تبليغاتX
و خدا گفت: شروع....
و خدا گفت: شروع....
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ... ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
شنبه سیزدهم بهمن 1386
مي روم... ...  

پيش از اين كه مرا ببينيد

تمام خواهم شد

در غروبي نزديك

خواهم گذشت

همانگونه كه آمده بودم

-نه شاد و نه غمگين-

غوطه ور...

در بادي كه نخواهيد ديد

هيچ نخواهم برد...

حتي تكه هاي وجودم را

كه تركش جانتان شده اند

هيچ نخواهم برد

حتي قلبم را كه خانه شماست

تا آواره تان نسازم

...هيچ...

حتي آرزوهايتان را

كه به من آويزان كرده ايد...

رازهايتان، دروغهايتان، واقعيتهايتان...

...

گم مي شوم...

در راهي كه مي شناسم...

بدون تكرار... بدون بازگشت...

دوشنبه یکم بهمن 1386
بي واژه سخن بگو! ...  

 

چقدر شبيه من است ... هيولاي ترسوي درون تو ... وقتي كلمات سنگرش مي شوند...

 

پيچك جانم شده اند

خارهاي زنگ زده شان در من فرو رفته است

ذره ذره، روحم را مكيده اند...

 

عادت كرده ام...

كه فواره خونم

بر ساقه آنها گل كند

 

وقتي نبودند، چگونه مي انديشيدم؟

... يادم نيست!

 

نگاه – لبخند – سكوت...

كداميك تهي اند از واژه؟

 

به من تبري بده... كه خردشان كنم... بر پيكرم!

-بدون آنها هم وجود خواهم داشت-

 

عريانم كن... از سنگيني قالبشان

 

شايد طوفان معاني

مرا باران تازه اي گرداند

در ادراك آن حس نامتناهي

كه در واژه گنگ "عشق" اسيرش كرده اند

 

و من...محتاطانه

ديگر به كارش نخواهم گرفت

تا ... خود "او" شوم!