند

... اما ... چه چيز سنگها را روي صفحه چسبانده است؟

سنگهايي كه فقط هواي يك بعد از چهار بعد مختصات را بوييده اند...

هيچ كس آنها را نمي شناسد!

كدام سنگ به عروج مي رود؟

نگاه كن... صحراي عظيمي از سنگهاي هميشه منتظر

كدام تلنگر سنگ را به ناشناخته پرتاب مي كند؟

...

صداي گريه سنگي مرا بيدار كرد..." كاش رودي مي روييد!"

رودها با تمام آبهاي گمنام جهان فرق دارند... رودها در كرانه خود، سنگها را به هم نزذيك مي كنند... رودهاي هميشه مسافر هدفمند

رود سنگ را حل مي كند...

سنگ محلول در لطافت آب، زلال مي شود و ... به اقيانوس بلندترين آرزوهاي هستي مي پيوندد...

سنگي كه دريا مي شود... چه روياي مقدسي!

اما... آسمان منجمد قصه ما باران ندارد و صفحه نامتهاهي اش، رود...

هيچ كس سنگهاي منتظر صفحه قصه ما را از يك بعدي بودن آزاد نخواهد كرد.

مگر...

مجسم كنيد...

همه سنگها در "خود" فرو روند!

كوره آتش درون... اقتدار تمام بلورهاي سخت را به پويايي مايعي اميدوار تبديل مي كند...

خيلي سخت است...ولي

تمام سنگها مي توانند، اگر بخواهند.

و ... رودي سرخ رنگ بر صفحه جاري مي شود... سنگ مذاب...

رودي كه از مرزهاي شناخت خواهد گذشت!

خودتان را جاي سنگ بگذاريد...

بودن در چنين رودي چقدر لذت بخش است...

چهارشنبه هجدهم مهر 1386
من یک درختم؟ ...  

من یک درختم؟

 

ریشه های من در آسمان فرورفته اند و شاخه هایم در زمین...

به کدام سمت رشد خواهم کرد؟

اگر ریشه هایم رشد کنند آسمانی تر خواهم شد و اگر شاخه هایم، زمینی تر!

چرا مرا آفریده ای؟

برای زمین یا برای آسمان؟

- اگر تنه ات عادلانه رشد کند، ستون زمین و آسمان خواهی بود!
یکشنبه پانزدهم مهر 1386
سومین سفر به آن سوی مرزها ...  

سومین سفر به آن سوی مرزها

 

(ارمنستان)

مهم نیست در کدام نقطه زمین باشم. چشمانم باز، آدم را خواهند یافت با نگاه نیازمند و قلب پرامیدش.

همه جا توافق نانوشته ای است بر سر مفهوم نیکی، عشق، صلح، آزادی، صداقت و ... تمام مفاهیم مقابل آنها.

این را می توانی از چهره "آدم" بخوانی.

از هر نژاد که باشد، فوران احساس را می توان از خطوط چهره اش خواند، شادی، غم ، و حتی ... احساسی که به اشتباه بی احساسی اش می خوانند... باز هم چهره اش آشکارا راز می گوید... بلند بلند.

مهم نیست که زبان اش چه نام دارد و تو را با چه خطابی می خواند ... همه جا می توان عاشق شد!

شاید ترازوی ارزشها، در غبار زمان رنگ عوض کند و آدم با چشمانی که به زور بسته شان نگه می دارد به قضاوت خود و کائنات بنشیند... اما باز ...همه جا آدم "آدم" است. با هر فرهنگی که خود را متعلق به آن می داند. چه در کلوپهای شبانه، در مستی هوس در فراموشی دردهایش بکوشد، چه در کلیسا به تضرع بنشیند، چه در جماعت مسجد، چه در ... همه جا خویش را جستجو می کند! در نیاز مشترکی که من بندگی اش می نامم.

خواه بنده تن خویش باشد، بنده قدرت طلبی دیگران ... یا هر لذت نمای تلخ دیگری... و خواه بنده ماورائ الطبیعه ای که هرگز تباه نمی شود.

باز آدم همان آدم مکرر در فضا و زمان است. چه لبریز از علم و تکنولوژی و چه غارنشین. باز غرق است در رویای کشف اکسیر "حقیقت".

درخت، خاک، آب، نور ... همه مشترکند بین میلیاردها انسانی که هرگز صدای یکدیگر را نشنیده اند. همه شاعران شاعرند، حکیمان حکیمند و دزدان دزد!

همانگونه که همه جا مورچه هایش مورچه اند! با هر اندازه، رنگ و رفتار اجتماعی... باز هم می توانی مورچه بودنشان را تشخیص دهی! شگفت انگیز نیست؟

آسمان همیشه همان آسمان مشترک است. خواه خالی از غبار، خواه آنقدر آلوده که سیمای ستارگان را آرزوی کنی! هر رنگی که داشته باشد. خواه آنقدر وسیع چون آسمان دشت، خواه تکه نور محدودی که از لای میله هایی زندان، چشمانت را به روز بشارت می دهد. باز زیباست، پرعظمت و ... یادآور عروج.

هر چند نقشه زمین را با خطوطی به نام مرز جدا کرده اند اما تمام چشمان بین این خطوط، آرزوهایشان را با همین آسمان بازگو می کنند و یاد "وطن" می افتند. وطنی که انتظار تکاملشان را می کشد.

 

ئاسو شجاعی

 

 

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
جواب ...  

"جواب "

 وقتي به دنيا آمدم ،  دنيا هجوم مجهول بود ،  همه چيز را چشيدم تا مزه هاي خالص را بشناسم ،  چشمهايم نگاه خيره را آموختند و گوشهايم دزديدن اصوات را . . . وقتي چشمهايم كفاف نكردند  ،  ياد گرفتم حرف بزنم تا سوالهايم را بپرسم .

آدمها فكر كردن زودتر از ديگران سخن گفتن را آموخته ام كه محفوظاتشان را به مغزم بسپارند تا با تكرار شان حيرت بيافرينم . . . اما من فقط سوال كردم  . كلمات از زبانم شعر گفتند ،  وقتي مادرم از نوشتن شعرهايم خسته شد ،  به من نوشتن ياد داد .

و وقتي از سوالهايم خسته شد ،  گفت : "مدرسه پر از جواب است " . . .با عجله بزرگ شدم ،  اما مدرسه پر از سوال بود .

وقتي معلممان خسته شد ،  گفت اگر مشق بنويسم جوابها را مي فهمم ،  من تكرار را تجربه كردم اما دفتر مشقهاي شلخته ام پر از نقاشي شدند .

وقتي پدرم خسته شد ،  كتابخانه اش را به من سپرد ،  من كتابهايش را با ولع بلعيدم ،  سوالها آنقدر توليد مثل كردند كه نصف مشقهايم را خوردند ،

 تنهايي دوست خوبم ،  به من تغيير و آزمايش را آموخت و هر روز وسايل خانه مان به زيارت سطل زباله و تعميرگاه رفتند .

مادرم تمام حجم صبرش را به كار گرفت كه با نتايج آزمايشات من كنار بيايد نتايجي چون سوراخ سوراخ شدن پرده ها ،  شكايت بچه هاي همسايه ،  آتش گرفتن و...

 مادرم تنها به شعرهايم دلخوش بود و پدرم نقاشي هايم را به دوستانش نشان مي داد و من مداد رنگي هايم را آتش مي زدم تا مداد سياه بسازم .  گفتند اگر چند سالي را جهشي بخوانم  آدم مي شوم ... اما پدر و مادرم ترسيدند از شدت آدم شدن خودم را فراموش كنم . به راهنمايي پرتابم كردند . كتابهاي كتابخانه ام مثل ويروسهاي سرطاني آنقدر تكثير شدند كه از لذت فهميدن مريض شدم ،  به مدرسه نرفتم تا توي كلاس وقتم تلف نشود . كتابهايم خسته شدند اما چشمان تشنه من هنوز هم مهر سوال مي كوبيد . جوابها توي كله ام تخمير شدند و تولد نژاد جديد سوالها ...

مادرم وقتي دلش سوخت گفت : " خدا همه جوابها را بلد است "

سوالهايم را نوشتم :- بعد از مردن از خدا مي پرسم 

اسم سوال و جوابهايم را مقاله گذاشتند و توي مسابقه ها برنده شد .

اما . . . من نمي توانم دفتر سوالهايم را به قبر ببرم .

دوستانم كتابهاي مدرسه شان را حفظ مي كردند و من سوالهايم را ،  آنها تا نمره بگيرند و من تا بعد از مرگ يادم نرود . . .

من بزرگ شدم آنقدر كه اگر در آزمايشگاه تنها بودم كسي از انفجار نمي ترسيد .

تنها از روي شعرهايم فهميدم كه دنياي آدم بزرگها ،  عادت وار تجربه كردن است پس دوباره بچه شدم و من را به دبيرستان فرستادند . . .

وارد رقابت بقا شدم و ميانبرها لذت مناظر راه را ربودند ... همه پنجره ها را نرده كشيدند كه مجبور شوم از در عبور كنم . و . . . آدمها را جدا كردند . . .

من براي خواندن همه كتابهاي دنيا آفريده شده بودم ولي . . . گفتند : آدمهاي باهوش رياضي مي خوانند ،  متوسطها زيست شناسي و كودن ها ادبيات .

مي دانستم دروغ مي گويند ،  اما . . . مجبورم كردند رياضي بخوانم .

حجم عظيم رياضيات در تخته كوچك كلاس نمي گنجيد . كتابهاي بزرگ خريدم ،  فالنامه هاي جبر و آناليز ، ديوانهاي هندسه و . . . سوال .

دبيرمان از من متنفر شد .

بچه كه بودم مي گفتند : فيزيك مثل شعر ،  مثل نقاشي كردن ،  مثل كتابهاي باباست

و من عاشق فيزيك بودم .ولي دبيرمان گفت : فيزيك بازي است . من از بازي خوشم نمي آمد چون لحظه ها را مي دزديد . دبير ديني مان از خدايي كه قرار بود جواب سوالهايم باشد وحشت ساخت .

من باور نكردم . . . پدرم مي گفت : فقط بايد درس بخوانم . . . اما . . . سوالهايم مرا به دنيايي ديگر بردند . آنجا فر مولها بزرگترين اشعار جاودانه بودند و عناصر آموزگاران خلوص ،  رياضيات ،  فيزيك ،  شيمي ،  ادبيات و . . . همه كتابهاي دبيرستان مثل چراغ قوه هايي بودند كه راه را گوشه به گوشه مي نماياندند ،  راهي به كتابهاي عظيمتر و سوالهايي لذت بخش تر و آدمهايي كه از سوال نمي ترسيدند .

من دوست پيدا كردم ،  دوستهايي كه از سوال نمي ترسيدند و با سخاوت جوابهايشان را با من قسمت مي كردند . آدمهايي كه هر شب دفترچه سوالهايشان را مرور مي كردند كه اگر هرگز بيدار نشدند از خدا بپرسند . من ياد گرفتم جواب پيدا كنم ،  ياد گرفتم ابزار آزمايش را براي كشف جواب بسازم .

و مجبور شدم دقت را بياموزم ،  موجود عجيبي كه هرگز بر اذهان عجولي چون من نمي گذرد . . . و ياد گرفتم براي رسيدن به جواب صبور باشم .

همسالانم براي كنكور از جانشان مي گذشتند و من براي سيراب كردن كوير نامتناهي سوالهايم . . . من فقط رياضي نخواندم ،  زيست شناسي ،  ادبيات ،  شيمي و ... وقتي غوطه ور در دنياي خودم كنكور قبول شدم ،  خدا بهترين دوستم به روحم حيرتي جديد آموخت و به تمام كائنات اجازه داد مرا در رازهايشان سهيم كنند . اگر از سنگ فرمول تركيباتش را بپرسم ،  سخاوتمندانه پاسخ مي گويد چون تمام سوالات تاريخ را قبل از من درنورديده ،  درخت ،  باد ،  علف ،  مورچه و آدمها همه استادان مهربان من هستند .

كامپيوترم تمام وجودش را به من مي سپارد كه از لا به لاي مدارهايش صداي واضح ذرات را باز شناسم و بهينه ترين مسير آدم بودن را در آلگوريتم هاي زنده اش پيدا كنم .

خدا به من ياد داده بدون مرگ حضورش را تجربه كنم . من سوالهايم را توي همين دنيا از خدا مي پرسم و بي صبرانه به انتظار مرگ ننشسته ام .

من سوال مي كنم و بزرگ مي شوم . آنقدر كه در جواب مطلق ،  در اوج هستي حل شوم                                                                                          آسو شجاعي 

شنبه دهم شهریور 1386
" قله وجود دارد ! " ...  

هوالحق

 

" قله وجود دارد ! "

 

او داد مي زند .او روي قله ايستاده و داد  مي زند :"قله وجود دارد !"

او سالهاست, قرنهاست , اصلا ميليونها سال است كه داد مي زند : " ببينيد ! قله اي براي رسيدن هست "

 . . .  ديگران در دشت ثانيه ها را مي چرند " هنوز علف وجود دارد !"

زمين برهنه هنوز در گستره ديد چشمان نزديك بين آنها پوشيده از علف است !

يكي از آنها داد مي زند :" نفت تا n سال ديگر كفاف حضورمان را مي دهد  ! "

وقتي سرش پايين است , به موازات كفشهايش زمين را چراگاه عميقي مي بيند كه هر چه بيشتر فرو رود بيشتر مي بلعد .

دشت پر از زندگي هايي است كه هرگز امروز در فردايشان تاثير ندارد !

زندگي هايي كه بارها از يك طرف تخته سنگهاي صاف افتاده اند و هر روز تكرار آن صعود و سقوط هاي متناوب .

آنها توي تكرار و توالي ميليونها سال است سر محدوده چراگاه مي جنگند.

 توي روزنامه هايشان نوشته بودند : "جنگ آينده بر سر . . ." و آنها سالهاست سرنوشت جهان را از روي جنگهايشان تخمين مي زنند.

جنگ بر سر غذا , قوميت  ، قلمرو ، فن آوري و . . . تمام آنچه كه در چراگاه خلاصه مي شود!

او همه اينها را مي داند !

او از فراز قله هنوز هم به دشت مينگرد و فرياد مي زند : "سرتان را بلند كنيد !"

 او مي داند كه چرندگان درنده در يك سير تكاملي مي توانند آدم  باشند! پس هرگز خسته نمي شود.

عده اي سرشان را بلند كرده اند و اولين شعاعهاي آفتاب چشمان سايه زده شان را كورتر كرده است

آخر چشمانشان به تاريكي فضاي موازي شكمشان عادت كرده بود.

آنها متنفر ند ! و با تنفر متعصبانه روح هستي را مي درند.

عده اي ديگر فرياد را شنيدند  ولي آنقدر برايشان تكراري بود كه فكر كردند لالايي هنگام نشخوار است .

 دروغ است اگر بگويم عده اي هرگز نشنيدند , شنيدند ! چون آنقدر بلند و متناوب است كه همه مي شنوند . ولي . . .

تنها آنها , آنهايي كه در دشت نبودند آنها سرشان را بيشتر بلند كردند و توانستند كوه را در گستره آسمان تشخيص دهند

آسمان با سقف آبي چراگاه فرق مي كند .

 آسمان پهنه پرواز است . آنها فهميدند ! و قدمهايشان را بلندتر برداشتند .

سرشان در مكاني بلندتر از پيكره ماديشان قرار گرفت

درخت را ديدند .

پرنده را ، و در هوا بويي متفاوت از عواطف چرندگان درك كردند .

بوي اينكه . . .  نور هست ، آب وجود دارد , . . . هستي هست !

و تازه فهميدند كه حفره هاي صورتشان راه ورود است و تبادل .

آنها چشمهايشان را ديدند و فهميدند اشك مسئله عظيمي است در مقام تحير !

آنها خيلي چيزها را "ديــدند " ولي تا به كوهپايه رسيدند , ديگر سرشان را بلنــد نكردند

 آنها به موازات سري كه بر فراز پيكره ماديشان بود , قله را خودشان ديدند .

آنها هنوز تشنه و سراسیمه توي كوهپايه هاي وضوح سرگردانند و احساس اقتدار آنها را به سوي حكمراني بر چراگاه سوق مي دهد.

گهگاه فريادهاي : "قله وجود دارد " اطمينان دروغينشان را مي شكند .

عده اي چشم بسته به چراگاه بر مي گردند و عده اي به دامنه هاي بلندتر مي گريزند .

آنها فهميده اند كه دشمني به نام غرور وجود دارد و هنوز راه پر علفي تا قله باقي است , علفهاي وسوسه و شكست.

اما از دامنه بهتر مي توان صداها را فهميد .

گاه تپه ها و صخره هاي كوچك دامنه ديد را محدود مي كنند و رهروان " خسته" در همان تپه ها ساكن ميشوند و نسل متكاملتري از چرندگان غير درنده را پديد مي آورند . ولي . . .

عده اي بالا و بالاتر مي روند ، در هر تپه گوشه اي از هستيشان را جا مي گذارند و سبكتر قدم بر مي دارند.

آنها انرژيشان را با ديگران تقسيم مي كنند تا مثل او باشند ، او كه داد مي زند" قله وجود دارد "

آن بالاها علفهاي وسوسه آنقدر ليز و لزج اند كه حتي اگر پا رويشان بگذاري به تپه هاي پايينتر سقوط مي كني و آنجاست كه مفهوم فريادها را بهتر مي فهمي ,

 او بيهوده داد نمي زند ! جهت فرياد او راهي كم علف ، پر درخت و سرشار از چشمه هاي خلاقيت را مي نماياند .

راه سخت , اما واضح و پر نشانه است !

 و . . . وقتي به قله رسيدي , او را مي بيني

. . .

 نه اشتباه نمي كني  , . . .  خودت هستي !

حس ميكني كه ميليونها سال است بر فراز قله فرياد زده اي !

مي فهمي كه هرگز تنها نبوده اي و فوج فوج ذرات چون جريان رودهاي ملكوت  از قله گذشته اند!

اينجا همه يكي مي شوند ,

 همه تفاوتها محو مي شود و تو آنقدر باز تابانده ميشوي كه ديگر وجود نداشته باشي !

 تو در هستي حل مي شوي  و تازه مي فهمي كه هيچ كس فرياد را تكرار نكرده ,

 اصلا تكرار قانون زندگي چرندگان است !

 اينجا همه هستي انعكاس همان " پيمان اولين " هستند و چون فراتر از جهان چهار بعدي پيكرهاست آنرا متناوب مي شنيده اي !

 اين يك صداي ثابت است كه تا بينهايت جاري است  .

 اينجا در قله صدايي عظيم تر وامي داردت سرت را دوباره بلند كني . . .

آه ! قله انتهاي پيروزي نيست ! تازه آغاز راه است ,

 و هنوز ميلياردها پله نوراني پيش رو داري .

حالا مي فهمي همه جهان پله بوده اند !

 انگار همه كائنات براي اين خلق شده اند تا تو را به پاي نردبان برسانند !

 كوه عظيمي كه از آن بالا آمده اي تنها ذره اي كوچك است كه در عظمت تو حل مي شود !

وقتي به نردبان نگاه مي كني تمام عددهاي محور اعداد در يك نقطه منقبض مي شوند و با آهنگ ملايم صدايي فراتر از تمام ابعاد كشف نشده هستي از نردبان بالا مي روند تا  . . .

باقي اين جمله آيد بي زبان

                                در دل آنكس كه دارد نور جان !