نگاه كن مرا
نه "آن" من است!
انعكاس نورهاي رهگذر به چشمهاي طيفخوار
نگاه کن
به "من" ... اين من دگر...
مني كه "هيچ" مانده ست
در نقاب كالبد ...
نگاه كن مرا
نه "آن" من است!
انعكاس نورهاي رهگذر به چشمهاي طيفخوار
نگاه کن
به "من" ... اين من دگر...
مني كه "هيچ" مانده ست
در نقاب كالبد ...
به روزهاي پر از شعر كوچ خواهم كرد
از اين خزان سكوت، تا بهار نگاه
بدون درد درختان خفته در باران
بدون ترس گذشتن ز ورطههاي سياه
نه مرگ دشمن چشمان من، نه غروب
به روح سبز گياهان خيره خواهم بود
به سنگهاي مهاجر سلام خواهم گفت
به گامهاي پر از رمز و پرترانه رود![]()
تمام گريه همين بود:
جاي خالي قلب
كه درد ميگرفت در ظهور آگاهي
ولي چه سريع از هجوم شن پر شد...![]()
و باز ... عادت دشت و غروب و گمراهي....![]()
شما كه دروغ ميسازيد...
يا من،
كه به باور كردن تظاهر ميكنم؟
...
و بذرهای قضاوت که زود می رویند!
تقدیم به "سراج الدین بناگر" استادی که مرا در نوجوانی سلوکی نو آموخت: چشمه بودن در کسوت مرداب!
چشمه بود... در طلوع
رود میسرود... از محبت عمیق سنگ
ساده بود، بیغرض ... بدون مرز، بدون رنگ
و گفت آفتاب: "خشک میشوی! ... در خشونت عبور عمر
انتهای فصل رویش جوانه هاست!
کوچ کن از ارتفاع!"
سخت بود!
ترک عطر سبزه های کمدوام...
در نوازش نسیم صبحگاه کوه
سخت بود!
ترك نغمه اصيل كبكهاي مست
ترك افتخار فتح آسمان
در نگاه روشن عقابهاي پير
چه سخت بود ترك خويش!
...
به دشت كوچ كرد... نه رود شد، نه ابر
در زمين پست
به گور شد فرو ... هيچ شد!
به خاك شد دچار
و خوابگاه شد
براي رودهاي پير خسته از زمان
و جويهاي بينشان
اگرچه زود بود...
پر شد از رسوب كانهاي درد
ارمغان رودها از ديار دور
پر شد از گياههاي فلسفه
و ريشههاي زنده در فصول عقل و جهل
پر شد از صداي غوكهاي منطقي
شميم گازهاي تجزيه... شميم فهمهاي نو
غرق در خاطرات شاد چشمه بودنش
از تراوش باتلاق عمق خويش
از تجارب هزار رود گشته در جهان جسم و جان
لوتوس ميسرود!
با زبان رمز از خلوص صبحگاه روح
با نشان تازه از عقاب در ستيغ كوه
...
اگرچه نامش از سكون
ظاهرش اسير چارچوب گِل
...
زنده بود! .... چون ترانه درخت در بهار
در طراوت عظيم توده هاي كوچك حيات
در وجود خويش
در سلوك مرغهاي كوچ
در دوزيست
در لوتوس!
پينوشت:
- لوتوس: گل نيلوفركه بر مرداب ميرويد. نماد جاودانگي در فرهنگ غني ايران باستان و مكاتب معنوي هند.
- 12-13 سالگي كه تازه از شعر به دنياي داستان گام نهادم، استادم در كارگاه نقد، مدام توصيه ميكردند كه بايد بيشتر و بيشتر مطالعه كنم ... معتقد بودند كه : نويسنده بايد مثل مردابي باشد كه رود ذهن ديگران به درونش ميريزد، در قالب تجربه، كتاب يا گفتگو... و او خلاقانه، در تخمير اين افكار، شاهكاري ميآفريند كه سرشار از تجربه همه نسلهاي بشر است. اما با زباني كه فقط خاص خود اوست.
و من... شايد... هرگز مرداب خوبي نبودهام! چون چشمه درونم هنوز به تواضعي نرسيده كه در سكوت،َ به نظاره بنشيند!
صبح ...
فرياد ميزنند: نان! نان داغ و تازه!
در تنفس ماشين آلود شهر، نه بوي نان را درك ميكني و نه لحن متفاوت نانفروشها را...
خطوط چهره گدايان خردسال تو را به درهاي عميق ميكشاند از كشمكش! درد ... رنج ...
و باز ، بعضت را فرو ميبري.
گامهايت همچنان سريع ميمانند، بر پيادهروهايي كه در طراحي بشردوستانه شهر و دركي لطيف از مفهوم مالكيت، جزئي از مغازهها شدهاند.
به موازات عابراني كه دشوار ميتواني از ماشينها تشخيصشان دهي...
فضاي رمزآلود خيابان تمام تنت را احاطه كردهاست... كولهباري سنگين از غم بيكران ذرات معلق و ... بارش بيامان پرسش...
-به چه ميانديشند؟ ... چرا؟ ... چگونه؟ ... من كجاي حياتشان هستم؟
تكثير ميشوي، به اندازه جانهايشان ... اما از ترس گم شدن، چشمانت را به بينهايتي دور دوختهاي، كه ديده نميشود...
آدمند!
شايد مسافرتر از تو!
و شايد ... بدون سفر ... بدون گذشتن... چون مجسمههايي غمانگيز، خيره به خيابان مكرر... در چشمشان، نه اضطرابي از دير شدن ميبيني و نه شوقي براي پرواز و نه آرزويي فراتر از چهار بند فضا و زمان... هر چه هست، نياز است و دردهاي سرگردان!
ميگذري...
گاه از خواب زمستاني درختان و گاه از بيداري دردناك گنجشكان و گاه ... از سيري ظاهري نانفروشها...
غرق در دغدغههاي بيشمار آدمهايي كه انگار نميبيني!
- راهي ديگر نيست؟
... سرشار از درد شدهاي...
- نميخواهند قصه زيباتري باشند؟ ... نميدانند؟ ...
- چهچيز پايشان را بر كرانه اين خيابان كثيف زنجير كردهاست؟ ...
. بوي ناني كه تو نميشنوي، چون سيري؟ ... شوق ديدار زيبايي كه چشمان تو هرگز نديدهاند؟ ... ترانههايي ملكوتي كه گوشهايت در غوغاي ماشينها نميشنوند؟
يا ... دلبستگي به حيات، در جنگلي كه حضور سبزينه در سايه مطلق قعر آن، معجزه است؟
...
ميگذري...
عابران ديگر، غرق در دنياهاي خصوصيشان، طول و عرض خيابان را بهقدر مصلحت ميپيمايند ... با روايتهاي متنوعي از قصه "نان" در چهرههايشان.
و تو ...
انعكاس قصهاي كه خودت هم نميداني...
پخش در فضا... اما، در حركت...