تبليغاتX
و خدا گفت: شروع....
و خدا گفت: شروع....
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ... ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
بار دیگر، از ملک قربان شوم.... آن‌چه اندر وصف ناید، آن شوم! ...  

بین ما

   یک واژه

       فاصله‌ای نیست!

                       ... مرگ...

رها می‌کنم

      بال‌های سفالینم را

           بر تکه‌های پیله‌‌ی گلی‌ام

در چشمان پنجره

     پرتاب می‌شوم

می‌دانم...

        پیش از سقوط

              در قانون نیوتن

                     جاذبه‌ای دیگر خواهم یافت

نمی‌دانم...

      گذر از مدار

             چند مرگ

                   کوچم می‌دهد؟

                          از خاک به نور

                           از نور به ...

                                      تو

سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
تقدیر نامه ای برای خدا ...  

پروردگار عزیز!

ممنون که ما را انسان خلق کرده‌ای که زندگی را درک کنیم در عظمت حیات هستی و عاشقت شویم که دم به دم متحیرمان می‌کنی با زیبایی‌های وصف‌ناپذیرت.

خدایا! ممنون به‌خاطر تمام خوشبختی‌های بزرگی که به ما ارزانی داشته‌ای. گنج‌های بزرگی که نام‌شان را خانواده‌‌‌، خواهر و برادر و دوست گذاشته‌ایم.

خدایا ! ممنون به‌خاطر این‌که همیشه خدای ما هستی نه مثل ما که گاهی بنده‌ات نیستیم!

ممنون که متواضعانه، هیچ مرزی نگذاشته‌ای که دیوار  میان خدایی و بندگی باشد.

ممنون که قلب‌مان را پایگاه محبت‌ات کرده‌ای و محک معتبری برای شناخت خودمان

ممنون که کلاه سرت نمی‌رود و هرچه از جنس توست از فریب مصون!

ممنون که مردن قبل از مرگ را آفریده‌ای و تولد بعد از مرگ... تا در فراز و نشیب این سلسله چشم‌های ما دیدن را بیاموزد و شرمنده شویم از تیرگی دردناکی که در ورای چهره های معصومانه‌مان، ابلهانه، حکومت می‌کند.

ممنون که باز چهره شرمنده‌مان را نیز پنهان می‌کنی در ورای هزاران صورتک شادمان، سرمست و پیروزمند ... و هیچ‌کس جز وجود مهربانت نمی‌داند که اضطراب گمراهی و شرم روزمرگی چگونه در هر دم و بازدم به رگ‌های ناآراممان پمپاژ می‌شود.

 


... ادامه مطلب