تبليغاتX
و خدا گفت: شروع....
و خدا گفت: شروع....
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ... ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
سه شنبه هشتم مرداد 1387
خيال‌ ...  
 یک داستان کوتاه دیگر ...

تقدیم به تمام آدم بزرگ هایی که کودکی هایشان را از یاد نبرده اند.

اصل قضیه در ... ادامه مطلب


... ادامه مطلب
سه شنبه یکم مرداد 1387
پرواز کور ...  

 

يك گزارش واقعي!

تمام تصاوير و آواهايي كه درك مي‌فرمائيد، بدون تصرف، از واقعيت نقل شده‌اند!

......................................

لطفا قصه را در ادامه مطلب جستجو کنید...


... ادامه مطلب
دوشنبه سوم تیر 1387
مساله - داستان كوتاه ...  

 

 

داستان را در ادامه مطالب گذاشته ام. امیدوارم بتوانیم با هم به نقدش بنشینیم.


... ادامه مطلب
پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387
نان ...  

 

صبح ...

فرياد مي‌زنند: نان! نان داغ و تازه!

در تنفس ماشين آلود شهر، نه بوي نان را درك مي‌كني و نه لحن متفاوت نان‌فروش‌ها را...

خطوط چهره گدايان خردسال تو را به دره‌اي عميق مي‌كشاند از كشمكش! درد ... رنج ...

و باز ، بعضت را فرو مي‌بري.

گامهايت همچنان سريع مي‌مانند، بر پياده‌روهايي كه در طراحي بشردوستانه شهر و دركي لطيف از مفهوم مالكيت، جزئي از مغازه‌ها شده‌اند.

به موازات عابراني كه دشوار مي‌تواني از ماشين‌ها تشخيص‌شان دهي...

فضاي رمزآلود خيابان تمام تنت را احاطه كرده‌است... كوله‌باري سنگين از غم بي‌كران ذرات معلق و ... بارش بي‌امان پرسش...

-به چه مي‌انديشند؟ ... چرا؟ ... چگونه؟ ... من كجاي حياتشان هستم؟

تكثير مي‌شوي، به اندازه جان‌هايشان ... اما از ترس گم شدن، چشمانت را به بي‌نهايتي دور دوخته‌اي، كه ديده نمي‌شود...

آدمند!

شايد مسافرتر از تو!

و شايد ... بدون سفر ... بدون گذشتن... چون مجسمه‌هايي غم‌انگيز، خيره به خيابان مكرر... در چشمشان، نه اضطرابي از دير شدن مي‌بيني و نه شوقي براي پرواز و نه آرزويي فراتر از چهار بند فضا و زمان... هر چه هست، نياز است و دردهاي سرگردان!

مي‌گذري...

گاه از خواب زمستاني درختان و گاه از بيداري دردناك گنجشكان و گاه ... از سيري ظاهري نان‌فروش‌ها...

غرق در دغدغه‌هاي بي‌شمار آدمهايي كه انگار نمي‌بيني!

- راهي ديگر نيست؟

... سرشار از درد شده‌اي...

- نمي‌خواهند قصه زيباتري باشند؟ ... نمي‌دانند؟ ...

-  چه‌چيز پايشان را بر كرانه اين خيابان كثيف زنجير كرده‌است؟ ...

. بوي ناني كه تو نمي‌شنوي، چون سيري؟ ... شوق ديدار زيبايي كه چشمان تو هرگز نديده‌اند؟ ... ترانه‌هايي ملكوتي كه گوشهايت در غوغاي ماشين‌ها نمي‌شنوند؟

يا ... دلبستگي به حيات، در جنگلي كه حضور سبزينه در سايه مطلق قعر آن، معجزه است؟

...

مي‌گذري...

عابران ديگر، غرق در دنياهاي خصوصي‌شان، طول و عرض خيابان را به‌قدر مصلحت مي‌پيمايند ... با روايت‌هاي متنوعي از قصه "نان" در چهره‌هايشان.

و تو ...

 انعكاس قصه‌اي كه خودت هم نمي‌داني...

پخش در فضا... اما، در حركت...

 

شنبه پانزدهم دی 1386
كرمان... ...  

 

1- باغ شازده:

 

آب تو را مي برد

برايش فرقي نمي كند كه تو روزي ميوه مغروري بوده اي يا قورباغه اي آوازه خوان!

به هرحال تسليم شده اي ... مثل تمام مردگان ديگر...

هيچ درختي دلش براي برگهاي زرد پارسال تنگ نمي شود، مگر اينكه... قدرت جوانه زدن را از او گرفته باشند!

خيلي خنده دار است...

هيچ كس ترس و حقارت درونت را نمي بيند!

هيچ كس صداي بارانهاي اسيدي قلبت را نمي شنود ... كه تمام حجم هستي ات را سوراخ سوراخ كرده اند.

چه خوب...!

هيچ كس تو را نمي بيند و تو مي تواني لبخند مداومت را به كائنات هديه كني.

اينجا باغ شازده است...

غروب زيبا و شگفت انگيز و ... آدمهايي كه تكرار مي شوند... آنقدر كه تمام شوند...

روزي از ميان همين درختان پير، آدمهايي با كله هاي خاكستري عبور كرده اند. دلشان پر از آرزوي تصاحب و گسترش ديوار مرزهاي تملكشان... هي جنگيده اند و هي گريه هايشان را چال كرده اند...

باور كنيد... از زير تك تك اين سنگفرشها ناله هاي تنهايي آدمهاي پر سروصدا به گوش مي رسد... كه:

كاش لحظه اي مال كسي بوديم كه صاحبمان بماند!

هيچ فرقي با من نداشته اند... همه آنهايي كه فكر مي كردند اين فواره آب گل آلود زيباترين آبنماي جهان است و اين باغ زيبا و كوچك در دل كوير، عظيمترين باغ تاريخ هستي!

چقدر نزديك بودند و مكرر!

فقط مارك شاهزاده يا نوكر و دربان خورده بودند.

با همين آوازها و آرزوها...

راستي چقدر به لباسهايشان افتخار كرده بودند و ... همه به فراموشي پزتاب شدند... مثل صاحبهايشان

آه! رعيتهاي گرسنه چقدر آرزو مي كردند كه از اين ديوارهاي ضخيم بگذرند و حتي يك برگ از درختان باغ ارباب برايشان ... متفاوت بود...

چقدر از دربانها ترسيده بودند... دربانهايي كه آدم بودند... و در وراي خشونت تحميل شده بر چهره هايشان، لبخندهاي مهرباني و لطف دفن شده بود.

راستي... چقدر جالب است اگر دنيايشان از روزمرگي كه آدمهاي روزمره امروز برايشان تصور مي كنند بزرگتر بوده باشد.

فكرش را بكنيد، آنها هم از همين پله ها بالا مي رفتند و همين ماه را با چشمهايشان، درست مثل ما، نگاه مي كردند و شايد حتي بيشتر از ما براي آسمان احترام قائل بودند...

و معماران اين همه زيبايي... چقدر فكر كردند... خلاقيت... هوش... آه! خنك باشد، زيبا باشد، مستحكم باشد و ...

وقتي تمام شد، چقدر لذت بردند! نه از گرفتن مزد... نه! به عظمت روح آفرينش سوگند كه براي هيچ خالقي لذت به بار نشستن درخت تلاشهايش با هيچ مزدي قابل مقايسه نيست.

آنقدر كه اگر غرور، به تعفن تبديلش نكند، شيرينترين راه اتصال به مبداء است... وقتي حس مي كني... قدرت خدا در وجود بيهوده نمي پژمرد و آيينه اش مي شوي ...

شنبه پانزدهم دی 1386
2- بازار كرمان ...  

نقش! ذهن خالق این نقوش هزاران فرياد، هزاران راز بزرگ را در ذره ذره آنها زنده نگه داشته است...در سلسله اي از تكاپو به دنبال معني!

معني! معني! معني!

انحنا... مارپيچ...گنبد...

راستي، دايره با تعالي چه خويشاوندي دارد؟

حتي اگر حضور اعداد خاص در معماري ناآگاهانه باشد (كه نيست!) باز هم دليلي ماوراي دلايل انساني بر روابط اعداد و اشكال و رنگها حكومت مي كند...

بازار كرمان...تضاد و تقابل...

آميختگي معماري مرموز با نگاهي غمگين و مصمم كه داد مي زند: ببينيد! خدا هست... ارزش وجود دارد و... به قول خودمان..."قله وجود دارد!"

ولي آدمها كفش و لباس و خوردني هايي را مي بينند كه از در و ديوار آويزان است...

از مغازه داري مي پرسم،" ميراث فرهنگي براي حفظ سر در زيباي مغازه تان چه كرده است؟"

-سر در زيباي مشبك كاري شده با آيينه هاي منقش به مينياتورهاي بسيار زيبا-

مي گويد:" اگر اجبار آنها نبود، خيلي پيشتر، تمام اين بافت كهنه را خراب كرده بودم..."

مصرف! مصرف! مصرف!

قرنها و قرنها آدمها با چشمهاي گرسنه شان، در اين موزه هنرمندانه و نفيس، به جستجوي امروزشان قدم زده اند، نگاه كرده اند و ... ديده يا ... نديده اند.

و نقوش معصوم اين گنبدها و ديوارها ، در تكرار دايره وار عبور... صداي ميليونها قدم رهگذر را به خاطر سپرده اند... كه شايد كسي آنها را فراتر از ديوار و سقف ببيند.

آدم! آدم! آدم!

 

در شكلها، رنگها و اندازه هاي مختلف...

چطور نگاههاي متعجب و جستجوگر مرا تحمل مي كنند؟  ...  كه آنها را در عمق بناها و فضا و زمين حل مي كند...

آدمهايي كه در حجره هاي باستانيشان موسيقي راك گوش مي كنند ... و زندگي شان به دوردستهايي كه نمي شناسند گره مي خورد...

ويرانه! ويرانه! ويرانه!

آنقدر در ديدن عظمتهاي ويران شده فرو مي روم كه هيچ كس گم شدنم را حس نمي كند...

لحظه ها تكه تكه وجودم را مي بلعند و ... در گرداب صداها و تصاوير غرق مي شوم...

آه! آه! آه!

اين همه آدم با چشمهاي آرزومندشان به كدام مقصد مي انديشند؟

چه مي بينند؟ چه مي شنوند؟

چه كسي مي داند؟ شايد عده اي به دنبال متناسبترين دنباله هاي اعداد طلايي، به چهره ديگران خيره مي شوند... و فكر مي كنند: همين! همين يكي! اين است كه با فرمول زيبايي برايشان لذت را جاودانه مي كند!

عده اي ...

راستي چقدر آدم داريم!

شايد يك عالمه ديوانه هم مثل من، در تمام راه اين بازار، فقط گوش و چشم اند.

و با تمام وجود، مثل يك اسفنج، معرفت فضا را در روزنه هاي بي شمار ذهنشان جا مي دهند و قيافه هاي ذوق زده شان لايه لايه غم و شادي را در زير بازتاب انرژي بي كران هستي، مخفي كرده است.

رشته هاي منظم اعداد و فرمولها... در بوهايي كه مي شنوي... در صداها... در احجام و رنگها... داد مي زنند: " آي! خواهش مي كنم... بفهم! ... اين باران بي امان مفاهيم براي تو نازل مي شود... چترت را بردار !"

دوشنبه دهم دی 1386
چراغ قرمز ...  

 

 

فاصله اي نداري با ادامه راهت در آن سوي اين چهار راه. آنقدر نزديكي كه رنگ چراغ را از همين جا مي تواني تشخيص دهي.

اگر سريعتر گام برداري، پيش از آغاز چراغ قرمز بعدي، از چهار راه خواهي گذشت.

مصمم پيش مي روي. پياده روي خيابان شلوغ براي عبور همزمان دو انسان بزرگسال جا ندارد. مثل ديگر پياده روهاي شهر. و هر مغازه بساطش را درست به اندازه عرض پياده رو در آن گسترانيده... پس ناگزير در خيابان، در انبوه آدمها و ماشينها در مي آميزي.

توده اي از رنگ، بو و حرارت. گاه بيني ات را مي گيري و گاه نفس عميق مي كشي.

گاه چشمانت را مي بندي و گاه با اشتياق خيره مي شوي.

چهار راه آنقدر نزديك است كه اضطراب رسيدن يا نرسيدن نمي تواند تو را از لذتهاي راه محروم كند.

به هزاران آشنا سلام مي كني و به گفتگو مي ايستي.

گهگاه نيم نگاهي به چراغ قرمز مي اندازي و باز ادامه مي دهي.

بر در مغازه ها مي ايستي و قيمت مي پرسي... بدون آنكه به خريدن نياز داشته باشي...

مي خري، مي خوري، سخن مي گويي و ... گاه يادت مي افتد كه ... راه اينجا تمام نمي شود...گامي كوچك بر مي داري و ... باز فراموش مي كني..

آدمها مي گذرند... ماشينهايشان تغيير مي كند، لباسهايشان، رنگهايشان، صداهايشان...

اما هنوز آدمند با همان دردها و آرزوهاي مكرر.

هنوزآشنايند و سرشار از سخنهاي مكرر.

و تو ... قرنهاست ... در ميليونها بار تغيير رنگ چراغ، مي كوشي ... كه راه آن سوي چها راه را فراموش كني ...

 

ئاسو شجاعی...

پنجشنبه سوم آبان 1386
هواپیما از بالا ...  

هواپیما از بالا

-          " اونا چین اون پایین؟" 

-          " نگا کن عزیزم، اونا کوهن.. اون یه رود خونه س... اونم یه روستاس ... نگاه کن!"

-          " توش آدمم زندگی می کنه؟"

-          " آره! توش آدم، گاو، گوسفند، مرغ، مزرعه... همه اینا هستن!"

-          " ولی من نمی بینمشون! اونام منو نمی بینن؟"

-          " نه! آخه ما تو آسمونیم و اونا اون پایین! الان اونا هواپیمای ما رو یه نقطه کوچیک  می بینن!"

-          " چه بد! ولی پرنده ها حتی وقتی پرواز می کنن، همه جا رو می تونن ببین! مامان! من دلم می خواد پرواز کنم!"

-          " خوب الان داریم پرواز می کنیم. ببین چقدر اومدیم بالا!"

-          " نه! هواپیما پرواز می کنه نه ما ! ما نشستیم که! پرواز خیلی کیف داره! من تو خواب پرواز کردم! باد که به بالهای آدم می خوره ... وای... زود باش می خوام پرواز کنم!"

-          " آروم ! الان بقیه نگات می کنن! ببین آقاهه خوابیده! آبرومون می ره! آروم!"

-          " تو گفتی پرواز می کنیم! ولی داری روزنامه می خونی! آخه کدوم پرنده با چشمای بسته، اونم تو یه قفس آهنی پرواز میکنه؟"

زن به فکر فرو رفته بود... "پرواز" ... او هم در خواب لذت وصف ناپذیر پرواز را چشیده بود ... دستش را روی شانه کودک گذاشت... –" آره! منم بلدم تو خواب پرواز کنم! شاید دستهای ما هم اولش بال بودن و بعد که به راه رفتن عادت کردیم خدا اونا رو ازمون گرفت... شاید به خاطر همینه که به کردی هنوزم بهشون میگیم "بال" !"

دختر به چشمان پر از حسرت مادرش خیره شده بود ... هواپیما به سرعت آدمها را در فاصله میان فرودگاهها جا به جا می کرد. آدمهایی که همچنان خودشان را به صندلی هایشان بسته بودند و گاهی یادشان می افتاد که زمانی عاشق پرواز بوده اند، از پنجره های کوچک هواپیما به عظمت زیر پایشان نگاهی می انداختند و باز ... اضطراب کارهای ناتمامشان دنیایشان را در دایره ای کوچک محدود می کرد، آنقدر که "بال"هایشان در طمع منفعت، دستهایی کوچک شده بود.

آسو شجاعی

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
دیوانه ...  
"ديوانه"

موجودي سياه پوش چشمانش را به زور باز نگه داشته بود و در طول جاده اي خاكستري و نمناك آرام آرام حركت مي‌كرد . در جهتي كه هيچ كس همراه او نبود .در جهتي مخالف تمام حركتهاي فلزي كه به سرعت از كنارش مي‌گذشتند و از حضورشان جز ردپايي تكراري و بوي تنفسي آلوده چيزي بر جايي نمي‌ماند .

درختان برهنه دو طرف جاده چشمانشان را بسته بودند تا دانه هاي برف عجولي را كه بر صورتشان فرود مي‌آمد نبينند و در ذهنشان چهره آفتاب را مجسم مي‌كردند و آواز جوانه و رويش را دهان به دهان  تكرار مي‌كردند . آوازي كه در گذر زمان آنقدر تحريف شده بود كه هيچ چشم  بسته اي آن را كامل باور نداشت . با آنكه برف بر چهره موجود سياه پوش پرده كشيده بود اما او با تمام وجود سعي مي‌كرد همه چيز را حس كند ،  ميلياردها زمزمه تكراري را از ميلياردها موجود كوچك و بزرگ بشنود و ميلياردها چهره يخ زده را به خاطر بسپارد ،  چون تمام تكراري هاي جهان برايش  جالب بودند .

اما صداي به هم خوردن دندانهاي موجود سياه پوش از تمام زمزمه ها بلندتر بود ،  صدايي كه آنقدر واضح بود كه هيچ كس نمي‌شنيد و آنهايي هم كه مي‌شنيدند چون چشمانشان بسته بود فكر مي‌كردند جزئي از قوانين طبيعت است !

_ هيچ كس من را نمي‌بيند !  

خنده تلخي كرد .

_همه مي‌خواهند حضورم را از طبقه هاي ذهنشان حذف كنند !

و باز هم خنديد.

ديگر به هيچ چيز فكر نمي‌كرد ._ اصلا فكر كردن من چه فرقي به حال جهان دارد ؟

و حالا جواب اين سوالش را هم داده بود : وجود او فقط به عنوان يك ناظر و نه يك بازيكن در مسابقه حيات !

به هر حال هميشه  ناظر بودن بهتر از بازنده بودن است !

سرش را به عقب برگرداند ،  عبور عجول ماشينهاي بي توجه ردپاي كمرنگش را پاك كرده بود ،  

ماشينهايي كه مي‌گذشتند و انبوهي برف و گل به سرا پايش مي‌پاشيدند .

دلش مي‌خواست ،  خود را به عقب پرت كند ، روي زمين دراز بكشد ، شكمش را بگيرد و آنقدر بخندد تا بميرد !

اما بدنش آنقدر شكننده شده بود كه مي‌ترسيد : ترك بردارد ،  پودر شود و مخلوط سلولهاي بدنش و دانه هاي برف بر غلظت گلها بيافزايد . ‍

از دور شبح هاي خاكستري رنگي را ديد كه آرام آرام پيش مي‌آمدند و صداي زمزمه مرموزشان را باد در گوش درختان تكرار مي‌كند . خواست آنها را بشمارد اما از وقتي به خودش قول داده بود فكر نكند  ،  شمردن هم يادش رفته بود . فقط مي‌دانست زياد بودند .

دو نفرشان جلو حركت مي‌كردند و دو طرف جعبه سياه رنگ بزرگي را گرفته بودند ،  جعبه اي شبيه يك تابوت .و ديگران هم مثل شركت كنندگان در تشيح جنازه اي عجيب سيبهاي دستشان را گاز مي‌زدند و خندان پيش مي‌آمدند انگار اصلا سرما را حس نميكردند هر يك پالتويي بزرگ را روي دستشان انداخته بودند ولي موجود سياه پوش هنوز از سرما مي‌لرزيد . نزديك تر آمدند صداي آوازشان با تمام زمزمه هاي آشنايش فرق مي‌كرد و تابوتشان  به ساز موسيقي عظيمي‌مي‌مانست كه مي‌خواست تمام صداهاي فضا را در حجم خود خفه كند . وقتي خواست دقيقتر نگاهش كند ،  همه موجودات خاكستري پالتوهايشان را روي آن انداختند و زدند زير خنده و سيبهاي گاز خورده شان را به سويش پرت كردند .

يادش رفته بود چقدر گرسنه است ،  به زور روي زمين نشست ،  سيبها را برداشت ،  سيبهاي نرسيده و يخ زده ! خواست چند تا را با هم ببلعد اما دهنش باز نمي‌شد ،  به زور يكي را گاز زد ،  دهانش مي‌لرزيد ،  دندانهايش شكستند و دهانش پر از مزه آهن زنگ زده ،  حالش بم خورد ،  ديگر نمي‌توانست بخندد ،  نمي‌دانست بايد چه احساسي داشته باشد ،  زد زير گريه ، حتي گريه كردنش هم خنده دار بود ،  برف به شدت بر صورتش فرود مي‌آمد ،  روي زمين نشسته بود ،  پاهايش را دراز كرده بود ،  خون از كنار دهانش مي‌چكيد و درست مثل يك بچه گريه مي‌كرد.

ماشينها مثل حشره هايي بزرگ از كنارش مي‌گذشتند و با چشمهاي زردشان توي چشمانش نور خيره كننده اي مي‌پاشيدند ،  طوري که ديگر نمي‌توانست ببيند .

و... او فقط گريه مي‌كرد ،  چون اين تنها كاري بود كه مي‌توانست بكند .

ئاسو شجاعی

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
سلطه ...  

"سلطه "

نور كمرنگ خورشيد تيرگي يكدست آسمان را بر هم زده بود و رنگهايي كه هنوز بشر  اسمي‌‌برايشان پيدا نكرده،  به تمام آدمهايي كه كنار كوه سر قرارشان حاضر شده بودند سلام كردند.

و آنها هم براي آسمان دست تكان مي‌دادند با همان قيافه هايي كه قرار بود بيايند،  اين بار همه آنها پسرهايي جوان بودند و من قول داده بودم آنها را به يك كوهنوردي دسته جمعي ببرم.

ولي يكي از آنها هنوز نيامده بود كسي كه هميشه كارهاي عجيب انجام مي‌داد و سلطه عميق او بر زندگي من باعث شده بود هميشه صدايم از گلوي او بيرون بيايد و گاه من نتوانم مرز بين او و خودم را تشخيص دهم،  چون او هميشه با كلمات ذهن من جمله مي‌ساخت،  اما نه جملاتي كه من مي‌خواستم.  او عاشق جملات تهوع‌آور بود و هر بار كه چيزي مي‌نوشتم،  اين كلمات را لابه لاي افكار من مخفي مي‌كرد.

هيچ كدام از شخصيتهاي داستاني به خود اجازه نافرماني از من را نمي‌دادند چون طوري آنها را ساخته بودم كه مرا بيشتر از خودشان دوست داشتند و هر بار با قيافه هايي جديد سراغ من مي‌آمدند تا با هم قصه اي جديد را شروع كنيم و خودشان درست جاي هر كسي كه من مي‌خواستم بازي مي‌كردند.  هميشه مردم فكر مي‌كنند نويسنده ها خداي قصه هاي خودشان هستند و خداها سرنوشت مخلوقاتشان را تعيين مي‌كنند،  اما او همه قانون‌ها را بر هم زده بود !

اصلا قصه خلقتش را به ياد نمي‌آوردم ! و يكبار كه قرار بود بميرد، دو تا از شخصيتهاي داستاني ام را كشت و از يكي از سوراخهاي آسمان فرار كرد و تا مدتها كفر و نافرماني را براي ساير قصه ها به جا گذاشت .  امروز من و تمام شخصيتهاي داستانيم تصميم گرفته بوديم از او انتقام بگيريم  و قرار بود او يك جوان ضعيف و ترسو باشد و توي اين داستان به دعوت دوستانش به كوهنوردي برود.

مطمئنا بازي كردن توي نقش يك آدم ضعيف برايش زجرآور بود چون هرگز از كسي نمي‌ترسيد.

ولي با اين وجود شب تمام وسايلش را طبق خواسته من آماده كرده بود و حاضر شده بود در نقشي كه من مي‌خواستم بازي كند، اما هنوز نيامده بود.

خورشيد در پهنه آسمان نمايان شده بود و بقيه شخصيتهاي داستاني با اعتراض به من خيره شده بودند و مي‌خواستند شورش كنند.

_ اصلا فرض مي‌كنيم داستان طور ديگري باشد !

همه به جنب و جوش افتاد و وسايلشان را روي زمين گذاشتند و مي‌خواستند از نقشهايشان بيرون بيايند كه يكي از آنها گفت : اصلا چرا خودمون نريم كوه ‌! فرض مي‌كنيم از اول X وجود نداشته ! و تازه بدون اونم خيلي بهتره !

ولي من هنوز هم نگران بودم.  همان پسري كه پيشنهاد كرده بود به كوه بروند گفت : قبل از رفتن بهتره كمي‌از خوراكي هامون رو بخوريم كه خستگي مون در بره.

 و نشست. طرز حرف زدنش مصنوعي به نظر مي‌رسيد طوري كه من از شخصيتهاي داستاني خودم انتظار نداشتم ! بقيه هم لبه حوض كوچك پاي كوه نشستند و شروع كردند به خوردن،  اما او اصلا كوله پشتي اش را باز نكرد و سيب زردي را كه دستش بود گاز زد.  قيافه اش هم زياد آشنا نبود اما نگاه خيره و حالت سيب خوردنش مرا به ياد آدمهاي خاكستري يكي ديگر از قصه هايم مي‌انداخت.

يكي از پسرها خواست خوراكي اش را به او تعارف كند.  اسمش را بلد نبود.  مرا نگاه كرد. انگار يادم رفته بود برايش اسم بگذارم ! عجب آبروريزيي !  فورا گفتم :كاوه ! اسمش كاوه باشد.

پسرها راه افتادند، كوله پشتي هاي شان تقريبا خالي شده بود.

هوا گرم شده بود _بچه ها گرمه ! بهتره برگرديد ! اين هوا رو واسه انتقام از X انتخاب كرده بودم !

كاوه كه جلوي همه راه مي‌رفت،  سايبان كلاهش را بالا زد : _ نه ! زيادم گرم نيست،  ما تا حالا با هم گردش نرفتيم ! از بازي تو نقشاي عصبي و عجول مردم شهر هم خسته شديم. . . 

و بقيه هم حرفش را تاييد كردند.

ادامه دادن اين داستان ديگر هيچ جذابيتي براي من نداشت.  بدون هيچ اتفاق يا تغييري،  فقط ممكن بود يكي از آنها گرمازده شود. . .  من هم آنها را به حال خودشان رها كردم.

آه ! من به كارهاي غير عادي X عادت كرده بودم !

_ يعني كجا رفته ؟.. .  يادم است يكبار كه فرار كرده بود،  تمام احساس و رويايم براي پيدا كردنش بسيج شدند،  از كشتي هاي بزرگ و زير دريايي ها گرفته تا سفينه هاي فضايي و ماهواره هاي جاسوسي ! تمام فضاي ذهنم را زير و رو كردند. بالاخره دستگاههاي ثبت اشعه‌هاي كيهاني، از ورود جسمي‌عجيب به يكي از سياهچاله هاي بزرگ ذهنم خبر دادند. 

بعدا  فهميدم او مدتهاست توي آن سياهچاله كه خودم هم نمي‌دانم از كي در ذهنم وجود دارد،  زندگي مي‌كند و تمام افكار مرا به كمك جاذبه بسيار شديد سياهچاله به قلمرو خويش مي‌كشد و افكارش را با آنها مخلوط مي‌كند. او در محدوده اي خارج از فضا و زمان زندگي  مي‌كند و معلوم نيست قبل از من در سياهچاله هاي مغز كدام بيچاره اي ساكن بوده !

اما با اين حال احساسي عجيب من را هميشه به او وابسته كرده است و شايد به خاطر فرار از كشمكش با او بود كه من توانستم بنويسم.

_سياهچاله را به حال خود رها مي‌كنم و به منطقه كوهستاني مغزم برمي‌گردم !_

پسرها به بالاي كوه رسيده بودند و آفتاب سر و صورتهاي خسته شان را ليس مي‌زد. اين بالا،  روي قله هيچ سايباني براي فرار از خورشيد وجود نداشت.  من هرگز دلم نمي‌خواست آنها تا اين حد عذاب بكشند،  ولي اين قصه اي بود كه خودشان مي‌خواستند بازي كنند  .

فقط كاوه سرحال به نظر مي‌آمد. كوله پشتي اش را باز كرد : _" بچه ها بياييد براي همه تون  يك ساندويچ آورده م !"   و يك قمقمه آب هم از كيفش درآورد. چه خوب ! او به فكر تمام همراهانش بوده است !

_"اول  ساندويچها رو بخوريد ! "

پسرها ساندويچها را برداشتند و با عجله گاز زدند.  صداي آشناي خنده X تمام فضاي ذهنم را لرزاند ! . . . 

خون به صورت پسرها پاشيده شد،  همه آنها حالشان بهم خورده بود !

مارمولكهاي زنده از لابه لاي ساندويچها بيرون آمده بودند و جاي دندان بچه ها روي بدنهاي لزج و خوني شان باقي مانده بود .  پسرها به گريه افتاده بودند.  شايد اين آخرين باري باشد كه در داستانهاي من زندگي مي‌كنند !

X قمقمه آب را سر كشيد و با چشمان وحشتناكش به من خيره شد و قهقهه زد . . .

او سر همه ما را كلاه گذاشته بود و اين قصه را هم همانطوري كه مي‌خواست تمام كرد !

                                                                                                              ---- ئاسو شجاعي--

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
صبح ...  
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
آزادی زودرس ...  

آزادي زودرس

همه جا تاريك بود،  انگار تنها چشمان وحشت زده او در اين فضاي نفس گير باز بودند،  در ذهنش تابش بي دريغ آفتاب را مجسم مي‌كرد و وسعت آسمان پرواز را ...

از دور آواز پرندگاني را مي‌شنيد كه در طلوعي نزديك، در آن‌سوي اين حصارهاي تنگ، شعر بهار مي‌خواندند و او همچنان كورمال كورمال در ذهنش به دنبال روزنه اي مي‌گشت ...

كم كم داشت به اين  تاريكي آزاردهنده عادت مي‌كرد ... كه ...

 من پتو را از روي سرش برداشتم،  هواي صبح ريه هاي كپك زده اش را متحير كرد، نور چشمان پف كرده اش را آزرد،  خميازه اي كشيد و داد زد :

" مبارزات روشنفكرانه ام با تاريكي هنوز تمام نشده بود ... هميشه آزاديهاي زودرس بي ثبات اند "

پتو را از من گرفت ... و دوباره خوابيد !

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
مقصد ...  

تقدیم به تمام Programmerهایی که مقصدشان را پیدا کرده اند .

"مقصد "

ساعت داد مي زند :  اضطراب !

بيدار كه مي شوي ،  نه آب را سلام مي كني ،  نه سفره كوچك صبحانه ،  كامپيوتر است و بار پروژه هاي ناتمام ،  ... فكر مي كني،  مي نويسي ،  راه مي يابي ،  امتحان مي كني و ... باز انديشه ...

Error و راههاي تازه تر ... ،  لذتي عظيم ،  هيجان و... اضطراب ...

ساعت پنج بعد از ظهر است ،  بدون صبحانه ،  ناهار و تمام نمازهايت .

سيستم ات داغ كرده ،  بايد CPU قويتري بخري ،  بايد شماره عينكت را عوض كني ،  بايد ...

"آه ،  وقتي تمام شد،  يكروز ،  نه ! ،  يكسال استراحت مي كنم ،  يعني فقط كتاب مي خوانم .

كتابهاي جديدي به بازار آمده اند،  نرم افزارهاي جديد ،  فلسفه ،  زيست شناسي ، عرفان،  شعر و ..."

صداي آشناي بوق  كامپيوترت ،  روياهايت را قيچي مي كند ،  سرت را روي صفحه كليد گذاشته بودي، ...

"اگر RAM  ات بزرگتر باشد همه دنيا زيباتر خواهد شد ..."

 تمام وجودت كرخت شده اند ...

كامپيوتر ات را خاموش مي كني ،  پشتت تاب برداشته و گردنت  نمي چرخد ، مي ايستي و خودت را كش مي آوري ،  بر تمام گستره ديدت ،  دايره هاي كمرنگ رژه مي روند،  عينكت در پوست صورتت فرو رفته بيرون اش مي كشي و چشمانت را مي مالي .

توي آيينه ،  تصويري تار از موجودي زرد رنگ با چشمان گود رفته و موهاي نامرتب ،  به تو سلام مي كند ، حال جواب دادن نداري و آب سوزش صورت و گلويت را فرو مي نشاند .

شكلات : سير كننده سريع !

و لباس مي پوشي ، بايد بروي ...

در را که می بندی،  آسمان از لابه لاي آسمانخراشها پايين مي آيد و كله داغ و سنگينت را مي بوسد ،  اما چشمانت آنقدر خسته اند كه رنگ خاكستري روشن آسمان دردشان را بيشتر مي كند. درختها هنوز هستند ،  وقت نداري سلامشان را جواب بدهي ،  با عجله ماسكت را مي پوشي ،  بوي آلوده تمدن از روزنه هاي ريز ماسكت عبور مي كنند .

 "آدمها از كنارت مي گذرند ،  نگاهشان نمي كني تا تو را نبينند" .

 گربه ها و گنجشكها هنوز هم هستند و هنوز ،  درست مثل همان روزهايي كه برايت مهم بودند ،  پي حيات مي دوند .

از پله هاي مترو پايين مي روي و موجهاي جمعيت تو را به ساحل ايستگاه مي رسانند و به صدف واگني پرتاب مي كنند .

زن جواني به پنجره تکیه می دهد ومي گويد :"دلم براي بوي خاك پاک تنگ شده !"

...خاک پاک ! دلتنگی..." راستی مدتهاست به این کلمات فکر نکرده ای...دلت ... برای ...خودت تنگ شده !"

مترو از تونلهای سریع زمان می گذرد،  بدون اینکه آدمها منظره زندگیشان را لمس کنند ،  می گذرند و باز تکرار آدمها... ،  در راهها و مقصد های متفاوت "مقصد ...!"

 "آه ... يادم رفت !"

...مقصد... توي دفترچه برنامه ريزيهايت مكانش را مشخص نكرده اي

راه را انبوه مقصدهاي بهم پيوسته مي سازند و راهها براي رسيدن به مقصد آفريده شده اند .

مترو ،  ملودي ايستگاه آخر را مي نوازد و آدمها به دويدنشان ادامه مي دهند و قرنها از مترويي به متروي ديگر دنبال مقصد مي گردند .

و تو :... خواب ، گرسنگي،  چشمهايت و يك خط ناتمام از برنامه اي كه بر صفحه كامپيوتر زندگي ات انتظار تو را مي كشد .

 هنوز نماز نخوانده اي و قرنها از ساعت پنج بعدازظهر روزي كه پروژه ات را نيمه كاره رها كردي مي گذرد .

يادت آمد ! تو وقت نداشتي ،  درست مثل همه آدمهايي كه انرژيشان را صرف بالا رفتن از پله نمي كنند و پشت پله هاي برقي صف كشيده اند . تو ... دنبال خودت می گشتی ...

مگسي جمعيت آدمها را بررسي مي كند ،  

"هنوز مگس هم وجود دارد !" ،  

مگسها مبدا و مقصد نمي شناسند ،  همه جا مي توانند بخورند و تخم بگذارند،  او راهنماي خوبي نخواهد بود .

از بچه اي آدرس مقصدش را مي پرسي :" شهر بازي"

در انبوه آدمها گم مي شوي ،  از مقصدي به مقصد ديگر ،

" قرار بود به كدام شهربازي بروي ؟"

همه به شهر بازيهاي خودشان مي روند ، " در شهر بازي بايد چه پروژه اي را انجام داد ؟ "

بیرون از ایستگاه ، آسمان دوباره كله ات را مي بوسد ،  

مي پرسي : "من براي كدام بازي آفريده شده ام ؟"

تمام آبهاي جهان سلام مي كنند ،  تمام جا نمازها و اذان ...

و تو مقصد را پيدا كرده اي !

                                                                                                           

   آسو شجاعی 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
می دانستم که می میرد ...  

"مي دانستم كه مي ميرد ! "

 

هر بار كه اتوبوس مي ايستاد , موجي جديد در راهرو آن پديد مي آمد و آدمها با قيافه هايي جديد حضورشان را بر يكديگر تحميل مي كردند و من مجبور به اشغال حجم كمتري مي شدم .

خودم را روي صندلي جلويي خم كردم , يكي از كتابها از دستم سر خورد . . .

_ عه ! اونقد توش مي ريزه  كه . . .

وسعي كروم كتاب را از روي پاي پيرزن صندلي جلويي بردارم .

_ببخشيد خانوم ! معذرت مي خوام !

_ بده كتاباتو ! بده برات نگهشون دارم !

دستهاي خسته پيرزن به زحمت مي تواند جلوي افتادن زنبيلهاي خودش را بگيرد .

_ نه ! خيلي ممنون ! همين طوري راحتم .

نگاهي به راهرو اتوبوس انداخت :_ اونقد توش مي ريزه كه از سر كول هم بالا مي رن !

و به صورت من خيره شد . لبخند زد . مردمك چشمانش از پشت لايه اي كدر سعي مي كرد ردپايي از جواني گم شده اش را در صورت من بيابد .شايد هم داشت مرا با آدمهاي ديگر مقايسه مي كرد تا حضورم را تو كتابخانه ذهنش دسته بندي كند ! شايد هم . . .

به نظر هفتاد ساله ميآمد._ چند سالتونه ؟

شايد سوال بي ربط و گستاخانه اي بود . . ., خنديد .رديفي از دندانهاي صاف و براق جلوي چشمانم رژه رفتند :طلايي , نقره اي , و سفيد .وقتي خودم پير شدم همه دندونامو مي دم سفيد بسازن !

آه بلندي كشيد . بعد سرش را بلند كرد , _ گيساي سفيدمو نگا نكن از تو خيلي جوونترم !

_جوونتر ؟

چنان شوخ طبعيي از سوي يك پيرزن و در آن موقعيت پر ازدحام بعيد مي نمود .ولي . . .

اگر راست بگويد . . . ؟

احساسي عجيب چشمانم را به صورتش دوخته بود و با اضطراب حقيقتي آشكار را در وجود زن جستجو مي كرد . بايد او را با تمام جزئياتش به خاطر بسپارم , دستهاي باريك و چروكيده , زنبيل پر از سبزي , چادر و لباسهاي سفيد و مهمتر از همه نگاه زيبايش را .

اطميناني سنگين در دلم نشست _ اين آخري باري است كه او را مي بينم !_

به آدمهاي توي اتوبوس نگاه كردم . شايد اين آخرين باري باشد كه خيلي از آنها را مي بينم  و شايد هم اولين بار !

اصلا شايد در طول روز شاهد نبودن خيلي ها باشم كه هرگز بودنشان را حس نكرده ام !

دوباره به پيرزن خيره شدم و او هم به صورت من , و تكرار يك لبخند مشترك !

اما اين پيرزن با بقيه آدمها فرق مي كند !

شايد هم واقعا . . . نه ! درست مثل همه آدمهايي است كه گورهاي خالي دوشنبه را تا پنجشنبه پر مي كنند !

با اين تفاوت كه من مي دانستم كه او مي ميرد و با تمام وجود مرگش را حس مي كردم

 _ مرگ يك زنده ! _

نفس راحتي كشيدم , او با همه كساني كه توي يكماه گذشته نبودنشان را بر من تحميل كرده اند فرق مي كند ! كساني كه هرگز نتوانستم سير نگاهشان كنم , چون نمي دانستم كه مي ميرند و وقتي مرگشان را حس كردم كه خيلي دير شده بود !

صدايي تمام فضاي مغزم را پر كرد , صدايي موزون كه از اعماق وجود مردي غمگين فوران مي كرد

_بابا بزرگت عاشق اين آواز بود !

و لرزش اشك چشمانم را در بر گرفت ._ بابا بزرگ عاشقش بود . . . ولي من حتي يكبار هم آن را نشنيده بودم .

صداي بغض گرفته پدر وجدانم را آزار مي داد , صداي ريشه هاي زنده پدر بزرگ بود, در وجود پدر

و اما سهم من  ؟

من آنقدر مال خودم بودم كه هيچ درخت ارزشمندي جرات نداشت در من ريشه بزند !

و تنها روزي براي ديگران وقت داشتم كه از تمام حجم تجربه ها , حرفها  و نگاههاي محبت آميز شان فقط يك جاي خالي مانده بود كه هنوز هم بوي حضورشان را القا مي كرد , بويي كه روز به روز كمرنگ تر مي شد , آنقدر كه در طلوع روزي نزديك گم شود !

اتوبوس ترمز كرد . دستم از ميله اتوبوس رها شد . ديگر كسي توي راهرو نبود كه به او تكيه كنم

دستم را به ميله گرفتم و راست ايستادم .

_دخترم , مي شه بري كنار !

پيرزن بليط را از توي كيف پول قديمي اش در آورده بود و دستش آنقدر مي لرزيد كه نمي توانست آستين جمع شده اش را پايين بكشد .شايد اين تنها كاري بود كه مي توانستم انجام دهم . آستين پيراهنش را صاف كردم و كنار ايستادم . دلم مي خواست زنبيلهايش را تا جلوي در خانه شان ببرم .

اما باز همان حرف هميشگي : _وقت ندارم _

قبل از اينكه بتوانم تصميم بگيرم , پيرزن پياده شده بود و اتوبوس حركت مي كرد .

روي صندلي پيرزن نشستم . باز هم فرصتي ديگر را از دست داده بودم , مثل آخرين سلامهايي كه هرگز نكردم و حرفهايي كه درست نشنيدم ! حالا از بين همه زنده ها فقط مرگ خودم را حس ميكنم !                                                                                             

  آسو شجاعي