گم ميشوم...
در اعداد و نقاط و ذرات ...
و گم ميشوند...
در تحير "چيستي"
...
تكهتكه خودم را
بيرون ميكشم...
از ذهن بدون مرز
كوه و جاندار و ... نور
...
سراسيمهتر از شتر آبستني كه فرزندش را رها كرد...
رها ميشوم...
از "من"ي كه هرگز
خويشاوند خودم نبودهاست...
و آوارهاي دژي
كه زندانبانش...
خود، زنداني بود!
...
تا ...
در آن آشوب شكوهمند
تودهاي نامتقارن باشم...
از سوال و ...
شوق ديدارت
كه عاشقتر از تمام آفتابگردانهاي تاريخ...
از شيپور اسرافيل ...
روييده است!

