تبليغاتX
و خدا گفت: شروع....
و خدا گفت: شروع....
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ... ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
حدس بزنید.. ...  

صداست...

                اما نه فقط براي گوش

كه حتي برگ انعكاسش را لمس مي كند

و رود غرق مي شود                     در بيكران عميقش

آشناست

               نه فقط براي من

                                     كه پدرم مسلمان است

آهنگ طواف منظم ذارت است               بر گرد قبله درونشان

جاري است

            ميلياردها سال

در ريسمان.... در كوارك و اتم و من و سياهچاله

- بدون مرز-

                  تا در كشاكش "من" و "ما" ...

                                      "او" بمانيم!

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
جهنم ...  

من در جهنم

 

در جهنم،  اولين عذابي كه خواهم چشيد، محروميت است

... از ديدن و فهميدن

اولين كسي كه نخواهم ديد، خداست!

...

... برچشمانم پوششي رشد خواهد كرد كه از ادراك زيبايي ناتوان شوم.

درخت، آسمان، رود، ... و حتي مورچه را هم نخواهم ديد.

بعد...

سرگردان خواهم شد ... در تكرار كسالت بار حماقت!

از طلوع محروم مي شوم، از نشاط صبح و از خلوص مغرب...

چون... در رخت و خواب روزمرگي غلت مي زنم.

آنجا كتاب نيست، اينترنت، آزمايشگاه ... آه حتي ...

دوستي نخواهم داشت كه از دانشش لذت ببرم.

من در جهنم اختصاصي خود

آنقدر خسته خواهم بود

كه از خواب لذت نبرم ... و از بيداري...

شغلي خواهم داشت كه هرگز عاشقش نبوده ام

پر از بيهودگي مكرر

هر روز براي مهمانهاي بي هدفم، در مورد اشتباهات ديگران سخنراني هاي اغراق آميز برگزار خواهم كرد...

در خانه اي پر از تجملات دست و پا گير

و تلويزيوني كه هرگز خاموش نمي شود

در زير باران آگهي هاي تبليغاتي

...

آه... مجبور خواهم بود ...

مجبور خواهم بود روزي چند بار به خريد بروم...

لباس، زينتي هاي لوكس... ماشين... ديوانه وار...

كار كنم... بخرم... بخورم و ... بخوابم

...معلق در جبر...

بدون درك... بدون لذت و ... بدون خدا !

چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
بهشت ...  

تقديم به همسفر و همراز صبور: محسن

                                           به خاطر روح بزرگ و ادراك خالصانه اش از شعر و شعور

 

بهشت

 

بهشت جلوه مي كند در جوشش مداوم خلقت.

بهشت جلوه مي كند در هنر. هنرمند آيينه خداوند است.

ظرافت، لطافت و روح انگيزي هنر، هرگز زنانه يا مردانه نبوده است. انساني است و خدايي. چه موسيقايي باشد، چه از نوع معماري باشد، چه از نوع  تصوير يا گفتار ...

تناسب وقتي پديد مي آيد كه در درونت بهشت اندوخته باشي.

بهشت تنها آن نقطه سرسبز كنار نهر پر آب نيست كه حورياني نه از جنس معرفت، در وزش نسيم، به غمزه، جام شراب تعارفت كنند... و تو لم داده باشي كنار ديسهاي پر از ميوه و خوراكي هاي رنگارنگ ... كه چنين بهشت كسالت باري، بدون تعالي، بدون كشف، بدون ادراك... بدون زندگي...

بهشت سراسر لذتي نيست كه از خداوندگار عشق انتظار مي رود.

بهشت سراسر محبت است و اخلاص و معرفت.

آنقدر كه هر دم تمام وجودت را فداي تمام ذرات و خالق عزيزشان كني... آنقدر كه حل شوي در زيبايي بي كران هستي... آنقدر كه در هر نفس دوباره برويي، در نگاه هر حشره، طراوت هر برگ، روشنايي ادراك هر حقيقت...

بهشت برشي از فضا و زمان نيست كه شرط وصالش، رخت بربستن از عالم مادي باشد.

دور نيست و هفت مرتبه اش، طبقات آپارتماني نيستند كه هر چه بالاتر مي روي، پر تجمل تر شود.

با هر چشمي كه جهان را نگاه كني و با هر زباني كه به تعريف زندگي بنشيني، گام برداري يا بدوي، از همان روزنه مفهوم رنج و لذت را درك مي كني و اين ادراك مرتبه ات مي شود در آپارتمان بهشت و جهنم.

ثابت نيست! مي تواني از آلودگي حرص و كينه و هوس و تعصب، از دردناكترين شبه لذتهاي جهنمي، چنان چشمانت را بشويي كه عاشقانه ترين نسيمهاي معرفت، ساكن رستگار بهشت ات كنند.

شكنجه گاه هم بهشت تو خواهد بود اگر به دنبال درك بهشت باشي و نه گرد كردن شبه لذتهايي كه تو را وابسته مي كند به محيط، و تمام مي شود بدون آنكه اثر جاودانه اي بيآفريند.

زندگي در بهشت، نه نيازمند قواي جواني است، نه تجربه پيري... فقط عصمت كودكي را مي طلبد در روح بزرگي كه آرزومند تعالي است...

پس بيا ادامه نفسهايمان را مهمان هواي بهشت باشيم.

پنجشنبه هشتم آذر 1386
سنگ ...  

تقديم به ئه سرين به مناسبت اولين گامهايش در زمين شناسي

 

 مجسم كنيد...

صفحه اي نامتناهي و يك آسمان منجمد كه به صفحه تحميل شده است...

تخته سنگ، قلوه سنگ، شن، ماسه ... جماعت سنگهاي متشخص

فقط سنگ! در فاصله هايي كه وجود دارند... سنگهاي بيگانه از هم

فقط از روي سايه هايشان دلخوش مي شوند كه وجود دارند.

بوته خار مهاجري مي گفت:" سالها از ريشه ام دل كندم تا دوشادوش باد، لذت ديدار ناشناخته را بچشم!"

... هيچ سنگي ريشه ندارد

... هيچ سنگي دوشادوش باد سفر نكرده است

حتي سوسكها را هم باد مي برد

حتي آدمهاي سنگين كه لقبهاي بزرگ دارند

... اما ... چه چيز سنگها را روي صفحه چسبانده است؟

سنگهايي كه فقط هواي يك بعد از چهار بعد مختصات را بوييده اند...

هيچ كس آنها را نمي شناسد!

كدام سنگ به عروج مي رود؟

نگاه كن... صحراي عظيمي از سنگهاي هميشه منتظر

كدام تلنگر سنگ را به ناشناخته پرتاب مي كند؟

...

صداي گريه سنگي مرا بيدار كرد..." كاش رودي مي روييد!"

رودها با تمام آبهاي گمنام جهان فرق دارند... رودها در كرانه خود، سنگها را به هم نزذيك مي كنند... رودهاي هميشه مسافر هدفمند

رود سنگ را حل مي كند...

سنگ محلول در لطافت آب، زلال مي شود و ... به اقيانوس بلندترين آرزوهاي هستي مي پيوندد...

سنگي كه دريا مي شود... چه روياي مقدسي!

اما... آسمان منجمد قصه ما باران ندارد و صفحه نامتهاهي اش، رود...

هيچ كس سنگهاي منتظر صفحه قصه ما را از يك بعدي بودن آزاد نخواهد كرد.

مگر...

مجسم كنيد...

همه سنگها در "خود" فرو روند!

كوره آتش درون... اقتدار تمام بلورهاي سخت را به پويايي مايعي اميدوار تبديل مي كند...

خيلي سخت است...ولي

تمام سنگها مي توانند، اگر بخواهند.

و ... رودي سرخ رنگ بر صفحه جاري مي شود... سنگ مذاب...

رودي كه از مرزهاي شناخت خواهد گذشت!

خودتان را جاي سنگ بگذاريد...

بودن در چنين رودي چقدر لذت بخش است...

چهارشنبه هفتم آذر 1386
من و باران ...  

روي صحنه من و باران بوديم ...

و خدا گفت : شروع

راند اول : باختم...

راند دوم : مبهوت...

راند سوم: فقط باران ماند ...

و من آنجا توي باران محلول!