من یک درختم؟
ریشه های من در آسمان فرورفته اند و شاخه هایم در زمین...
به کدام سمت رشد خواهم کرد؟
اگر ریشه هایم رشد کنند آسمانی تر خواهم شد و اگر شاخه هایم، زمینی تر!
چرا مرا آفریده ای؟
برای زمین یا برای آسمان؟
من یک درختم؟
ریشه های من در آسمان فرورفته اند و شاخه هایم در زمین...
به کدام سمت رشد خواهم کرد؟
اگر ریشه هایم رشد کنند آسمانی تر خواهم شد و اگر شاخه هایم، زمینی تر!
چرا مرا آفریده ای؟
برای زمین یا برای آسمان؟
مهم نیست در کدام نقطه زمین باشم. چشمانم باز، آدم را خواهند یافت با نگاه نیازمند و قلب پرامیدش.
همه جا توافق نانوشته ای است بر سر مفهوم نیکی، عشق، صلح، آزادی، صداقت و ... تمام مفاهیم مقابل آنها.
این را می توانی از چهره "آدم" بخوانی.
از هر نژاد که باشد، فوران احساس را می توان از خطوط چهره اش خواند، شادی، غم ، و حتی ... احساسی که به اشتباه بی احساسی اش می خوانند... باز هم چهره اش آشکارا راز می گوید... بلند بلند.
مهم نیست که زبان اش چه نام دارد و تو را با چه خطابی می خواند ... همه جا می توان عاشق شد!
شاید ترازوی ارزشها، در غبار زمان رنگ عوض کند و آدم با چشمانی که به زور بسته شان نگه می دارد به قضاوت خود و کائنات بنشیند... اما باز ...همه جا آدم "آدم" است. با هر فرهنگی که خود را متعلق به آن می داند. چه در کلوپهای شبانه، در مستی هوس در فراموشی دردهایش بکوشد، چه در کلیسا به تضرع بنشیند، چه در جماعت مسجد، چه در ... همه جا خویش را جستجو می کند! در نیاز مشترکی که من بندگی اش می نامم.
خواه بنده تن خویش باشد، بنده قدرت طلبی دیگران ... یا هر لذت نمای تلخ دیگری... و خواه بنده ماورائ الطبیعه ای که هرگز تباه نمی شود.
باز آدم همان آدم مکرر در فضا و زمان است. چه لبریز از علم و تکنولوژی و چه غارنشین. باز غرق است در رویای کشف اکسیر "حقیقت".
درخت، خاک، آب، نور ... همه مشترکند بین میلیاردها انسانی که هرگز صدای یکدیگر را نشنیده اند. همه شاعران شاعرند، حکیمان حکیمند و دزدان دزد!
همانگونه که همه جا مورچه هایش مورچه اند! با هر اندازه، رنگ و رفتار اجتماعی... باز هم می توانی مورچه بودنشان را تشخیص دهی! شگفت انگیز نیست؟
آسمان همیشه همان آسمان مشترک است. خواه خالی از غبار، خواه آنقدر آلوده که سیمای ستارگان را آرزوی کنی! هر رنگی که داشته باشد. خواه آنقدر وسیع چون آسمان دشت، خواه تکه نور محدودی که از لای میله هایی زندان، چشمانت را به روز بشارت می دهد. باز زیباست، پرعظمت و ... یادآور عروج.
هر چند نقشه زمین را با خطوطی به نام مرز جدا کرده اند اما تمام چشمان بین این خطوط، آرزوهایشان را با همین آسمان بازگو می کنند و یاد "وطن" می افتند. وطنی که انتظار تکاملشان را می کشد.
ئاسو شجاعی
" خوشبختي "
يك آسمان و دو چشم
اين نهايت خوشبختي است
و زميني كه مرا مي خواند
در هر تپش
رو به اخلاص و تعمق
هرگز بودن را
حاجت بهانه نيست
زندگي يك هديه است
و حيات . . .
افتخاريست عظيم !
دستهايم ، نور را مي فهمند
من هستم !
پا به پاي شعر هايم ، مي دوم
خوشبختم !
مي توانم دردها را حس كنم
قلب من دهكده بيداريست
زندگي در چشمهايم مي تپد
عشق در عمق وجودم جاريست
آسمان ذهن من است
آفتابش ، لذت درك حقيقت
و پرنده
روح خلاقيتم !
روزهايم زنده اند
و به فردا نزديك
حل شده در ابديت ، ريشه ام !
چشمه استاد من است
توي دانشگاه عرفان
سبزه هم شاگرديم
و شكفتن
سوژه تحقيقمان
پروژه من زندگيست
روش تحقيقم : "عشق "
همه آدميان
رهنمايان من اند
چشمهاشان مشعل راه من است
گرچه خود بي خبر اند
قلبهاشان مظهر شور و حياتم
گرچه حتي دور ، حتي نااميد
توي مرداب بدبختي خود ساخته شان
غوطه وردند
يا اگر بي خبر از هستي بس كوچك من
بر فراز قله هاي افتخار
فاتحانه استوارند
باز استاد من اند !
عاشق هستي خارم
_ قهرمان سازش _
چون عميقا مثل يك بوته خار
تشنه تشنگي ام
و گلسنگ ...
الگويم خواهد بود
روي صخره تمدن
آري ، در پي زندگي ام
ريشه هايم روشن اند
مثل يك كاج صبور
برگهايم باقيست
آسمان نزديك است
مي دانم
بر فراز بايگاني زمان
بوي انسان جاريست
رودها منتظر اند
لحظه ها
تشنه جوشش
آسمان هرگز تكراري نيست !
آسو شجاعي
"تراوش هستی"
به دشت فلسفه گمراه صد نگاه عجیب
کدام منظره او را به خویش خواهد خواند؟
کدام گنج زمینی، کدام راز خدا
کدام جاذبه او را به خویش خواهد راند؟
در اوج درد ، گرفتار ناله های فضا
کدام بعد به ادراک وصل انجامید؟
کدام رود به دریای روشنی پیوست
...و... تشنه و خسته به مرز گریه رسید
عبور حجم زمان را به خویش اندیشید
میان آدم و حیوان غریب و تنها بود
به روح سبز عددها ، به کهکشان پیوست
و بیکران عجیبی که شکل دریا بود
در آن تلاطم پر پیچ و تاب وهم آلود
در عمق چشم درختی ، نگاه خود را دید
تمام هستی اشیا کنار او مبهوت
که از تفاهم احساس و عقل می لرزید
ندای روشن باران نوازشش می کرد
خوش آمدی به درونت ، خدای ما اینجاست
پر از تراوش او باش و گم مشو از خود
که جلوه گاه حضورش نگاه ساده ماست
شمیم نم نم پاکش در آدمی پیچید
بشو غبار جدایی و در خودت حل شو
عروج سبز درختان به همتت تقدیم
بیا به مکتب رویش و دانه شو از نو
میان آدم و باران حصار سختي بود
و ذهن خسته آدم اسیر ارث دروغ
هزار قرن پر از بت و بذر گمراهی
و اختراع خدایان به یمن بمب و نبوغ
بر آستان تمدن نشست و اندیشید
به این عبور مکرر و جنگ بی پایان
کنار قلب غریبش ستاره ای رویید
که قبله گاه تمدن تو بوده ای انسان!
نماز مرده ماشین به سوی دستانت
و سجده گاه مسلسل علاقه ات به جنون
ببین که به جز خود ندیده ای روشن
چراغ کشف سعادت میان برف سکون
دوباره خرمن فهمش ز تاب وتب می سوخت
چه کس خدای من است و هنوز در خوابم ؟
کجاست نور رهایی؟ که در من آتش نیست
چه کس دوای من است و نگاه بی تابم؟
در انفجار حقایق خدا خطابش کرد
ز شوق سبز وصالم بخوان ترانه عشق
که عشق من به تو از حد فهم بیرون است
شکوفه کن به حقیقت بر آستانه عشق
آسو شجاعی
بسم الله الرحمن الرحيم
"ربنا الذي اعطي كل شي ء خلقه، ثم هدي ... "
و خدا مي آفريد ...
زندگي ، عشق ، شكفتن ، جريان ...
- سهم من چيست ؟
خدا گفت : تو ؟ ... برگ !
و ... درختان در زمين روييدند ...
بر درختي سبز بر كوهي بلند
روح من برگي شد
برگ شادي غرق احساس بهار
فتوسنتز مي كنم
اوج ادراك وجود ...
- تا ابد برگ نگهدارم !
خدا گفت : بمان !
برگ باش تا بي نهايت در زمان !
آفتاب قلب من است
تكيه گاهم شاخه ام
اين سعادت زيباست !
...
فصل كوچ گرما ...
بادها سرد و خشن
و درختان بي تاب
وحي آمد : " فتوسنتز نكنيد !
فصل خواب است اينك ! "
...
برگ از چشم درختان افتاد ...
روح رويش در نگاهم پژمرد
خشك شد چشمه جوشان طراوت
شاخه ام طردم كرد ...
و ... سقوطي فاجعه !
بغضي از جنس شكايت در نگاهم پيچيد ...
- آي خدا ! سهمم كو ؟
- سهم تو محفوظ است !
... برگ باش تا بي نهايت در زمان !
- برگ بودم اما ...كس مرا دوست ندارد اكنون !
- برگ هستي تا ابد ! راه ديگر طي كن ...
و مرا داد به باد ...
- عمر من پايان يافت ؟
برگ خشكي تا ابد چه حياتي دارد ؟
...
چرخ مي زد هستي ام در آسمان
درد سرگرداني ام تلخ تر از مردن بود ...
- راه من كو ؟
پاي رفتن ، عزم ماندن ...
من ندارم !
بي درخت ...بي خورشيد ...
خشك و تنها مانده ام !
... باد من را مي برد ...
باد با من مي خواند :
- زندگي يك رود است ...
در هياهوي عبور ...
هر چه هستي
سنگ باش يا ماهي !
- واي ... من برگم ولي !
- برگ باش اما ... سنگ باش يا ماهي !
- پاي رفتن ، عزم ماندن ...من ندارم !
پس چه طور ؟
- قطره اي شو !
قطره اي از خود رود ...قطره اي از زندگي !
- واي ... من برگم ولي !
- مي تواني ، راه ديگر طي كن !
و مرا داد به آب ...
زير سيلي هاي امواج ...
مرثيه مي خواندم ...:
- اي درختان صبور !
چه كسي اشك مرا مي بيند ؟
من به اندام شما زينت سبزي بودم ...
از تن سرد كدامين شاخه به زمين افتادم ؟
چه كسي يادش هست ؟
...
رود بود و جريان ...
آب كوبيدم به سنگ ...
آه ! تكه اي از هستي من كنده شد ...
"من" كدامين تكه ام ؟
هر دو ام آيا هنوز ؟
- آب ! آخرت كجاست؟
- مي روم تا بي نهايت !
رودها آخر ندارند !
- بي نهايت در زمان ؟
بي نهايت در كجاست ؟
آب پاسخي نداد ...
و مرا با خود برد ...
داد زدم : - رو به دريا مي روي ؟
- من آبم ! هر كجا باشم ، آب !
توي باران ، توي دريا ، توي رود
... توي رگهاي زمين ...
تكه تكه مي شدم ...
"من" كدامين ذره ام ؟
گم شدم ...
ذره ذره ... باكتريها ذهن من را بردند ...
تجزيه يا تركيب
جزئي از سلولشان
... حل شدم من در حيات !
جزئي از رگهاي هزاران ماهي
جزئي از قلب درخت ،
ادراك خاك
جزئي از ...
جريان بي پايان رود
هر اتم از جسم من
در جسم ديگر زنده است !
عزم ماندن دارم ...
در تپشهاي درخت !
پاي رفتن در قدمهاي دوزيست ،
باز اما ...
باز من برگم هنوز !
JJJ
ئاسو شجاعي ،
هوالحق
سلوك براي رسيدن به معرفت حقيقي :
هدف: رسيدن به اوج ظرفيت وجوديمان ،به عنوان يك انسان ،در نزديك شدن به خدا
يعني تبديل به همان كساني شويم كه بايد باشيم .
"سالك بي غرض راه روشنايي" اصطلاح قشنگي است .
براي سلوك، سرخپوستها 5 مرحله پيشنهاد مي كنند :
در اينجا بايد با خيلي مفاهيم آشنا شويم :
1-ابرآگاهي : اين حالت شما مي توانيد همه چيز را به ياد بياوريد حتي ...در مراتب بسيار لذت بخش آن حتي روز الست را و همان "پيمان روز اولين"و قولي كه داده ايد ....وقتي به ابرآگاهي مي رسيم كه تصميم بگيريم جهان را درست بشناسيم .
براي تسلط بر آگاهي بايد به سلسله حقايق زير معتقد باشيم :
* تمام اشيا پرتوي از لطف خدا هستند .پس در تمام آنها نشانه هاي خرد ، اعجاز و درسهاي باارزشي را جستجو مي كنيم كه ما را به دانش حقيقي مي رساند
* رعايت مرز بين شناخته ، ناشناخته و ناشناختني و درك كامل مفهوم تمام آنها
2-شناخته : تمام دانشي كه در زندگي چه به طور موروثي و ناخودآگاه از جامعه كسب شده باشد ، چه خودمان با تحصيل علم و معرفت به آن رسيده باشيم ، شناخته هاي ما هستند . شناخته دانش دروني شده ماست كه برايمان بديهي به نظر مي رسد و بر آن احاطه داريم .
3- ناشناخته : قلمرويي پوشيده در هاله ترس اما در دسترس و قابل كشف . مانند تمام علوم و فنوني كه بلد نيستيم ولي مي توانيم ياد بگيريم . خيلي از اطلاعاتي هم كه در راه معرفت در مورد خودمان و هستي مي بينيم در محدوده ناشناخته هستند . ناشناخته ، قابل درك و شناختني است و انسان در رويارويي با آن در بهترين موقعيت خود است چون تمام استعدادها و خلاقيتش را شكوفا مي كند .
ما بايد با ترسيم ناشناخته با استفاده از ديدن مهار شده خويش آن را در دسترس ادراكمان قرار دهيم .
4-ناشناختني : توصيف ناپذير ، تعمق ناپذير و غير قابل دسترسي براي انسان .
حضرت علي (ع) در توصيف شناخت ذات خدا مثال بسيار زيبا و با ارزشي دارند كه به وضوح موقعيت انسان در برابر ناشناختني را به تصوير مي كشد .
انساني كه به درياي "تلاش براي شناخت ناشناختني" بپرد ، گيج و فرسوده مي شود و در سرگرداني عقل و هوشياري براي كمترين برداشتهاي ناقص خود ، بايد بهاي گزافي بپردازد . تقريبا همه آدمها حداقل يكبار به چنين دريايي پريده اند !
به خاطر بياوريد چه پر خطر و بي ساحل شما را در افسون خود غوطه ور كرده و ...
5- تمركز: كوشش بيش از حد براي جابجايي سطوح آگاهي
6-خودبزرگبيني: بزرگترين دشمن ما كه باعث مي شود از وقايع اطراف رنج ببريم و بدون آن آسيب ناپذير مي شويم (البته با توكل به خدا). هرگز با ملايمت نمي توان به جنگ آن رفت. درست بخوريد،كافي بخوابيد،در شاديهاي ديگران شريك شويد ولي ...
مدام مواظب رفتار و افكارتان باشيد، تمام گناهها بازتاب خودبزرگبيني اند.
7-بي عيب و نقص بودن : استفاده مناسب از انرژي و به جريان انداختن آن براي اتصال به مبدا هستي
8- فهرست استراتژيك : مدتي خودتان را زير نظر بگيريد ، مثل يك ناظر جدا از خودتان، و سعي كنيد كاملا بدون تعصب در مورد كارهايتان نظر بدهيد .بعد يك فهرست از تمام كارهاي روزمره تان تهيه كنيد و تصميم بگيريد كه حذف يا تغيير كداميك در مصرف انرژي شما صرفه جويي مي كند .اين فهرست استراتژيك مجموعه الگوهاي رفتاري شماست كه بايد دست كم هر سه،چهار روز يكبار آن را بازنگري و اصلاح كنيد.
خواهيد ديد كه در فهرستتان خود بزرگبيني بيشتر از همه وقت مي گيرد .
9-خودآزمايي : وقتي فكر مي كنيد در يك مساله بي عيب ونقص شده ايد در ميدان عمل خودتان را آزمايش كنيد و دائما به رفتارهايتان توجه كنيد.
10-خرده ستمگر : هر عاملي كه هميشه ما را ناراحت كرده است مثلا آدمهاي تحمل ناپذيري كه در مواضع قدرت قرار دارند و ديگراني كه رفتارشان ما را خرد مي كند .
همه اينها عامل فرسايش خودبزرگبيني ما هستند و مي توانيم در عين مبارزه با آنها براي اصلاح يا نابوديشان ، از حضورشان براي اصلاح خودمان هم استفاده كنيم .
نكته ها :
-براي سالك واقعي حتي بدترين ستمگران هم خنده دار هستند .
-نبايد بدون استراتژي با خرده ستمگر مواجه شد .
-نبايد اعمال و احساسات خود و خرده ستمگر را زياد جدي گرفت .
-آنچه ما را در مقابله با خرده ستمگر از پا در مي آورد ،فرسايش عادي خودبزرگبيني ماست و اينكه فكر كنيم شخصيتمان خرد شده است
-اگر با خشم و غضب و بدون خويشتن داري اقدام كنيم ، شكست خورده ايم و هر كس شكست بخورد ، به خرده ستمگر مي پيوندد .
نكته بسيار مهم :
آنچه يك انسان را به خرده ستمگر تبديل مي كند ، استفاده بيش از حد، مغرورانه و غلط از محدوده شناخته هاست .
11- خويشتن داري : حفظ روحيه وقتي كه حس مي كنيد داريد زير پا لگدمال مي شويد
12-انضباط : گردآوري همه اطلاعات در مورد خود ، خرده ستمگر و نقاط ضعف ، قوت و خصوصيات رفتاري هر دو ، در حالي كه تو را خرد مي كنند .
13- وقت شناسي : رهايي از آنچه تا كنون به تاخير افتاده است. وقت شناسي دريچه سدي است كه توسط خويشتن داري ، انضباط و شكيبايي ساخته ايم تا با برنامه ريزي انرژي بي كران هستي را در زندگي خودمان به جريان بياندازيم .
با آرزوي موفقيت و سر بلندي تمام انسانهايي كه
گامهايشان را در راه حقيقت بر مي دارند.
آسو شجاعي.
بسم الله الرحمن الرحيم
خشونت تكنولوژيك) (Naquqatci
جنگ ! ... زندگي با كشتن ديگران !
حتي گياهان هم براي بقاي خود مي جنگند ، ولي .... Naquqatci جنگي متفاوت است .
جنگي كه تمام وجود انسان را به يغما مي برد ، تمام حجم قلب ، ذهن و چشمهاي سرگردانش را .
War as a way of life !
ما مدام در جنگيم ؛ با نفسمان ، با طبيعت ، با مرگ ، با زندگي ... با مجموعه اي از اضداد ... چرا ؟
تمام گامهاي شكاك انسان تاريخي در كوره راه هاي كشف و ادراك به جستجوي سعادتي مفقود بر داشته شده است ... در دنياي مكعبي تمام فيلسوفان كله مربعي و جهان ساده تمام آدمهاي كله كروي .
كدام راه ما را به خوشبختي خواهد رساند ؟
كدام فرمول رياضي ، نت موسيقي ، يا آزمايش هسته اي تضمين كشف راز جاودانگي است ؟
... دين ، اخلاق ، سنت ، خرافات ، يا پست مدرنيسم ... چه كسي انسان را به خدمت گرفته تا جهان را در چهره امروزينش بيافريند ؟
جهاني كه انسان را به چشم يك Cyber Organ مي نگرد ، موجودي آلي كه پيچ و مهره تكنولوژي است .
Naquqatci ، انسانObject شده را به استثمار مي كشد تا تغيير شكل جهان ماده پرست عصر رنسانس را به Cyber Society هاي زمان ما سرعت ببخشد .
زندگيهايي كه هركز اتفاق نمي افتد – زندگيهاي مجازي ! –
و جهاني كه به يك تصوير تبديل شده – جهان هايدگر! –
تمدن مدرن به سمت واقعيتهاي مجازي پيش مي رود . جايي كه ماهيت انسان را به يك Icon محدود مي كند ، Icon هايي كه چرخ دنده هاي عظيم مدرنيته را با تمام جانشان چرخانده اند، اكنون اشيايي كپسوله شده اند كه جهان در اطراف آنها و تنها به خاطر آنها شكل گرفته است !
آيا اين اوج Humanism است ؟
در جهان مجازي شما مي توانيد جاي هر كسي كه خواستيد ، زندگي كنيد ، تمام هستي مجازيتان را به تصرف خويش درآوريد و خودتان همه چيز ، همه چيز ! زندگي مجازيتان را انتخاب كنيد ...
اين ما را به كجا مي كشاند ؟
اين تفكر اساسا در عصر مدرنيته متولد نشده ، افلاطون و پيروانش و حتي خيلي از فيلسوفهاي اسلامي و شاعراني مانند شيخ شبستري هم جهان مادي را جهان مجازي و" سايه عالم واقع" معرفي كرده اند و ... همان مثال مشهور افلاطون در مورد اسيران غار نشين كه سايه اشيا را واقعيت هستي مي پندارند متصل به اين رشته است ، تا برسد به اصل عدم قطعيت در فيزيك و نظريه موج – ذره بودن نور !
وقتي مي خواهيم خواص موجي نور را بررسي كنيم ، نور موج است و وقتي به دنبال ويژگيهاي ذره ايش مي گرديم ، نور ذره ! ...
ما از ابتداي خلقت در جهاني پر از نورهاي موج – ذره و گربه هاي شرويندگر زنده – مرده ، آفريده شده ايم ...
ولي هيچ گاه تا به اين حد مرزهاي خيال و واقعيت در هم نياميخته بودند .
آيا انسان به خاطر عدم تواناييش در تصرف حقيقت ، جهان را به جهاني مجازي تبديل كرده ، با اين فرض كه ذهن انسان دستيافتني تر از حضور عيني اشياست ؟
جهان Global شده ، كه چيزي جزهجوم تصاوير و نشانه ها ندارد ، جهاني ظاهرا انعطاف پذير و در باطن سخت و خشن است و مدام خوشبختي تكنولوژيكي ما را ياد آور مي شود .
جهان امپراطوريهايي كه دامنه سلطنتشان به صفحه چهارگوش مانيتورتان محدود مي شود و تمام حيات شما را ذره ذره مكيده اند .
جهان پفك نمكي ها ، نوشابه هاي شيميايي رنگارنگ و قرصهاي نشاط آور !
شما مصرف كننده اطلاعاتي هستيد كه به چشمها و گوشهايتان هجوم مي آورند و مدام تلقين مي كنند : " اين جهان شماست !!" ،" شما بايد به اينها فكر كنيد !" ، " شما به اينها ... نياز ... داريد !!"
ما در دنيايي زندگي مي كنيم كه تمام ساكنان تاريخ آرزومند آن بوده اند و تمام اين تمدن بسته بندي شده را خودمان به آرزو خواسته ايم ، اما چه بسيارند آدمهايي كه دور از هجوم آهنين ماشين ، به حيات انسانهاي اوليه فرار كرده اند و متعصبانه با تمام نمود هاي تكنولوژي مخالفت مي كنند ... چرا ؟
اگر سعادت در همان زندگي غارنشين بود ، پس انسان تمام راه تاريخ را چرا دوان دوان طي كرد؟
عبور از عالمي كه مرز ناشناخته و ناشناختني در هم آميخته بودند به قلمرو شتاب گيج كننده فن آوري...
جايي كه مرز ميان حال و آينده كمرنگ و كمرنگتر مي شود .
بايد بپذيريم ! تكنولوژي در حال دگرگوني ماست .
آينده فراتكنولوژيكي ما چگونه خواهد بود ؟ ما در كدام جهان زندگي مي كنيم ؟
با توجه به اينكه هر انسان در جهان شخصي خودش زندگي مي كند كه الزاما نيازمند هيچ اشتراكي با جهان مادي نيست ، مي توانيم مثل شتر مرغ در برابر تمام Dead Luck هاي راه سرمان را در شنهاي ترس و جهل فرو كنيم و اساسا جز منافع مادي خودمان براي هيچ موجودي اصالت وجود قائل نشويم و خودمان خداي جهان خودمان باشيم .
آنگاه يك Object واقعي هستيم ، مخاطب تمام تبليغات رسانه اي ، تعويض مدها و... شعارهاي فرصت طلبانه !
مثل تمام آدمهايي كه هر روز به هيات ديكته شده يك جماعت لباس مي پوشند ؛ يك روز موهاي سيخ و شلوارهاي كثيف و رنگ باخته و روز ديگر ...
مصرف روز افزون لوازم آرايشي بلندگوي اين حقيقت است كه انبوهي از آدمها در جهانهاي خصوصيشان ، " انسان " را مي پرستند ، هر چند هم سر خودشان را كلاه بگذارند !
چون چشمي با ارزشتر از چشم ساير انسانها نمي يابند و مي دانند كه آن چشمها هم قادر به درك زيبايي ظاهرند ، مي كوشند تا با تمام قوا جلب توجه كنند !
Naquqatci انبوه آدمها را مخاطب قرار مي دهد ، انبوه آدمهايي كه "خودشان" را نمي شناسند و در جهانهايشان بيگانه اي نامانوس حكومت مي كند . بيگانه اي مثل پول ، قدرت ، تن و نه خدايي كه از رگ گردن به آنها نزديكتر است !
آدمهايي كه از تنهايي مي گريزند چون موجود باارزشي را درون خود نمي يابند كه در كنارش آرامش يابند و هر چه در جهانشان است ، ترس است و اضطراب و سرگرداني ...
آدمهايي كه فيلمهاي افسانه اي ، فيلمهاي تند و تيز احساسي ، فيلمهاي وحشتناك براي آنها ساخته مي شود ، تا متحيرشان كند و براي لحظه اي همه چيز را فراموش كنند ، شبيه راهي كه قرصهاي آرامبخش و مواد مخدر به آدم پيشنهاد كرده اند: ... فراموشي ... و غرق شدن در يك گمراهي عميق و بي ساحل !
البته اين تنها بحران قرن ما نيست . در تمام تاريخ ، ميلياردها انسان درچنين جهاني مي زيسته اند!
جهاني پر از جن و پري و رمال و دلقك ...جهاني كه از مرزهاي تنگ كوچه ، محله و فوقش روستا يا شهر آدمها فراتر نمي رفت ، جهاني كه انسان مركز بود و هر چه از او دور ، پوشيده در لايه اي از توهم و افسانه!
همان دردي كه مولوي در قصه مرد مارگير از آن مي نالد ؛ عجز و تحير انسان در برابر پديده هايي كه از او خيلي كوچكترند...
امروز ما در جهاني زندگي مي كنيم كه مرزهاي زماني و مكاني آن به سادگي پيموده مي شوند .
جهاني كه هر ثانيه مي توان شاهد هزاران شاهكار عظيم علمي ، هنري و انساني بود و در مقابل از ميليونها فاجعه غم انگيز با خبر شد .
جهان ما مي تواند به وسعت تمام كائنات گسترش يابد و حتي از مركز سياهچاله اي بگذرد و بعد جديدي از هستي را به ما بنماياند ... اما ...اگر تاريك و رعب آور باشد ...چه كسي به آن نور خواهد بخشيد ؟
در تمام مكاتب بدون خدا ، نوردهنده اي هميشگي و بي نياز وجود ندارد و انسان بايد خود راه خويش را روشن كند ، انسان تنها و بي پناه كه يا زير چرخهاي تاريخ خرد مي شود و يا اندك زماني بر آن سوار است و هيولايي به نام "تاريخ" گذشته و آينده اش را رقم مي زند ، حتي بسياري از پيروان مذاهب آسماني نيز نامحسوستر از آنچه فكرش را بكنند در جهانهايشان "تاريخ محور" هستند . اعتبار حوادث در تاريخ تعيين مي شود و آنچه در زمان حال مهم است ، مصلحت تشخيصي افراد است .
اما ... چه در دينهايي كه " يهوه" خدايشان بود – خداي جبار و منتقم ، دقيق و عادل با چهره انساني موسي كه براي نجات قومي استثمار شده و ستم كش بر انگيخته شده بود – و چه در دينهايي كه " تئوس" را مي پرستيدند – خداي مهرباني و عشق و گذشت وايثار ، با چهره انسانيي چون مسيح كه در دور باطل انتقام امپراطوري شواليه ها آمده بود تابخشايش و محبت را نثار جانهاي خسته كند – تمام پيامبران تاريخ ، الگوي خودشناسي و خدا محوري بودند و مقتداي تعادل ، هر چند كه پيروانشان در عبور از زمان در افراط و تفريط سقوط كردند .
جهان امروز ما ، آميخته اي از خشونت و ستم كشي است و نيازمند خدايي با دو چهره : " تئوس – يهوه " !
جهاني كه در پشت پرده پيچيدگي اش ، در يك سو انسان را دارد و در سوي ديگر تمام كائنات ، دوست يا دشمن او يا بي توجه به حضورش ، در حال عبور و تبديل .
انسان پيش از مدرنيته ، با مفاهيم انتزاعي از فيزيك – شيمي – زيست شناسي و صنعت روبرو بود ، علومي گه ماهيتهاي متفاوت داشتند و فلسفه اي نيوتني را بر جهاني اقليدسي حاكم كرده بودند ،آنقدر خشك كه حتي مكتب اتحاد " عدد – ذره – نقطه مختصات "فيثاغورث ، پيدايش اعداد گنگ و لغو مركزيت زمين هم نتوانستند از خشونت خارجش كنند .
مدرنيته هم عصر ماشين بود و گله هاي بورژوا كه چرخهاي صنعت بودند و ...
سر انجام كشف قوانين خارق العاده تبديل علوم به يكديگر ، نظام جهانبيني ما را دگرگون ساخت ...
و تبلور تمام علوم در فيزيك ، درك نويني از خلقت را به بشر هديه كرد و اين آغازي بود براي فلسفه هاي پست مدرنيستي و ترس از قانون دوم ترموديناميك و ... شكل جديدي از تنازع بقا :
جنگ اطلاعات ، جنگ دانش ، جنگ تكنولوژي !
... ما كجا هستيم ؟؟؟
در همكنش متقابل فلسفه و تكنولوژي چه تاثيري در معرفت و ايدئولوژي انسان عصر Naquqatci خواهد گذاشت ؟
آيا وحدت علوم در ابعاد نانومتر ما را به وحدت وجود و درك عميقتري از توحيد رهنمون نيست ؟
و اينكه خدايي عالم را محور جهانهاي خصوصيمان قرار دهيم ؟
خدايي كه با چهره مقدس " الله " خالق تمام واقعيتهاي مجازي و حقيقي است و حاضر است شما را در هر جهاني كه زندگي مي كنيد ؛ اعم از اقليدسي ، ريماني ، فراكتالي و ... به اوج خوشبختي برساند !
انسان عصر ما ، كافي است با خالق اتم آشنا شود ، خود اتم پيامبرش خواهد شد با نمايش شگفت آورترين معجزه هاي تاريخ ... و اگر از ماوراي فرهنگ متعصب موروثي اش بنگرد ، چهره واحدي از خدا را خواهد ديد ، در ديني واحد كه تمام پيامبران تاريخ ، اعم از انسان و درخت و ستاره و اتم ، رسولان آن بوده اند و تسليم شيريني عشق مقدس خدايش .
آيا رسيدن به خدايي واحد ما را از چنگ Naquqatci رها خواهد كرد ؟
يا ... سرنوشت محتوم بشر گم شدن در تاريكي ناشناخته وهم و Cyber World خويش است ؟
و ....
. . . بايد بيانديشيم ! . . .
والسلام علي من التبع الهدي ...
آسو شجاعي