کفشهایت را
کدام باد
برد؟
که من...
در همهمه درختان سخنگو
از یاد بردم
کرانه "طوی" را !
ظلمت روز
عمیق خواهد شد
همچنان...
پشت پلکهای بسته
اقوام گمشده...
چراغ میخواهم!
در چشم اشکبار
سلسله درختان صبور
که جایشان ...
بازار ...
روییدهاست
در صفوف نامنظم
قوطیهای وارداتی...
عصا میخواهم!
در دهان شور
چشمهای گرسنه...
که واژه واژه
دانههای زیتون مهاجر
در بطنشان
میسوزد!
بی آنکه قندیلشان
رود شود!
بدون نور
بدون آواز...
چراغ میخواهم!


