در آن سرگیجه تاریخی روشن
زمین تکرار شوق تو
به کشف چشمهایم بود
و من...
این قصه کوتاه بیپایان و بی آغاز
هنوز در خوابهای سرد یک سیاره کوچک گرفتارم!
هنوز در چارچوب عادت خاکم به آب و نور
و نیرنگ زمان،
چرخیدن من را
پر از ترس گذشتن میکند هر دم
درختان در من و من ...
ریشهام گم در غم طوفان
پرم از ابرهای تشنه آواره در دریا
و رود از من به من جاری ...
چرا من در تو با تو سخت بیگانه؟
پرم از نور و بس تاریک؟
پرم از نام و بس نادان؟
اسیر داوریهایم
پرم از مرز، پر از زندان...
من از پایان نمیترسم!
مرا آغاز کن در خود
مرا دیوانهتر از پیش
غریق راز کن در خود...


