تبليغاتX
و خدا گفت: شروع....
و خدا گفت: شروع....
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ... ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386
نگاه تو ...  

 

تقدیم به پدر و مادر بزرگوارم

تمام نخواهد شد... این شکوه نامکرر

که نگاه عمیق تو

در ابدیت ریشه دارد

هرگز مرگ را

 یارای آن نیست

که دنیا را از طراوت نفسهایت محروم گرداند

که رگبرگهای هستی،

سرشار از سبزینه معرفت توست

جاودانه دوستت دارم

چه انسان باشم             چه خاک         چه نور

در من زنده خواهی ماند!

سه شنبه پانزدهم آبان 1386
عشق ...  

عشق

هرگز عاشق نبوده ای...

نگاه کن ! کدام شعر تو ستایشگر حضور معشوق است؟

شاید دروغ نبود...

شاعر نبوده ام و دلداده...

شاید هنوز در تکامل کودکانه خویش،

 واژه هایم مدح باران است و برگ و حقیقت!

و گمشده ام، هرگز، غمزه چشمان یاری نبوده است

که میدان مبارزه ام، دایره تنگ مردمک اش باشد

و این فواره جاودانه، که جاری ام می گرداند در رگهای اشیا...

مرا مسافری می خواهد

که وطنش سفر است

 و توشه اش، شوق دیدن!

در من متولد نشده که در قصه دلدادگی پیر شود

شوق مالکیتم نمی بخشد که در حصارهای حسادت

به نفرت آغشته ام کند

من، از او آفریده شده ام!

و هم مسلکم کرده است با خلوص سیال ذرات

نمی دانم در درون شما چه نام دارد،

اما من،

نام این فواره را، عشق گذاشته ام!

آسو شجاعی

شنبه دوازدهم آبان 1386
عادت کرده بودیم... ...  
عادت ...

در تولد همه چشم داشتند... همه گوش ... و "حضور"

کسی ندید... کسی نشنید... کسی نیاندیشید...

کشف نکردیم چشم را ، گوش را ، هستی را....

مردیم ...

اما هیچگاه به زندگی ایمان نیاوردیم...

چون عادت کرده بودیم.

چهارشنبه نهم آبان 1386
معلق... ...  

معلق...

معلق... در آنچه می خواهم باشم...

نگاه کن!

رقص انعکاس بی نهایت آرزو را بر مرزهای نازک حباب "من"

من قرنهاست                  در فواره حیات

در جوشش هر نشانه تازه                     قطره می شوم، حباب می شوم

پر از تصویر رویاهای تازه

در اوج...

فرو می افتم ... و باز ... تکرار می شوم ...

در تکامل آنچه هستم...

ئاسو شجاعی

شنبه پنجم آبان 1386
دانشمند خواهیم شد ...! ...  

متن سخنرانی من در اولین همایش فرزندان نخبه (علمی- ورزشی-قرآنی) کارکنان دولت-  مشهد مهرماه 86

 

دانشمند خواهیم شد!               اما محصول حیاتمان بمب و مرگ و دروغ نیست...

آموزگارمان، نور و بهار و درخت و آبشار

در لوله های آزمایشگاهمان از ترکیب عشق و معرفت، نمک زندگی تبلور می کند

بودن تو، نبودن من نیست!    حتی ویروس هم حق حیات دارد.

چون ما در رگ اعداد جاری خواهیم شد و فرمول های زنده، راز بودن را

برایمان آنقدر بلندبلند تکرار می کنند که همه یکی شویم ... بی زمان و درجریان

دانشمند، قهرمان، حافظ دین، نخبه...، به هر نامی که خطابش کنید، گرانبهاترین ثروت یک ملت است. وارث قرنها تلاش مستمر بشر در راه تعالی و بزرگترین نقطه امید چشمان نیازمند هر جامعه.

وطن عزیز ما، غرق در برکات بی انتهای الهی، از دیرباز مهد عالمان و عارفان و پهلوانان بزرگ، خواستگاه معرفت و تمدن و فرزانگی بوده است. میراث گرانبهایی که امروز در سایه جان فشانی هزاران شهید عالیقدر در رگهای من و شما جاری است. جاری است که جاودانه شود در آبادانی، نیک بختی و تعالی ذره ذره خاک پرگهر ایران عزیز.

چه دردناک است که نابرابری ظرفیتهای رشد در این سو و آن سوی مرزها، جریان این گنج عظیم را به سوی خاکهای بیگانه بکشاند!

در جهان تکنولوژیکی امروز که تجارت ذهن، تجارت اندیشه و دانش، سودآورترین سودا است.

چه سودی از این بالاتر که من و شما سالها در سایه سرمایه های این آب و خاک، از بیت المال این ملت، علم می اندوزیم، مهارت می آموزیم و زمانی در آغاز احساس بزرگی و بالندگی، به رایگان، حاصل تمام این خون دل خوردن هزاران ساله را به بیگانگانی هدیه می کنیم که با آغوش باز پذیرای خلاقیت، دانش و توانایی ما هستند.

بله! سخن از درد دیرینه و آشنای "فرار مغزها" است!

چه رنجی از این بالاتر که مجبور شوی میلیونها چشم آرزومند را که نیازمند گامهای بلند تو هستند رها کنی؟ که هیچ غربتی وطنت نخواهد بود .... و هیچ ملتی مستحق تر از ملت خودت به تلاش تو!

چقدر عادت کرده ایم که از ماندن دانشمندان و قهرمانان بزرگ در کشورمان تعجب کنیم!

و چقدر گوشمان پر است از جمله های : " حیف نیست تو ایران بمونی؟ .... تو اینجا هدر می ری! ... برو جایی که قدرت رو بدونن!"

چرا؟ مگر ما سرمایه های این مملکت نیستیم؟

دزدی نیست که میوه نبوغمان را خوشه چینانی صاحب شوند که هیچ نقشی در رشد ریشه های ما نداشته اند؟

جای برنامه ریزان علمی ما خالی که سخن داغ محافل دانشگاهی ما توصیه به Apply کردن و رفتن است و دردناکتر این که این تب جانسوز به دبیرستانهای ما هم سرایت کرده که ... " اگر گوهر گرانبهایی در وجودت داری...حیف است!"

مگر آنسوی مرزها چه اتفاقی در شرف است که تمام نخبگان ما را مجذوب خویش می کند؟

فرهیختگانی که نه به هوا و هوسهای دنیا دلخوش اند و نه اهل طمع به منصب و مقام...
شاید ارزش اجتماعی اش بنامند، شاید فرصتهای تعالی بیشتر و ... فراغت از دغدغه امرار معاش در راهی جداگانه از علم...

آیا امکان فراهم کردن این زمینه ها در کشور غنی و پهناور ما وجود ندارد؟ که ملت عزیزمان، خود از سعادت تلاش خالصانه نخبگان خویش بهرمند گردد؟

آیا زمان آن نرسیده که ما صادر کننده علم و تکنولوژی به سراسر جهان باشیم و نه صادر کننده مغز؟

مطمئنا بالندگی علمی، معنوی و ورزشی ایران اسلامی بزرگترین آرزوی تمام فرزندان متعهد این مرز و بوم است و امیدوارم که هرگز این زمزمه ناخوشایند را از فرزندانمان نشنویم که :

هیچ کس گاری ما را به قطاری تبدیل نکرد...

هیچ کس شوق و انگیزه پرواز نداشت...

من نمی دانم که چرا قافله علم از اینجا نگذشت... یا اگر آمد و رفت، پدرانم سرگرم چه کاری بودند؟

یا اگر با قافله گشتند گهی ... برنگشتند چرا؟

....

والسلام علی من التبع الهدی...

ئاسو شجاعی – 27/7/86

پنجشنبه سوم آبان 1386
هواپیما از بالا ...  

هواپیما از بالا

-          " اونا چین اون پایین؟" 

-          " نگا کن عزیزم، اونا کوهن.. اون یه رود خونه س... اونم یه روستاس ... نگاه کن!"

-          " توش آدمم زندگی می کنه؟"

-          " آره! توش آدم، گاو، گوسفند، مرغ، مزرعه... همه اینا هستن!"

-          " ولی من نمی بینمشون! اونام منو نمی بینن؟"

-          " نه! آخه ما تو آسمونیم و اونا اون پایین! الان اونا هواپیمای ما رو یه نقطه کوچیک  می بینن!"

-          " چه بد! ولی پرنده ها حتی وقتی پرواز می کنن، همه جا رو می تونن ببین! مامان! من دلم می خواد پرواز کنم!"

-          " خوب الان داریم پرواز می کنیم. ببین چقدر اومدیم بالا!"

-          " نه! هواپیما پرواز می کنه نه ما ! ما نشستیم که! پرواز خیلی کیف داره! من تو خواب پرواز کردم! باد که به بالهای آدم می خوره ... وای... زود باش می خوام پرواز کنم!"

-          " آروم ! الان بقیه نگات می کنن! ببین آقاهه خوابیده! آبرومون می ره! آروم!"

-          " تو گفتی پرواز می کنیم! ولی داری روزنامه می خونی! آخه کدوم پرنده با چشمای بسته، اونم تو یه قفس آهنی پرواز میکنه؟"

زن به فکر فرو رفته بود... "پرواز" ... او هم در خواب لذت وصف ناپذیر پرواز را چشیده بود ... دستش را روی شانه کودک گذاشت... –" آره! منم بلدم تو خواب پرواز کنم! شاید دستهای ما هم اولش بال بودن و بعد که به راه رفتن عادت کردیم خدا اونا رو ازمون گرفت... شاید به خاطر همینه که به کردی هنوزم بهشون میگیم "بال" !"

دختر به چشمان پر از حسرت مادرش خیره شده بود ... هواپیما به سرعت آدمها را در فاصله میان فرودگاهها جا به جا می کرد. آدمهایی که همچنان خودشان را به صندلی هایشان بسته بودند و گاهی یادشان می افتاد که زمانی عاشق پرواز بوده اند، از پنجره های کوچک هواپیما به عظمت زیر پایشان نگاهی می انداختند و باز ... اضطراب کارهای ناتمامشان دنیایشان را در دایره ای کوچک محدود می کرد، آنقدر که "بال"هایشان در طمع منفعت، دستهایی کوچک شده بود.

آسو شجاعی