تقدیم به "سراج الدین بناگر" استادی که مرا در نوجوانی سلوکی نو آموخت: چشمه بودن در کسوت مرداب!
چشمه بود... در طلوع
رود میسرود... از محبت عمیق سنگ
ساده بود، بیغرض ... بدون مرز، بدون رنگ
و گفت آفتاب: "خشک میشوی! ... در خشونت عبور عمر
انتهای فصل رویش جوانه هاست!
کوچ کن از ارتفاع!"
سخت بود!
ترک عطر سبزه های کمدوام...
در نوازش نسیم صبحگاه کوه
سخت بود!
ترك نغمه اصيل كبكهاي مست
ترك افتخار فتح آسمان
در نگاه روشن عقابهاي پير
چه سخت بود ترك خويش!
...
به دشت كوچ كرد... نه رود شد، نه ابر
در زمين پست
به گور شد فرو ... هيچ شد!
به خاك شد دچار
و خوابگاه شد
براي رودهاي پير خسته از زمان
و جويهاي بينشان
اگرچه زود بود...
پر شد از رسوب كانهاي درد
ارمغان رودها از ديار دور
پر شد از گياههاي فلسفه
و ريشههاي زنده در فصول عقل و جهل
پر شد از صداي غوكهاي منطقي
شميم گازهاي تجزيه... شميم فهمهاي نو
غرق در خاطرات شاد چشمه بودنش
از تراوش باتلاق عمق خويش
از تجارب هزار رود گشته در جهان جسم و جان
لوتوس ميسرود!
با زبان رمز از خلوص صبحگاه روح
با نشان تازه از عقاب در ستيغ كوه
...
اگرچه نامش از سكون
ظاهرش اسير چارچوب گِل
...
زنده بود! .... چون ترانه درخت در بهار
در طراوت عظيم توده هاي كوچك حيات
در وجود خويش
در سلوك مرغهاي كوچ
در دوزيست
پينوشت:
- لوتوس: گل نيلوفركه بر مرداب ميرويد. نماد جاودانگي در فرهنگ غني ايران باستان و مكاتب معنوي هند.
- 12-13 سالگي كه تازه از شعر به دنياي داستان گام نهادم، استادم در كارگاه نقد، مدام توصيه ميكردند كه بايد بيشتر و بيشتر مطالعه كنم ... معتقد بودند كه : نويسنده بايد مثل مردابي باشد كه رود ذهن ديگران به درونش ميريزد، در قالب تجربه، كتاب يا گفتگو... و او خلاقانه، در تخمير اين افكار، شاهكاري ميآفريند كه سرشار از تجربه همه نسلهاي بشر است. اما با زباني كه فقط خاص خود اوست.
و من... شايد... هرگز مرداب خوبي نبودهام! چون چشمه درونم هنوز به تواضعي نرسيده كه در سكوت،َ به نظاره بنشيند!