حسي هست...
وسيعتر از وابستگي
... اصيلتر از نياز
حسي هست...
چه در چشمانم نفس بكشيد
چه در دوردست قرنها و كيلومترها
حتي اگر نامتان را هرگز نياموخته باشم
و زبانتان را ...
حسي هست...
نه حاصل جذابيت نوع بشر
نه نتيجه عاشقپيشگي من
حقيقتي هست...
كه مرا
پيوند داده است
جاودانه
به روايت حياتي كه نقل ميكنيد
بدون كلام
در اعماق ريشههايتان
زشت يا زيبا
...
سرشارم از شما
بدون مرز
چه بگريزيد از رازهايتان
چه شريك شويم در درد سرگشتگي
حسي هست...
باستانيتر از تمام عاشقانههاي تاريخ
با بغض غليظ غمهايتان، در گلوي من
و شعف بيكران شاديهايتان، در رگهايم
حسي هست...
فراتر از توصيف
روشنتر از تفسير رفتاري
" دوستت دارم!"
چون ...
شما ...
خود من هستيد!


