تبليغاتX
و خدا گفت: شروع....
و خدا گفت: شروع....
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ... ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
فانوس ...  

فانوس، تاريكي ، و تسلسل در شكست

كو پنجره اي باز به روح هستي

و ذهن بلندي كه هنوز

تاب آويختن يك فانوس دارد؟

من پر از روح فسيلم،

من پر از عشق پلانگتون به حيات

بس درختان طلوع

در وجودم مدفون  

آه ، در رگهايم آهن زنگ زده در جريان است !

كو درختي كه به من درس سبزي و طراوت بدهد ؟

رگبرگهايي پر نور ، پر آب ،

برگهايي زنده!

كلمات در زير فشار قلمم مي ميرند

حرفها در جمله هايم بي هويت ميشوند!

من مي دوم جاده جا مي ماند

رو به رويم ردپاي مردگاني گمراه

خط پايان مجهول

گردباد فلسفه مي رود تا عمق باتلاق دروغ

به كجا بايد رفت ؟

و هياهويي جديد . . .

ريلهاي آهني بس موازي مي روند

كيفهاي سامسونت

آه ، تعبيري فكاهي از هويت مي شوند

حجمي تهي ، وزني دروغين از پلاستيكي سياه

دود ، زنجير ، اضطراب

ما هنوز ، دايره ها را مي چرخيم

قصه آدم و سيب

بهترين توجيه است

ما هنوز

زير بار خودمان مدفونيم

تور گور مردمكهاي حريص

پنجره ها باز به تار عنكبوت

آدمي سالك اينترنت خويش

يار او بازي و اوج عشق او دزدي هوش

و جرقه ، و درخشش ، و شكوهي كوتاه

بمبها مي زايند

جهل رو به انبساط

هر جرقه تنهاست

راه بس تاريك است

چشمها

نور را بايد بفهمند

مزه اش را با تمام حجم خود درك كنند

بارش دائمي جرقه ها كافي نيست

آفتاب بايد ساخت

اتحاد اين همه نور سريع آفتاب خواهد شد

در ميان پنجره آفتاب آويزان

فتوسنتز آسان

تخم نور بايد كاشت

و درو كرد . . . بينش راهي درست

سه شنبه هجدهم دی 1386
باران ...  

شعری از بچگی هایم... تقدیم به روح بزرگ خانم فقیراللهی استاد ادبیات فارسی که این شعر را در کلاس انشای ایشان سرودم.

"باران"

هوا سبز است     

                     زمين آبيست

به روي شاخه احساس 

                         شكوه غنچه ها جاريست

و گلها شعر مي گويند

                  براي قطره هاي شاد

هوس كرده دل برگي

                       دويدن پا به پاي باد

درختان غرق آوازند

                    چمنها راز مي گويند

قدمها راه فردا را

                پر از پرواز مي پويند

و چشمه رنگ باران را

                      ظهور ياس مي بيند

چه ساده از نگاه ابر

                    گل احساس مي چيند

و حتي مارمولكها

                   زبان خويش مي شويند

و قلب خالص خود را

                   درون آب مي جويند

نگاه كفشدوزك ها

                  به دست سبز باران است

كه در پشت نقاب ابر

                  سلامي گرم پنهان است

تمام دشت مي خوانند :

                    خدا در قلب ما جاريست

ميان نور و زيبايي

                  براي تيرگي جا نيست

ولي انسان ماشيني

                     غريب از هر چه زيبايي

ميان دود و بمب و خون

                          اسير كنج تنهايي

نگاهش تشنه است اما

                          خودش اين را نمي داند

و چون از خويش مي ترسد

                               به دور از خويش مي ماند

ولي در عمق احساسش

                          نگاهي سبز پنهان است

براي سبز ماندن هم

                            نياز او به باران است

و باران قلب تارش را

                     پر از خورشيد  مي سازد

و از هر ذره نورش

                      گل اميد مي سازد

پس انسان هم نواي دشت

                          سرود عشق مي خواند

كه تا روز غروب خويش

                       پر از خورشيد مي ماند

دوشنبه هفدهم دی 1386
كلاس... ...  

تقديم به همه استادانم كه ذره ذره وجودم يادگار عظمت روح آنهاست و...

تقديم به همه شاگردانم كه شريكم هستند در ادراك هستي

تمام قامتم چهره می شود...

تقسیم می شوم

درست به اندازه چشمانتان

خيره مي شوم ....به چشمانم

                               در چهره شما

مي انديشم ... با ذهنهايتان

ذره ذره تنفسم مي كنيد

                 و در بازدمهايتان

                       دوباره يكي مي شويم

                                 معلق در شعور يكديگر

 

در سرگرداني قلب بي تابتان

                              دوباره مي تپم

                                   و كرانه هايمان وسيع مي شود

                                                  به اندازه يك "ما" ي بزرگ

... اما...

زنگ كه بخورد...

                    دنياي سرد بيرون از كلاس...

... من را معلمي غريب مي كند

                             و شما را...

                                  شاگرداني فراموشكار!

 

شنبه پانزدهم دی 1386
موسيقي ...  

كدام زبان گوياتر از اين راز مي گويد؟

زخمه هاي ساز و  ناله هاي عميق آدم

مي گويد:

من همه جا مي بينمش!

من آرامم... و خرده مي گيرد بر گريه هاي غربت اشياء...

ولي... اگر در آرزوی وصال نیست... چرا هق هق مي زند...

چرا چنان عميق مي گريد؟

آنقدر كه با هر نت ... يك ذره ديگر کنده مي شود...

واي ... نگاه كن... فضا پر است از تكه تكه هاي آدم كه با روح اصوات در هم مي آميزد...

با هر پرده... بالا و بالاتر مي رود ...

نگاه كن... ديگر نيستي كه ... نگاهت را به وصف بنشيني...

و ...

 

شنبه پانزدهم دی 1386
كرمان... ...  

 

1- باغ شازده:

 

آب تو را مي برد

برايش فرقي نمي كند كه تو روزي ميوه مغروري بوده اي يا قورباغه اي آوازه خوان!

به هرحال تسليم شده اي ... مثل تمام مردگان ديگر...

هيچ درختي دلش براي برگهاي زرد پارسال تنگ نمي شود، مگر اينكه... قدرت جوانه زدن را از او گرفته باشند!

خيلي خنده دار است...

هيچ كس ترس و حقارت درونت را نمي بيند!

هيچ كس صداي بارانهاي اسيدي قلبت را نمي شنود ... كه تمام حجم هستي ات را سوراخ سوراخ كرده اند.

چه خوب...!

هيچ كس تو را نمي بيند و تو مي تواني لبخند مداومت را به كائنات هديه كني.

اينجا باغ شازده است...

غروب زيبا و شگفت انگيز و ... آدمهايي كه تكرار مي شوند... آنقدر كه تمام شوند...

روزي از ميان همين درختان پير، آدمهايي با كله هاي خاكستري عبور كرده اند. دلشان پر از آرزوي تصاحب و گسترش ديوار مرزهاي تملكشان... هي جنگيده اند و هي گريه هايشان را چال كرده اند...

باور كنيد... از زير تك تك اين سنگفرشها ناله هاي تنهايي آدمهاي پر سروصدا به گوش مي رسد... كه:

كاش لحظه اي مال كسي بوديم كه صاحبمان بماند!

هيچ فرقي با من نداشته اند... همه آنهايي كه فكر مي كردند اين فواره آب گل آلود زيباترين آبنماي جهان است و اين باغ زيبا و كوچك در دل كوير، عظيمترين باغ تاريخ هستي!

چقدر نزديك بودند و مكرر!

فقط مارك شاهزاده يا نوكر و دربان خورده بودند.

با همين آوازها و آرزوها...

راستي چقدر به لباسهايشان افتخار كرده بودند و ... همه به فراموشي پزتاب شدند... مثل صاحبهايشان

آه! رعيتهاي گرسنه چقدر آرزو مي كردند كه از اين ديوارهاي ضخيم بگذرند و حتي يك برگ از درختان باغ ارباب برايشان ... متفاوت بود...

چقدر از دربانها ترسيده بودند... دربانهايي كه آدم بودند... و در وراي خشونت تحميل شده بر چهره هايشان، لبخندهاي مهرباني و لطف دفن شده بود.

راستي... چقدر جالب است اگر دنيايشان از روزمرگي كه آدمهاي روزمره امروز برايشان تصور مي كنند بزرگتر بوده باشد.

فكرش را بكنيد، آنها هم از همين پله ها بالا مي رفتند و همين ماه را با چشمهايشان، درست مثل ما، نگاه مي كردند و شايد حتي بيشتر از ما براي آسمان احترام قائل بودند...

و معماران اين همه زيبايي... چقدر فكر كردند... خلاقيت... هوش... آه! خنك باشد، زيبا باشد، مستحكم باشد و ...

وقتي تمام شد، چقدر لذت بردند! نه از گرفتن مزد... نه! به عظمت روح آفرينش سوگند كه براي هيچ خالقي لذت به بار نشستن درخت تلاشهايش با هيچ مزدي قابل مقايسه نيست.

آنقدر كه اگر غرور، به تعفن تبديلش نكند، شيرينترين راه اتصال به مبداء است... وقتي حس مي كني... قدرت خدا در وجود بيهوده نمي پژمرد و آيينه اش مي شوي ...

شنبه پانزدهم دی 1386
2- بازار كرمان ...  

نقش! ذهن خالق این نقوش هزاران فرياد، هزاران راز بزرگ را در ذره ذره آنها زنده نگه داشته است...در سلسله اي از تكاپو به دنبال معني!

معني! معني! معني!

انحنا... مارپيچ...گنبد...

راستي، دايره با تعالي چه خويشاوندي دارد؟

حتي اگر حضور اعداد خاص در معماري ناآگاهانه باشد (كه نيست!) باز هم دليلي ماوراي دلايل انساني بر روابط اعداد و اشكال و رنگها حكومت مي كند...

بازار كرمان...تضاد و تقابل...

آميختگي معماري مرموز با نگاهي غمگين و مصمم كه داد مي زند: ببينيد! خدا هست... ارزش وجود دارد و... به قول خودمان..."قله وجود دارد!"

ولي آدمها كفش و لباس و خوردني هايي را مي بينند كه از در و ديوار آويزان است...

از مغازه داري مي پرسم،" ميراث فرهنگي براي حفظ سر در زيباي مغازه تان چه كرده است؟"

-سر در زيباي مشبك كاري شده با آيينه هاي منقش به مينياتورهاي بسيار زيبا-

مي گويد:" اگر اجبار آنها نبود، خيلي پيشتر، تمام اين بافت كهنه را خراب كرده بودم..."

مصرف! مصرف! مصرف!

قرنها و قرنها آدمها با چشمهاي گرسنه شان، در اين موزه هنرمندانه و نفيس، به جستجوي امروزشان قدم زده اند، نگاه كرده اند و ... ديده يا ... نديده اند.

و نقوش معصوم اين گنبدها و ديوارها ، در تكرار دايره وار عبور... صداي ميليونها قدم رهگذر را به خاطر سپرده اند... كه شايد كسي آنها را فراتر از ديوار و سقف ببيند.

آدم! آدم! آدم!

 

در شكلها، رنگها و اندازه هاي مختلف...

چطور نگاههاي متعجب و جستجوگر مرا تحمل مي كنند؟  ...  كه آنها را در عمق بناها و فضا و زمين حل مي كند...

آدمهايي كه در حجره هاي باستانيشان موسيقي راك گوش مي كنند ... و زندگي شان به دوردستهايي كه نمي شناسند گره مي خورد...

ويرانه! ويرانه! ويرانه!

آنقدر در ديدن عظمتهاي ويران شده فرو مي روم كه هيچ كس گم شدنم را حس نمي كند...

لحظه ها تكه تكه وجودم را مي بلعند و ... در گرداب صداها و تصاوير غرق مي شوم...

آه! آه! آه!

اين همه آدم با چشمهاي آرزومندشان به كدام مقصد مي انديشند؟

چه مي بينند؟ چه مي شنوند؟

چه كسي مي داند؟ شايد عده اي به دنبال متناسبترين دنباله هاي اعداد طلايي، به چهره ديگران خيره مي شوند... و فكر مي كنند: همين! همين يكي! اين است كه با فرمول زيبايي برايشان لذت را جاودانه مي كند!

عده اي ...

راستي چقدر آدم داريم!

شايد يك عالمه ديوانه هم مثل من، در تمام راه اين بازار، فقط گوش و چشم اند.

و با تمام وجود، مثل يك اسفنج، معرفت فضا را در روزنه هاي بي شمار ذهنشان جا مي دهند و قيافه هاي ذوق زده شان لايه لايه غم و شادي را در زير بازتاب انرژي بي كران هستي، مخفي كرده است.

رشته هاي منظم اعداد و فرمولها... در بوهايي كه مي شنوي... در صداها... در احجام و رنگها... داد مي زنند: " آي! خواهش مي كنم... بفهم! ... اين باران بي امان مفاهيم براي تو نازل مي شود... چترت را بردار !"

دوشنبه دهم دی 1386
فرشته ای ... ...  

فرشته اي نمانده بود...

صبح شد..

صداي گريه فضا ست: آي! رفت ...! بلند شو ... تمام شد!

و من ...

به خواب چسبناك غلت خورم.

به جاي سيلي فرشتگان نگاه كن

تمام حجم چهره ام

پر از جراحت عميق جسم بودن است...

-بلند شو...

خدا دريچه را نبسته است!

دويدن از نژاد رفتن و رسيدن است!

صداي لحظه هاست...

مي روند و مي رسند...

و آب... روح تشنه مرا نماز مي دهد.

بخوان! ببين! برو! ... برس!

بيا...

خدا به روي قلب كوچكت دريچه را گشوده است!

 

5:45 دقيقه صبح

دوشنبه دهم دی 1386
چراغ قرمز ...  

 

 

فاصله اي نداري با ادامه راهت در آن سوي اين چهار راه. آنقدر نزديكي كه رنگ چراغ را از همين جا مي تواني تشخيص دهي.

اگر سريعتر گام برداري، پيش از آغاز چراغ قرمز بعدي، از چهار راه خواهي گذشت.

مصمم پيش مي روي. پياده روي خيابان شلوغ براي عبور همزمان دو انسان بزرگسال جا ندارد. مثل ديگر پياده روهاي شهر. و هر مغازه بساطش را درست به اندازه عرض پياده رو در آن گسترانيده... پس ناگزير در خيابان، در انبوه آدمها و ماشينها در مي آميزي.

توده اي از رنگ، بو و حرارت. گاه بيني ات را مي گيري و گاه نفس عميق مي كشي.

گاه چشمانت را مي بندي و گاه با اشتياق خيره مي شوي.

چهار راه آنقدر نزديك است كه اضطراب رسيدن يا نرسيدن نمي تواند تو را از لذتهاي راه محروم كند.

به هزاران آشنا سلام مي كني و به گفتگو مي ايستي.

گهگاه نيم نگاهي به چراغ قرمز مي اندازي و باز ادامه مي دهي.

بر در مغازه ها مي ايستي و قيمت مي پرسي... بدون آنكه به خريدن نياز داشته باشي...

مي خري، مي خوري، سخن مي گويي و ... گاه يادت مي افتد كه ... راه اينجا تمام نمي شود...گامي كوچك بر مي داري و ... باز فراموش مي كني..

آدمها مي گذرند... ماشينهايشان تغيير مي كند، لباسهايشان، رنگهايشان، صداهايشان...

اما هنوز آدمند با همان دردها و آرزوهاي مكرر.

هنوزآشنايند و سرشار از سخنهاي مكرر.

و تو ... قرنهاست ... در ميليونها بار تغيير رنگ چراغ، مي كوشي ... كه راه آن سوي چها راه را فراموش كني ...

 

ئاسو شجاعی...