فانوس، تاريكي ، و تسلسل در شكست
كو پنجره اي باز به روح هستي
و ذهن بلندي كه هنوز
تاب آويختن يك فانوس دارد؟
من پر از روح فسيلم،
من پر از عشق پلانگتون به حيات
بس درختان طلوع
در وجودم مدفون
آه ، در رگهايم آهن زنگ زده در جريان است !
كو درختي كه به من درس سبزي و طراوت بدهد ؟
رگبرگهايي پر نور ، پر آب ،
برگهايي زنده!
كلمات در زير فشار قلمم مي ميرند
حرفها در جمله هايم بي هويت ميشوند!
من مي دوم جاده جا مي ماند
رو به رويم ردپاي مردگاني گمراه
خط پايان مجهول
گردباد فلسفه مي رود تا عمق باتلاق دروغ
به كجا بايد رفت ؟
و هياهويي جديد . . .
ريلهاي آهني بس موازي مي روند
كيفهاي سامسونت
آه ، تعبيري فكاهي از هويت مي شوند
حجمي تهي ، وزني دروغين از پلاستيكي سياه
دود ، زنجير ، اضطراب
ما هنوز ، دايره ها را مي چرخيم
قصه آدم و سيب
بهترين توجيه است
ما هنوز
زير بار خودمان مدفونيم
تور گور مردمكهاي حريص
پنجره ها باز به تار عنكبوت
آدمي سالك اينترنت خويش
يار او بازي و اوج عشق او دزدي هوش
و جرقه ، و درخشش ، و شكوهي كوتاه
بمبها مي زايند
جهل رو به انبساط
هر جرقه تنهاست
راه بس تاريك است
چشمها
نور را بايد بفهمند
مزه اش را با تمام حجم خود درك كنند
بارش دائمي جرقه ها كافي نيست
آفتاب بايد ساخت
اتحاد اين همه نور سريع آفتاب خواهد شد
در ميان پنجره آفتاب آويزان
فتوسنتز آسان
تخم نور بايد كاشت
و درو كرد . . . بينش راهي درست


