تقديم به ئه سرين به مناسبت اولين گامهايش در زمين شناسي
مجسم كنيد...
صفحه اي نامتناهي و يك آسمان منجمد كه به صفحه تحميل شده است...
تخته سنگ، قلوه سنگ، شن، ماسه ... جماعت سنگهاي متشخص
فقط سنگ! در فاصله هايي كه وجود دارند... سنگهاي بيگانه از هم
فقط از روي سايه هايشان دلخوش مي شوند كه وجود دارند.
بوته خار مهاجري مي گفت:" سالها از ريشه ام دل كندم تا دوشادوش باد، لذت ديدار ناشناخته را بچشم!"
... هيچ سنگي ريشه ندارد
... هيچ سنگي دوشادوش باد سفر نكرده است
حتي سوسكها را هم باد مي برد
حتي آدمهاي سنگين كه لقبهاي بزرگ دارند
... اما ... چه چيز سنگها را روي صفحه چسبانده است؟
سنگهايي كه فقط هواي يك بعد از چهار بعد مختصات را بوييده اند...
هيچ كس آنها را نمي شناسد!
كدام سنگ به عروج مي رود؟
نگاه كن... صحراي عظيمي از سنگهاي هميشه منتظر
كدام تلنگر سنگ را به ناشناخته پرتاب مي كند؟
...
صداي گريه سنگي مرا بيدار كرد..." كاش رودي مي روييد!"
رودها با تمام آبهاي گمنام جهان فرق دارند... رودها در كرانه خود، سنگها را به هم نزذيك مي كنند... رودهاي هميشه مسافر هدفمند
رود سنگ را حل مي كند...
سنگ محلول در لطافت آب، زلال مي شود و ... به اقيانوس بلندترين آرزوهاي هستي مي پيوندد...
سنگي كه دريا مي شود... چه روياي مقدسي!
اما... آسمان منجمد قصه ما باران ندارد و صفحه نامتهاهي اش، رود...
هيچ كس سنگهاي منتظر صفحه قصه ما را از يك بعدي بودن آزاد نخواهد كرد.
مگر...
مجسم كنيد...
همه سنگها در "خود" فرو روند!
كوره آتش درون... اقتدار تمام بلورهاي سخت را به پويايي مايعي اميدوار تبديل مي كند...
خيلي سخت است...ولي
تمام سنگها مي توانند، اگر بخواهند.
و ... رودي سرخ رنگ بر صفحه جاري مي شود... سنگ مذاب...
رودي كه از مرزهاي شناخت خواهد گذشت!
خودتان را جاي سنگ بگذاريد...
بودن در چنين رودي چقدر لذت بخش است...