تبليغاتX
و خدا گفت: شروع....
و خدا گفت: شروع....
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ... ما به امید غمت، خاطر شادی طلبیم
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386
معرفی نانوتکنولوژی ...  

معرفي نانوتکنولوژي

 

1-1)    مقدمه

 

زماني كه قرن بيستم آغاز شد افراد معمولي بسيار سخت مي­توانستند درك نمايند كه خودروها و هواپيماها چگونه كار مي­كنند. عبور از ديوار صوتي غيرممكن و بهره­گيري از انرژي اتمي فقط در تئوري وجود داشت. شايد الان نيز براي عده‌اي در ابتداي قرن بيست و يكم بسيار سخت باشد كه باور كنند كه بشر روبوت‌هاي ميكروسكپي خواهد ساخت كه امراض را نابود و مرگ و ميرها را كاهش و طول عمر بشر را افزايش خواهند داد. شايد نتوان تصور كرد كه فولاد و مواد ديگر از كارخانجات امروزي توليد نخواهد شد. حتي نمي­توان تصويري را در ذهن ساخت كه در يك خط مونتاژ ميكروسكپي، مكعب­هايي از DNA بر روي يك تسمه نقاله از جنس سيليكان به اندازه ضخامت يك موي تازه روئيده انسان در حال حركت است و در كنار تسمه، روبوت­هايي مولكول­هاي جداگانه­اي را بر روي مكعب­ها مونتاژ مي­نمايند و سازه­هاي بزرگ مي­سازند.

تولد چنين محصولات خارق­العاده و نمايش چنين تصاوير بديعي، حاصل بخشي از دانش بشري است كه به آن "نانوتكنولوژي" مي­گويند. براي خود ما هم در سال‌هاي ابتدايي قرن بيست و يكم تصور چنين رخدادهايي هنوز غريب و دور از ذهن مي­آيد. لذا به شنوندگان سخنراني ريچارد فيمن در سال 1959 حق مي­دهم كه با تعجب و حيرت سخنان او را بشنوند وقتي که گفتند: "اگر مغزهاي كوچك ما براي راحتي خويش اين جهان را به بخش­ها و دانش­هاي مجزا مثل فيزيك، بيولوژي، زمين‌شناسي، نجوم و روانشانسي تقسيم نموده است بايد بدانيم كه طبيعت چنين چيزي را به رسميت نمي­شناسد." يا جائي كه گفتند: "اصول مسلم فيزيك مانع از ارائه محصول جديد به وسيله جابجايي اتم­ها نيست."

اصول حاكم علمي، بر تحقق اين آينده شهادت مي­دهند و به دانشمندان اطمينان مي­دهد كه تغييرات 50 سال آينده را بر اساس آنچه كه نانوتكنولوژي نويد مي­دهد باور داشته باشند و بر تلاش خويش بيافزايند. در واقع نانوتكنولوژي مجموعه­اي از شيمي و مهندسي است. شيمي‌دانان از پايين به بالا با كنار هم قرار دادن مولكول­ها و اتم­ها مي­خواهند سازه­هاي بزرگ بسازند و مهندسان از بالا به پايين با كوچك كردن دائمي سازه­ها مايلند به اندازه­هاي در حد نانو دست يابند.

همان‌گونه كه كامپيوترها در اساسي­ترين و بنيادي ترين پايه خويش با صفر و يك كار مي­كنند، نانوتكنولوژي هم با اتم­ها و مولكول­ها كار مي­كند. همانطور كه وقتي اطلاعات و ديتا به صفر و يك تبديل مي­شود مي­توان با آن همه نوع ­كار كرد و آن را توزيع نمود و انتقال داد، به همان ترتيب با مواد نيز، وقتي در سطح اتم و مولكول كار شود، مي­توان با آن هر سازه‌اي را در هر اندازه­اي ساخت. بنابراين مشاهده سازه­هاي در مقياس نانو امكان‌پذير مي­گردد. توجه داشته باشيد كه نانوتكنولوژيست­هاي امروز جهان معتقد هستند كه هر ماده­اي از نوع چوب، فلز، غذا وDNA را مي­توانند بسازند. در واقع سوال اساسي امروز توانستن نيست بلكه چه موقع ساختن است.

نانوتكنولوژي به خوبي خصوصيات فيزيكي شناخته شده اتم‌ها و مولكول‌ها را براي ساختن دستگاه‌هاي جديد با خصوصيات خارق‌العاده به كار مي برد.

1-2)    تصور ذهني نانوتكنولوژي

تصور كردن طرز كار نانوتكنولوژي اغلب سخت نيست. مثلاً تصوير يك بازوي رباتيك كه در حال برداشتن وسيلهاي است و اين وسيله را براي شيئي متحرك به كار ميبرد. سپس اين بازو به عقب چرخيده و از ميان اين وسايلي كه رديف شدهاند، وسيله جديدي را برداشته و به كار قبلي بازگشته، مرحله بعدي سوار كردن را تكميل ميكند.
اين آنقدر ساده است كه در ذهن خود مي
توانيد آن را تصور كنيد – اين دقيقاً همانند روشهاي توليد پيشرفتهاي است كه ما امروزه ما ميشناسيم. و در واقع، نانومهندسان هم اكنون در كار طراحي نمونههايي براي چنين روباتهاي كوچك، يا مونتاژ كنندههايي هستند كه در نانوتكنولوژي شناخته شده هستند.
فقط تصور كردن در اين مرحله سخت است؛ چنين مونتاژكننده
هايي در اندازه مولكولي – طول و عرض و ارتفاع چند ده نانومتر– آنقدر كوچکند كه اشياء را به صورت اتم به اتم خواهند ساخت. يك هزار از چنين مونتاژكنندههاي به هم بافته شدهاي در يك خط توليد كارخانه‎‎، درست بر روي يك تار موي انسان جاي ميگيرند.
شما ممكن است بپرسيد، خوب اگر اين مونتاژ كننده آنقدر كوچك است، پس چه عمل مفيدي را مي
تواند در زندگي روزمره ما انجام دهد
به صورت تئوري، چون شما مي
توانيد چند هزار ميليون از اين مونتاژكنندههاي مولكولي را به هم متصل كرده و آنها را براي كپيسازي خودشان برنامهريزي كنيد و همواره مونتاژ كنندههاي خود كپي ساز بزرگتري را بسازيد; پس شما ميتوانيد هرچيزي را بهتر، ارزانتر و سريعتر از آنچه تصور مي‌شود بسازيد. از فلز ورقهاي بدون نقص گرفته تا دوربينها و آسمانخراشها. ميتوانيد آنچنان كنترلي روي اين مونتاژ كنندههاي توده شده داشته باشيد كه بتوانيد مواد جديد را بدون توليد يك قطره پس ماند سمي بسازيد. همچنين ،دو شاخه ديگر از فناوري – نانومحاسبه و نانومهندسي – نويد بخش ايجاد ابداعات هوشمند و بسيار قوي هستند.

 

1-3)    آيا نانوتكنولوژي واقعي است

 بحث بسيار مهمي اكنون در جمع محققين نانوتكنولوژي در جريان است. اين بحث به نام جدل دركسلر-اسماليDrexler-Smalley debate خوانده ميشود، و برروي موضوع اسمبلي مولکوليmolecular assembly متمركز است. اريك دركسلرEric Drexler بيست سال پيش نانوتكنولوژي را بنيانگذاري كرد، و رئيس هيئت مديره موسسه فورسايت است. ريچارد اسمالي از برندگان جايزه نوبل در شيمي و محقق نانوتكنولوژي در 10 سال گذشته بوده است، و بر روي امكانات كاربردي نانوتيوب كربني كار كرده است. جالب است كه يكي از برجسته ترين نظريه پردازان عصر ما، كه از شخصيت هاي دانش هوش مصنوعي است، يعني ري كورزويل Ray Kurzweil، اين جدل دركسلر-اسمالي را با دقت مورد خطاب قرار داده است و به شكل علمي نشان مي‌دهد كه چرا مهم است كه از ديدگاه دركسلر حمايت شود. به نظر من، جدل دركسلر- اسمالي، اهميتي در فراسوي تعلقات عرصه هاي ويژه تحقيقاتي آن ها دارد، نظير بحث هاي مشابه 20 سال پيش در عرصه هوش مصنوعي، وقتيكه از سوئي مكارتيMcCarthy و مينسكيMinsky معتقد بودند هوش مصنوعي امكان پذير است، و از سوي ديگر، كساني نظير درايفوسDreyfus و سرلSearle، يا امكانAI را نفي ميكردند و يا آنرا خيلي ضعيف مي ديدند. بيست سال بعد يعني امروز، آشكار است كه هوش مصنوعي امكان پذير است، اگرچه با هوش طبيعي يكي نيست، اما از بسياري جنبه ها، مثلأ براي كار كردن با مقادير زياد اطلاعات، از هوش طبيعي هم پرقدرت تر است. بنابراين واقعأ هوش *مصنوعي* است، و نه به مفهوم تحقير آميز كلمه. به همينگونه الماس مصنوعي نانوتکنولوژي ميتواند يك آفرينش جديد باشد، حتي بهتر از اصل، چه از نظر زيبائي، چه از نظر دوام، و يا از لحاظ خواص ديگر.

 

1-4)    فناوري‌ هزاره‌ سوم‌

 

از زماني‌ كه‌ جان‌ دالتون‌ وجود اتمها را در سال‌1803 به‌ جهانيان‌ اثبات‌ كرد، دانشمندان‌ در تلاش‌ بوده‌ اند اين‌ ذرات‌ كوچك‌ را تحت‌ كنترل‌ خود درآورند و اكنون‌ محققان‌ نانوتكنولوژي‌ توانسته‌اند با در اختيارگرفتن‌ اتمها تحولات‌ عظيمي‌ را رقم‌ بزنند. تحقيق‌ در قلمرو نانو تكنولوژي‌ از اواخر دهه‌ 1950 آغاز شد و در دهه‌ 1990 نخستين‌ نتايج‌ چشمگير از رهگذر اين‌ تحقيقات‌ به‌دست‌ آمد. دانشمندان‌ با تحقيق‌ در مقياسي‌ كوچك‌ كه‌ يك‌ ميليون‌ بار كوچكتر از سر سوزن‌ است‌ مي‌توانند خواص‌ ماده‌ را تغيير دهند به‌ گونه‌يي‌ كه‌ متفاوت‌ با اجسام‌ بزرگ‌ و معمولي‌ رفتار كند. در اين‌ قلمرو، اتمها و ذرات‌ رفتاري‌ غيرمتعارف‌ را از خود به‌ نمايش‌ مي‌گذارند و قابليتهاي‌ اين‌ علم‌ فقط‌ توانايي‌ كوچك‌ كردن‌ اجسام‌ نيست‌ . دانشمندان‌ با استفاده‌ از اين‌ مواد در تلاشند دستگاه‌ ها و ابزارهايي‌ بسازند كه‌ از قابليت‌ هاي‌ بسيار شگفت‌ انگيز و غيرمتعارف‌ برخوردار باشد كه‌ فهرست‌ بيشماري‌ از محصولات‌ را در برمي‌گيرد. در واقع‌، متخصصان‌ نانو مي‌كوشند با كار بر روي‌ چگونگي‌ حركت‌ اتم‌ ها و نوع‌ قرار گرفتن‌ آنها در كنار يكديگر و نيز با تغييرات‌ خاص‌ به‌ تركيبات‌ مقاوم‌ تري‌ از مواد دست‌ يابند و كيفيت‌ مواد توليدي‌ را بهبود بخشيده‌ و درنهايت‌ توليد مواد مختلف‌ را اقتصادي‌تر كنند. طبيعت‌ خود از ديرباز از نانوتكنولوژي‌ بهره‌ گرفته‌ و در اين‌ زمينه‌ مهارت‌ يافته‌ است‌. بطور مثال‌ موهاي‌ بسيار نازك‌ را در كف‌ پاي‌ مارمولك‌ ببينيد كه‌ با كمك‌ آنها مي‌تواند به‌ ديوار بچسبد و حتي‌ از يك‌ صفحه‌ شيشه‌ يي‌ خود را آويزان‌ كند. نانوتكنولوژي‌ با الهام‌ از طبيعت‌ نويدبخش‌ ابداع‌ روشهايي‌ در ساخت‌ سامانه‌ هاي‌ كوچكتر، سبكتر، مقاومتر، كارآمدتر و ارزانتر است‌. پروفسور مارك‌ ولاند ، رييس‌ آزمايشگاه‌ علوم‌ نيوكاسل‌ در دانشگاه‌ كمبريج‌ مي‌گويد نانوتكنولوژي‌، خود يك‌ فناوري‌ نيست‌، بلكه‌ يك‌ فناوري‌ توانمندسازي‌ است‌ بطوري‌ كه‌ مي‌تواند در محصولات‌ بسيار متنوعي‌ نمود پيدا كند. نانوتكنولوژي‌ نقش‌ خود را در كوچك‌ كردن‌ اجزا ايفا مي‌كند كه‌ نتيجه‌ آن‌ افزايش‌ كارايي‌ يك‌ مجموعه‌ است‌. پروفسور جان‌ ريان‌، رييس‌ مركز بيونانوتكنولوژي‌ در دانشگاه‌ آكسفورد مي‌گويد اگرچه‌ مي‌توان‌ با اتمها ابزارهاي‌ نانو ساخت‌ ، اما بخاطر پرهزينه‌ و كند بودن‌ فرآيند ساخت‌ ، روش‌ مناسبي‌ براي‌ توليد نيست‌. يكي‌ از مهمترين‌ چالشهاي‌ عملي‌ در سالهاي‌ آينده‌ درك‌ اصول‌ اساسي‌ زيست‌ شناسي‌ و استفاده‌ از آنها در ابداع‌ انواع‌ جديد نانوتكنولوژي‌ خواهد بود به‌طوري‌ كه‌ دانشمندان‌ با بهره‌ گيري‌ از اين‌ دانش‌ مي‌توانند با استفاده‌ از موادي‌ كه‌ از مواد طبيعي‌ مقاوم‌ترند، انواع‌ جديدي‌ از ابزارهاي‌ نانو بسازند.

1-5)    اهميت نانوتكنولوژي در برنامه دولتها :

 

ارزيابي زودهنگام از جهت­گيري خلاقيت­ها و نوآوري­ها، براي شكل دادن رقابت­ها در بازارهاي آينده از اهميت بالايي برخوردار است. در سالهاي اخير سازمانهاي فعال در تعيين استراتژي­هاي آينده در ارتباط با نانوتكنولوژي گزارشات مهمي را براي تصميم­سازي دولتهاي خويش ارائه نموده­اند. از ميان آنها مي­توان به موارد ذيل اشاره نمود:

·         آلمان: گزارشات دلفي (D98) با موضوع فناوري­هاي قرن بيست و يكم

·         انگلستان: گزارش Post (دفتر علوم و فناوري پارلمان)

·         هلند: كميته Foresight

·         اروپا: كميته ارزيابي انتخاب­هاي علمي و فناوري (STOA)

·         آمريكا: مركز ارزيابي فناوري­هاي جهاني. (گزارش ساليانه WTEC) 

همه اين گزارشات با موضوع نانوتكنولوژي از سالهاي 1993 تا 2001، به اهميت بسيار كليدي اين فناوري تاكيد نموده و لزوم اهتمام و حمايت دولت­هاي خويش از اين تحقيقات را اعلام مي­نمايند. با توجه به آنكه تحقيقات نانوتكنولوژي، جهان زنده (بيوتكنولوژي و مهندسي ژن) را با جهان غير زنده (شيمي، الكترونيك و مواد) متحد مي­نمايد، اثرات زيادي در بهبود محيط زيست و تأمين بهداشت و سلامتي بشر خواهد داشت. ضمن آنكه دولت­ها به اثرات منفي، سلطه گرايانه و نظامي اين فناوري نيز آگاهي كامل دارند و در حال حاضر مراكز تحقيقاتي زيادي در دنيا بر روي اين مقاصد كار مي­كنند. در امريكا حداقل 11 آژانس دولتي به همراه انستيتو بهداشت ملي، ناسا، دارپا، وزارت انرژي و وزارت دفاع در اين بخش فعال هستند. كاخ سفيد نانوتكنولوژي را در شاخه تحقيقات كليدي اعلام نموده است. دانشگاه­هاي ام­آي­تي، استانفورد، كرنل و رايس، دانشگاههاي اصلي تحقيق كننده در اين زمينه هستند. در اروپا دانشگاه صنعتي دانمارك، در انگلستان دانشگاه بيرمنگام و در ايرلند مركز تحقيقاتNMRC كاملاً فعال مي­باشند. در ژاپن سازمان­هاي دولتي و شركت­هاي خصوصي زيادي بر روي نانوتكنولوژي تحقيق مي­نمايند. ميزان سرمايه­گذاري اروپا، ژاپن، امريكا و ديگر كشورهاي جهان بر روي نانوتكنولوژي از سال 1997 تا پايان سال 2001 سه برابر گشته است. سرمايه­گذاري­ها در كشورهاي جهان همچنان در حال انجام است و كشورهاي اروپايي مثل انگلستان، آلمان، فرانسه، ايرلند، سوئد، سويس و كشورهاي آسيايي مانند چين، تايوان و كره تلاش­هاي بيشتري را آغاز نموده­اند.

با توجه به اين اعداد و ارقام مي­توان نتيجه گرفت كه بايد رشد اين فناوري و دستاورهاي آن را با جديت و توجه بيشتري پيگيري نمود.  

 

سه شنبه بیستم شهریور 1386
ماه رمضان ...  
سه شنبه بیستم شهریور 1386
صبح ...  

هوالمحبوب

 

وسعت بي انتهاي رمزآلود ...

آسمان بود

من و ماه و تولد امروز

فوج فوج فرشتگان بودند

همه غرق صداي "تنها اوست !"

 

"ربنا ماخلقت " بود و من

واي از هجوم درد و نياز

گريه اي در درون من باريد

من به جز آرزو ندارم باز

 

- "دست من را بگير و قلب مرا !

مرز جسمم فسرد روح مرا

تشنه ام ! خسته و تهي مانده !

كوچ باران نبرد روح مرا !"

 

- "دست ياريم درون تو جاريست !

آي ! دستت نخواست راه مرا

چشم خود را به غير آلودي

و نديدي غم نگاه مرا ! "

 

-"خوشبحال تمام غير از من !

تو به آنها چه دانشي دادي؟

غرق عشقت به شوق مستي غرق

و خودت از نياز آزادي ! "

 

يك تبسم ...و خواند آياتش :

"به تو" اسماء" داده ام آدم !

روح گستاخ تو چه يادش هست ؟

روز اول چه ياد تو دادم ؟

 

رفته اي به قعر جهل و غرور

اوج دانش شكوه قلب تو بود

چشم خود باز كن ، من اينجايم !"

...شوق ديدن...و باز ... درك و شهود 

 

ئاسو شجاعي

دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
می دویدیم ...  

می دویدم...

گاه آرامتر از توقف...

اما می دانستم که می دوم!

آنقدر مجذوب خیال که چشمهایم از نورهای دیگر هم محروم ماندند

می دانستم که او نیز می دود

کاش رو به روی من می آمد

و در او می ماندم

تمام شدم

بدون دیدن

درک کردن

و ماندن

افسوس ...جهان کروی بود

و ما در دو مدار موازی!

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
اسم ندارد ...  

. . .اسم ندارد . . .

 

در آن ستاره غمگين نگاه من روييد

                                و ذهن باغ پر از اضطراب مردن بود

هزار بذر به دستان باد چسبيدند

                                  ولي ترنم رويش ، رسالت من بود

 

به خاك خسته برگهاي من تبلور كرد

                                و ريشه هاي مجاور مرا نفهميدند

دهان كرمهاي ريشه خوار و حريص

                                مرا سلام كردند و گرم بوسيدند

 

نه نور قلب مرا ديد، نه رودهاي خلوص

                            و من به سايه هاي بي ستاره پيوستم

زمين به من تكيه گاه پاك نداد

                             و ساقه عطشم را به ديگران بستم

 

در مقام نمور قارچهاي جوان

                          پيچكي را به نام مي خواندند

من از ادراك وحي روييدم

                        آه ! من را به كفر خود راندند !

 

به تمسخر نگاهها مسموم

                        گام پيچك ، شكست خواهد خورد

روزي از فرط درد مي پوسد ...

                          روزي از خشم باد خواهد مرد !

 

از نگاه درخت آويزان

                           ...روزي از نور مي شوم سرشار

من از اينجا به اوج خواهم رفت

                           كه به ذهنم نهفته روح بهار

                                                                               آسو شجاعي
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
روز هفتم ...  

"روز هفتم "

جمعه بود

                ......

                                           و دويدن تعطيل

راهبان مي گفتند...كه :چراغ آفرينش خاموش !

                                                چون خدا

                                                       بعد از شش روز سخت

                                                                                   استراحت مي كند!

در زمين....

                 گرد و خاكي بر پا ....

                           جنگ راهبها بود ....

                                          بر سر ارث خدا

                                                  خاكي نمانده بود

                                                                   كه مقدس باشد !

من پر از شوق حضور ....

                      و خدا مي دانست !

در دل داغ زمين ، خاك مذاب آماده

                             پشت سد شهرمان

                                         ..... آبهاي راديو اكتيو بودند

                                                          و خدا ....گل مرا آنجا ساخت  !

راديو اكتيوم هنوز !

                     و ترازهاي حياتم جابجا !

چون خداوند مرا

                          ....

                                    روز هفتم آفريد

                                                                                                         آسو شجاعي
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
درد ...  

درد، اي زيبا ترين همراز من                         اي صداي بي كس آواز من

اي طلوع سبز ادراك وجود                           اي حضورت پهنه پرواز من

 

دستهايم دشت گرم جستجوست                   كوله بارم بوته هاي آرزوست

ذهن من مملو از عطر سوال                        آه ! اما ، چشمهايم بي وضوست

 

تا وضويي ديگر از باران كنم                         مي دوم در جاده هاي خيس درد

چشمهايم زير باران مانده اند                        روبروي چشمه تنديس درد

 

درد اينجا در نمازم زنده است                       مي دود در عمق قلبم پر طنين

در صدايش، مي شود جاري بهار                    مي شود روشن زمستان زمين

 

درد ! ... من را تا خط آخر بخوان                    تا شكوه حل شدن با من بمان

من پر از فريادهاي آسمان                            روح من را جزئي از باران بدان

 

                                                                                   آسو شجاعي
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
دیوانه ...  
"ديوانه"

موجودي سياه پوش چشمانش را به زور باز نگه داشته بود و در طول جاده اي خاكستري و نمناك آرام آرام حركت مي‌كرد . در جهتي كه هيچ كس همراه او نبود .در جهتي مخالف تمام حركتهاي فلزي كه به سرعت از كنارش مي‌گذشتند و از حضورشان جز ردپايي تكراري و بوي تنفسي آلوده چيزي بر جايي نمي‌ماند .

درختان برهنه دو طرف جاده چشمانشان را بسته بودند تا دانه هاي برف عجولي را كه بر صورتشان فرود مي‌آمد نبينند و در ذهنشان چهره آفتاب را مجسم مي‌كردند و آواز جوانه و رويش را دهان به دهان  تكرار مي‌كردند . آوازي كه در گذر زمان آنقدر تحريف شده بود كه هيچ چشم  بسته اي آن را كامل باور نداشت . با آنكه برف بر چهره موجود سياه پوش پرده كشيده بود اما او با تمام وجود سعي مي‌كرد همه چيز را حس كند ،  ميلياردها زمزمه تكراري را از ميلياردها موجود كوچك و بزرگ بشنود و ميلياردها چهره يخ زده را به خاطر بسپارد ،  چون تمام تكراري هاي جهان برايش  جالب بودند .

اما صداي به هم خوردن دندانهاي موجود سياه پوش از تمام زمزمه ها بلندتر بود ،  صدايي كه آنقدر واضح بود كه هيچ كس نمي‌شنيد و آنهايي هم كه مي‌شنيدند چون چشمانشان بسته بود فكر مي‌كردند جزئي از قوانين طبيعت است !

_ هيچ كس من را نمي‌بيند !  

خنده تلخي كرد .

_همه مي‌خواهند حضورم را از طبقه هاي ذهنشان حذف كنند !

و باز هم خنديد.

ديگر به هيچ چيز فكر نمي‌كرد ._ اصلا فكر كردن من چه فرقي به حال جهان دارد ؟

و حالا جواب اين سوالش را هم داده بود : وجود او فقط به عنوان يك ناظر و نه يك بازيكن در مسابقه حيات !

به هر حال هميشه  ناظر بودن بهتر از بازنده بودن است !

سرش را به عقب برگرداند ،  عبور عجول ماشينهاي بي توجه ردپاي كمرنگش را پاك كرده بود ،  

ماشينهايي كه مي‌گذشتند و انبوهي برف و گل به سرا پايش مي‌پاشيدند .

دلش مي‌خواست ،  خود را به عقب پرت كند ، روي زمين دراز بكشد ، شكمش را بگيرد و آنقدر بخندد تا بميرد !

اما بدنش آنقدر شكننده شده بود كه مي‌ترسيد : ترك بردارد ،  پودر شود و مخلوط سلولهاي بدنش و دانه هاي برف بر غلظت گلها بيافزايد . ‍

از دور شبح هاي خاكستري رنگي را ديد كه آرام آرام پيش مي‌آمدند و صداي زمزمه مرموزشان را باد در گوش درختان تكرار مي‌كند . خواست آنها را بشمارد اما از وقتي به خودش قول داده بود فكر نكند  ،  شمردن هم يادش رفته بود . فقط مي‌دانست زياد بودند .

دو نفرشان جلو حركت مي‌كردند و دو طرف جعبه سياه رنگ بزرگي را گرفته بودند ،  جعبه اي شبيه يك تابوت .و ديگران هم مثل شركت كنندگان در تشيح جنازه اي عجيب سيبهاي دستشان را گاز مي‌زدند و خندان پيش مي‌آمدند انگار اصلا سرما را حس نميكردند هر يك پالتويي بزرگ را روي دستشان انداخته بودند ولي موجود سياه پوش هنوز از سرما مي‌لرزيد . نزديك تر آمدند صداي آوازشان با تمام زمزمه هاي آشنايش فرق مي‌كرد و تابوتشان  به ساز موسيقي عظيمي‌مي‌مانست كه مي‌خواست تمام صداهاي فضا را در حجم خود خفه كند . وقتي خواست دقيقتر نگاهش كند ،  همه موجودات خاكستري پالتوهايشان را روي آن انداختند و زدند زير خنده و سيبهاي گاز خورده شان را به سويش پرت كردند .

يادش رفته بود چقدر گرسنه است ،  به زور روي زمين نشست ،  سيبها را برداشت ،  سيبهاي نرسيده و يخ زده ! خواست چند تا را با هم ببلعد اما دهنش باز نمي‌شد ،  به زور يكي را گاز زد ،  دهانش مي‌لرزيد ،  دندانهايش شكستند و دهانش پر از مزه آهن زنگ زده ،  حالش بم خورد ،  ديگر نمي‌توانست بخندد ،  نمي‌دانست بايد چه احساسي داشته باشد ،  زد زير گريه ، حتي گريه كردنش هم خنده دار بود ،  برف به شدت بر صورتش فرود مي‌آمد ،  روي زمين نشسته بود ،  پاهايش را دراز كرده بود ،  خون از كنار دهانش مي‌چكيد و درست مثل يك بچه گريه مي‌كرد.

ماشينها مثل حشره هايي بزرگ از كنارش مي‌گذشتند و با چشمهاي زردشان توي چشمانش نور خيره كننده اي مي‌پاشيدند ،  طوري که ديگر نمي‌توانست ببيند .

و... او فقط گريه مي‌كرد ،  چون اين تنها كاري بود كه مي‌توانست بكند .

ئاسو شجاعی

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
سلطه ...  

"سلطه "

نور كمرنگ خورشيد تيرگي يكدست آسمان را بر هم زده بود و رنگهايي كه هنوز بشر  اسمي‌‌برايشان پيدا نكرده،  به تمام آدمهايي كه كنار كوه سر قرارشان حاضر شده بودند سلام كردند.

و آنها هم براي آسمان دست تكان مي‌دادند با همان قيافه هايي كه قرار بود بيايند،  اين بار همه آنها پسرهايي جوان بودند و من قول داده بودم آنها را به يك كوهنوردي دسته جمعي ببرم.

ولي يكي از آنها هنوز نيامده بود كسي كه هميشه كارهاي عجيب انجام مي‌داد و سلطه عميق او بر زندگي من باعث شده بود هميشه صدايم از گلوي او بيرون بيايد و گاه من نتوانم مرز بين او و خودم را تشخيص دهم،  چون او هميشه با كلمات ذهن من جمله مي‌ساخت،  اما نه جملاتي كه من مي‌خواستم.  او عاشق جملات تهوع‌آور بود و هر بار كه چيزي مي‌نوشتم،  اين كلمات را لابه لاي افكار من مخفي مي‌كرد.

هيچ كدام از شخصيتهاي داستاني به خود اجازه نافرماني از من را نمي‌دادند چون طوري آنها را ساخته بودم كه مرا بيشتر از خودشان دوست داشتند و هر بار با قيافه هايي جديد سراغ من مي‌آمدند تا با هم قصه اي جديد را شروع كنيم و خودشان درست جاي هر كسي كه من مي‌خواستم بازي مي‌كردند.  هميشه مردم فكر مي‌كنند نويسنده ها خداي قصه هاي خودشان هستند و خداها سرنوشت مخلوقاتشان را تعيين مي‌كنند،  اما او همه قانون‌ها را بر هم زده بود !

اصلا قصه خلقتش را به ياد نمي‌آوردم ! و يكبار كه قرار بود بميرد، دو تا از شخصيتهاي داستاني ام را كشت و از يكي از سوراخهاي آسمان فرار كرد و تا مدتها كفر و نافرماني را براي ساير قصه ها به جا گذاشت .  امروز من و تمام شخصيتهاي داستانيم تصميم گرفته بوديم از او انتقام بگيريم  و قرار بود او يك جوان ضعيف و ترسو باشد و توي اين داستان به دعوت دوستانش به كوهنوردي برود.

مطمئنا بازي كردن توي نقش يك آدم ضعيف برايش زجرآور بود چون هرگز از كسي نمي‌ترسيد.

ولي با اين وجود شب تمام وسايلش را طبق خواسته من آماده كرده بود و حاضر شده بود در نقشي كه من مي‌خواستم بازي كند، اما هنوز نيامده بود.

خورشيد در پهنه آسمان نمايان شده بود و بقيه شخصيتهاي داستاني با اعتراض به من خيره شده بودند و مي‌خواستند شورش كنند.

_ اصلا فرض مي‌كنيم داستان طور ديگري باشد !

همه به جنب و جوش افتاد و وسايلشان را روي زمين گذاشتند و مي‌خواستند از نقشهايشان بيرون بيايند كه يكي از آنها گفت : اصلا چرا خودمون نريم كوه ‌! فرض مي‌كنيم از اول X وجود نداشته ! و تازه بدون اونم خيلي بهتره !

ولي من هنوز هم نگران بودم.  همان پسري كه پيشنهاد كرده بود به كوه بروند گفت : قبل از رفتن بهتره كمي‌از خوراكي هامون رو بخوريم كه خستگي مون در بره.

 و نشست. طرز حرف زدنش مصنوعي به نظر مي‌رسيد طوري كه من از شخصيتهاي داستاني خودم انتظار نداشتم ! بقيه هم لبه حوض كوچك پاي كوه نشستند و شروع كردند به خوردن،  اما او اصلا كوله پشتي اش را باز نكرد و سيب زردي را كه دستش بود گاز زد.  قيافه اش هم زياد آشنا نبود اما نگاه خيره و حالت سيب خوردنش مرا به ياد آدمهاي خاكستري يكي ديگر از قصه هايم مي‌انداخت.

يكي از پسرها خواست خوراكي اش را به او تعارف كند.  اسمش را بلد نبود.  مرا نگاه كرد. انگار يادم رفته بود برايش اسم بگذارم ! عجب آبروريزيي !  فورا گفتم :كاوه ! اسمش كاوه باشد.

پسرها راه افتادند، كوله پشتي هاي شان تقريبا خالي شده بود.

هوا گرم شده بود _بچه ها گرمه ! بهتره برگرديد ! اين هوا رو واسه انتقام از X انتخاب كرده بودم !

كاوه كه جلوي همه راه مي‌رفت،  سايبان كلاهش را بالا زد : _ نه ! زيادم گرم نيست،  ما تا حالا با هم گردش نرفتيم ! از بازي تو نقشاي عصبي و عجول مردم شهر هم خسته شديم. . . 

و بقيه هم حرفش را تاييد كردند.

ادامه دادن اين داستان ديگر هيچ جذابيتي براي من نداشت.  بدون هيچ اتفاق يا تغييري،  فقط ممكن بود يكي از آنها گرمازده شود. . .  من هم آنها را به حال خودشان رها كردم.

آه ! من به كارهاي غير عادي X عادت كرده بودم !

_ يعني كجا رفته ؟.. .  يادم است يكبار كه فرار كرده بود،  تمام احساس و رويايم براي پيدا كردنش بسيج شدند،  از كشتي هاي بزرگ و زير دريايي ها گرفته تا سفينه هاي فضايي و ماهواره هاي جاسوسي ! تمام فضاي ذهنم را زير و رو كردند. بالاخره دستگاههاي ثبت اشعه‌هاي كيهاني، از ورود جسمي‌عجيب به يكي از سياهچاله هاي بزرگ ذهنم خبر دادند. 

بعدا  فهميدم او مدتهاست توي آن سياهچاله كه خودم هم نمي‌دانم از كي در ذهنم وجود دارد،  زندگي مي‌كند و تمام افكار مرا به كمك جاذبه بسيار شديد سياهچاله به قلمرو خويش مي‌كشد و افكارش را با آنها مخلوط مي‌كند. او در محدوده اي خارج از فضا و زمان زندگي  مي‌كند و معلوم نيست قبل از من در سياهچاله هاي مغز كدام بيچاره اي ساكن بوده !

اما با اين حال احساسي عجيب من را هميشه به او وابسته كرده است و شايد به خاطر فرار از كشمكش با او بود كه من توانستم بنويسم.

_سياهچاله را به حال خود رها مي‌كنم و به منطقه كوهستاني مغزم برمي‌گردم !_

پسرها به بالاي كوه رسيده بودند و آفتاب سر و صورتهاي خسته شان را ليس مي‌زد. اين بالا،  روي قله هيچ سايباني براي فرار از خورشيد وجود نداشت.  من هرگز دلم نمي‌خواست آنها تا اين حد عذاب بكشند،  ولي اين قصه اي بود كه خودشان مي‌خواستند بازي كنند  .

فقط كاوه سرحال به نظر مي‌آمد. كوله پشتي اش را باز كرد : _" بچه ها بياييد براي همه تون  يك ساندويچ آورده م !"   و يك قمقمه آب هم از كيفش درآورد. چه خوب ! او به فكر تمام همراهانش بوده است !

_"اول  ساندويچها رو بخوريد ! "

پسرها ساندويچها را برداشتند و با عجله گاز زدند.  صداي آشناي خنده X تمام فضاي ذهنم را لرزاند ! . . . 

خون به صورت پسرها پاشيده شد،  همه آنها حالشان بهم خورده بود !

مارمولكهاي زنده از لابه لاي ساندويچها بيرون آمده بودند و جاي دندان بچه ها روي بدنهاي لزج و خوني شان باقي مانده بود .  پسرها به گريه افتاده بودند.  شايد اين آخرين باري باشد كه در داستانهاي من زندگي مي‌كنند !

X قمقمه آب را سر كشيد و با چشمان وحشتناكش به من خيره شد و قهقهه زد . . .

او سر همه ما را كلاه گذاشته بود و اين قصه را هم همانطوري كه مي‌خواست تمام كرد !

                                                                                                              ---- ئاسو شجاعي--

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
صبح ...  
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
جواب ...  

"جواب "

 وقتي به دنيا آمدم ،  دنيا هجوم مجهول بود ،  همه چيز را چشيدم تا مزه هاي خالص را بشناسم ،  چشمهايم نگاه خيره را آموختند و گوشهايم دزديدن اصوات را . . . وقتي چشمهايم كفاف نكردند  ،  ياد گرفتم حرف بزنم تا سوالهايم را بپرسم .

آدمها فكر كردن زودتر از ديگران سخن گفتن را آموخته ام كه محفوظاتشان را به مغزم بسپارند تا با تكرار شان حيرت بيافرينم . . . اما من فقط سوال كردم  . كلمات از زبانم شعر گفتند ،  وقتي مادرم از نوشتن شعرهايم خسته شد ،  به من نوشتن ياد داد .

و وقتي از سوالهايم خسته شد ،  گفت : "مدرسه پر از جواب است " . . .با عجله بزرگ شدم ،  اما مدرسه پر از سوال بود .

وقتي معلممان خسته شد ،  گفت اگر مشق بنويسم جوابها را مي فهمم ،  من تكرار را تجربه كردم اما دفتر مشقهاي شلخته ام پر از نقاشي شدند .

وقتي پدرم خسته شد ،  كتابخانه اش را به من سپرد ،  من كتابهايش را با ولع بلعيدم ،  سوالها آنقدر توليد مثل كردند كه نصف مشقهايم را خوردند ،

 تنهايي دوست خوبم ،  به من تغيير و آزمايش را آموخت و هر روز وسايل خانه مان به زيارت سطل زباله و تعميرگاه رفتند .

مادرم تمام حجم صبرش را به كار گرفت كه با نتايج آزمايشات من كنار بيايد نتايجي چون سوراخ سوراخ شدن پرده ها ،  شكايت بچه هاي همسايه ،  آتش گرفتن و...

 مادرم تنها به شعرهايم دلخوش بود و پدرم نقاشي هايم را به دوستانش نشان مي داد و من مداد رنگي هايم را آتش مي زدم تا مداد سياه بسازم .  گفتند اگر چند سالي را جهشي بخوانم  آدم مي شوم ... اما پدر و مادرم ترسيدند از شدت آدم شدن خودم را فراموش كنم . به راهنمايي پرتابم كردند . كتابهاي كتابخانه ام مثل ويروسهاي سرطاني آنقدر تكثير شدند كه از لذت فهميدن مريض شدم ،  به مدرسه نرفتم تا توي كلاس وقتم تلف نشود . كتابهايم خسته شدند اما چشمان تشنه من هنوز هم مهر سوال مي كوبيد . جوابها توي كله ام تخمير شدند و تولد نژاد جديد سوالها ...

مادرم وقتي دلش سوخت گفت : " خدا همه جوابها را بلد است "

سوالهايم را نوشتم :- بعد از مردن از خدا مي پرسم 

اسم سوال و جوابهايم را مقاله گذاشتند و توي مسابقه ها برنده شد .

اما . . . من نمي توانم دفتر سوالهايم را به قبر ببرم .

دوستانم كتابهاي مدرسه شان را حفظ مي كردند و من سوالهايم را ،  آنها تا نمره بگيرند و من تا بعد از مرگ يادم نرود . . .

من بزرگ شدم آنقدر كه اگر در آزمايشگاه تنها بودم كسي از انفجار نمي ترسيد .

تنها از روي شعرهايم فهميدم كه دنياي آدم بزرگها ،  عادت وار تجربه كردن است پس دوباره بچه شدم و من را به دبيرستان فرستادند . . .

وارد رقابت بقا شدم و ميانبرها لذت مناظر راه را ربودند ... همه پنجره ها را نرده كشيدند كه مجبور شوم از در عبور كنم . و . . . آدمها را جدا كردند . . .

من براي خواندن همه كتابهاي دنيا آفريده شده بودم ولي . . . گفتند : آدمهاي باهوش رياضي مي خوانند ،  متوسطها زيست شناسي و كودن ها ادبيات .

مي دانستم دروغ مي گويند ،  اما . . . مجبورم كردند رياضي بخوانم .

حجم عظيم رياضيات در تخته كوچك كلاس نمي گنجيد . كتابهاي بزرگ خريدم ،  فالنامه هاي جبر و آناليز ، ديوانهاي هندسه و . . . سوال .

دبيرمان از من متنفر شد .

بچه كه بودم مي گفتند : فيزيك مثل شعر ،  مثل نقاشي كردن ،  مثل كتابهاي باباست

و من عاشق فيزيك بودم .ولي دبيرمان گفت : فيزيك بازي است . من از بازي خوشم نمي آمد چون لحظه ها را مي دزديد . دبير ديني مان از خدايي كه قرار بود جواب سوالهايم باشد وحشت ساخت .

من باور نكردم . . . پدرم مي گفت : فقط بايد درس بخوانم . . . اما . . . سوالهايم مرا به دنيايي ديگر بردند . آنجا فر مولها بزرگترين اشعار جاودانه بودند و عناصر آموزگاران خلوص ،  رياضيات ،  فيزيك ،  شيمي ،  ادبيات و . . . همه كتابهاي دبيرستان مثل چراغ قوه هايي بودند كه راه را گوشه به گوشه مي نماياندند ،  راهي به كتابهاي عظيمتر و سوالهايي لذت بخش تر و آدمهايي كه از سوال نمي ترسيدند .

من دوست پيدا كردم ،  دوستهايي كه از سوال نمي ترسيدند و با سخاوت جوابهايشان را با من قسمت مي كردند . آدمهايي كه هر شب دفترچه سوالهايشان را مرور مي كردند كه اگر هرگز بيدار نشدند از خدا بپرسند . من ياد گرفتم جواب پيدا كنم ،  ياد گرفتم ابزار آزمايش را براي كشف جواب بسازم .

و مجبور شدم دقت را بياموزم ،  موجود عجيبي كه هرگز بر اذهان عجولي چون من نمي گذرد . . . و ياد گرفتم براي رسيدن به جواب صبور باشم .

همسالانم براي كنكور از جانشان مي گذشتند و من براي سيراب كردن كوير نامتناهي سوالهايم . . . من فقط رياضي نخواندم ،  زيست شناسي ،  ادبيات ،  شيمي و ... وقتي غوطه ور در دنياي خودم كنكور قبول شدم ،  خدا بهترين دوستم به روحم حيرتي جديد آموخت و به تمام كائنات اجازه داد مرا در رازهايشان سهيم كنند . اگر از سنگ فرمول تركيباتش را بپرسم ،  سخاوتمندانه پاسخ مي گويد چون تمام سوالات تاريخ را قبل از من درنورديده ،  درخت ،  باد ،  علف ،  مورچه و آدمها همه استادان مهربان من هستند .

كامپيوترم تمام وجودش را به من مي سپارد كه از لا به لاي مدارهايش صداي واضح ذرات را باز شناسم و بهينه ترين مسير آدم بودن را در آلگوريتم هاي زنده اش پيدا كنم .

خدا به من ياد داده بدون مرگ حضورش را تجربه كنم . من سوالهايم را توي همين دنيا از خدا مي پرسم و بي صبرانه به انتظار مرگ ننشسته ام .

من سوال مي كنم و بزرگ مي شوم . آنقدر كه در جواب مطلق ،  در اوج هستي حل شوم                                                                                          آسو شجاعي 

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
آزادی زودرس ...  

آزادي زودرس

همه جا تاريك بود،  انگار تنها چشمان وحشت زده او در اين فضاي نفس گير باز بودند،  در ذهنش تابش بي دريغ آفتاب را مجسم مي‌كرد و وسعت آسمان پرواز را ...

از دور آواز پرندگاني را مي‌شنيد كه در طلوعي نزديك، در آن‌سوي اين حصارهاي تنگ، شعر بهار مي‌خواندند و او همچنان كورمال كورمال در ذهنش به دنبال روزنه اي مي‌گشت ...

كم كم داشت به اين  تاريكي آزاردهنده عادت مي‌كرد ... كه ...

 من پتو را از روي سرش برداشتم،  هواي صبح ريه هاي كپك زده اش را متحير كرد، نور چشمان پف كرده اش را آزرد،  خميازه اي كشيد و داد زد :

" مبارزات روشنفكرانه ام با تاريكي هنوز تمام نشده بود ... هميشه آزاديهاي زودرس بي ثبات اند "

پتو را از من گرفت ... و دوباره خوابيد !

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
دانشمند ...  

"دانشمند"

دانشمند خواهیم شد !      

               اما...محصول آزمايشگاهمان

  بمب و مرگ و دروغ نيست !

چون هيچ چيز از ماشينهاي مرده نياموخته ايم 

آموزگارمان:          نور ودرخت وآبشار

درلوله هاي آزمايشگاهمان      از تركيب عشق و سادگي

نمك زندگي تبلور مي كند !                                بودن تو، نبودن من نيست!

 حتي ويروس هم حق حيات دارد

چون ما در رگ اعداد جاري خواهيم بود                      

 و فرمولهاي زنده                                      راز بودن را

با سخاوت بلند بلند  تكرار مي كنند

 آنقدر كه همه يكی شويم          بي زمان ،در جريان!       

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
ابدیت ...  

" ابديت "

ذهن بي تاب بشر

                  خسته در عمق فضا سرگردان

                                               غرق بازي قوانين و قضاياي غلط

                                                                                 خويش را گم كرده

مشعلش كو ، آدم عصر حجر ؟                                

                                   پس هجوم اختراعاتش چه شد ؟

زير آوار تمدن مانده

                      لابه لاي  خاطرات خاك و باران و درخت

                                              زير سنگيني خواب پر هياهوي تجدد  مانده

_ليزرش كو ؟

              _آنجا ! ... مغز مي سوزاند !

اضطرابي سنگين

                         قفل بر پاي ضعيف انسان

در طلوعي بس دور

                            مثل ادراك تو از علم خدا

                                                     از ميان قلب ذرات حيات

                                                                        نت تكرار حقيقت مي تراود

                                                                                 خويش را مي شكند

انفجاري پر نور

آه ، مهبانگ عزيز يادت به خير !

و دو معني تنها

                    انتخابش با تو

                                " نيستي " ، يا " هستي " !

من پر از حس گريز

                      موشكم آماده

                                       رو به يك X جديد

سوخت من  ذهن شما

                      مي روم تا ...

آه ، اما افسوس

              بودنم محدود است

اوج معراج وجودم :

                        موشك

نيوتن چشمش را

                  توي قلبم جا گذاشت

قلب من مدفون است

                          توي ميدان زمين

موشكم چسبيده

                       روي اثبات مكانيكي عشق

در ژلاتين پر از غفلت علم

                    روح من تا بعد سوم ظرفيت دارد

من نمي دانم عشق

                    هادي است يا عايق !

در مدار قلبم

           جاي آن ، عقربه اي قلابيست !

زنده ها مي گويند  :

                    بعد بعدي جهان ، يا ابديت

                                                   عشق است

عشق را معني كن !

                         _عشق _

                                      تفسير كووانتوم دارد !

من ندانستم ولي

                  دوست مشهورم اتم

                                از همان لحظه پيدايش خويش

                                                               عشق را مي فهميد

من شنيدم ديروز

                      راز بعد ابديت را

                                         عرفان ديد

بعد بعدي آنجاست !

                      سر ميدان حقيقت ، يك كمي بالاتر

نردبان اخلاص

موشك و اهرم و بمب

                          لازم نيست

آسمان ، يك مرز است !

باز اما هشدار !

                        گمركش طولانيست

قلب تو ممنوع است

                       مي پوسد

                                نور بايد بخورد ،

                                           آب بايد بيند

زير باران اسيدي

                      آه ! آبهاي زميني همگي مسمومند

_روح آب را بنويس  :   _H2 O

فرمولهاي جاري

                    چشمه ها شان آنجاست

اولين پيچ صداقت ، ته كوچه زمان

قيمتش بس بالا ست

                    قطره اي يك دنيا

هستي ات را بفروش

                      روح خورشيد بخر

اين تجارت ، عاليست !

طي تكثير هزاران خورشيد

                            مي تواني قطره اي از ابديت را

                                                               توي يك ثانيه ات درك كني !

 

                                                                        آسو شجاعي         

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
دانشمند من ...  
دانشمند من"

من دانشمند چهل ساله اي را مي شناسم كه از فراز كتابهاي قطورش خدا را تصور كوچكي  مي پندارد كه قدش از چهار سالگي او بلندتر بود و اكنون در همان نقطه كوتاه جا مانده چون خودش آنقدر رشد كرده كه آدمها را  باكتريهاي كودني ببيند كه در اشباع گوشت و اكسيژن سريعتر تكثير مي شوند . او آنقدر بزرگ شده كه مفهوم حق حيات را به  شهرت بفروشد .

او شبها خواب كودكان عقب مانده اي را مي بيند كه نمي تواند از خواندن رياضيات لذت ببرند .

او شبها خواب گياهان عصباني و ميوه هاي مسموم را مي بيند ،  اما هميشه بغض خوابهايش را با شير گاوهاي فيلسوف و قرصهاي نيوتني از گلو به معده اش تبعيد مي كند و صبح چشم در چشم مدالهاي افتـخار مي گشايد و آينه دستشــويي  قدرت ،  ذكاوت و خدمتهاي ارزشمندش را يادآور مي شود .فريزر يخچالش هر صبح پذيراي سهم وجداني است كه در نايلون خفه مي شود تا به طور يخ زده دو هزار سال ديگر به عنوان اسطوره اي باستاني در موزه به نمايش درآيد .

اقيانوس علم او آنقدر وسيع است كه ماهيهاي سواحل چهار طرفش همديگر را نمي شناسند اقيانوسي كه طراوت تمام رودها را مي بلعد و انرژيشان را تخمير مي كند.

قدش آنقدر بلند است كه همه زمين نقطه كوچكي جلوه كند كه حضورش چندان تفاوتي به حال جهان ندارد و ساكنينش حشراتي كه مرگشان حق حيات مي دهد ،  او مي داند كه اگر چشمهايش را ببندد ديگر هيچ چيز فاجعه نيست .

اصلا به او چه كه يك وجب آنطرفتر از ديوارهاي سربي آزمايشگاهش موجوداتي كه جمجمه شان پر از زباله هاي خاكستريست از تفكر محروم شوند !

مطمئنا آزمايش روي آدمها نتيجه بخش تر از  موشها خواهد بود .

او مي داند كه اگر لكه اي از نقشه جغرافياي جهان پاك شود ،  اسمهاي كمتري را حفظ خواهيم كرد و در همه چيز صرفه جويي ميشود تا مثلا كلمه سخت افغانستان را ننويسيم و شايد اسم كوتاه و خوش آهنگ خود را روي آزمايشگاه همسايه اش بگذارد ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍  !

او هرگز خواب نديده كه اگر يك وجب آنطرفتر متولد مي شد افغاني بود ،  مادرش پتو سر مي كرد و پدرش در كوههاي تكرار با دشمني ناشناخته مي جنگيد .

دانشمند چهل ساله من نميداند كه تنها يك وجب با خود آنطرف مرزش فاصله دارد !

اين فاصله هست ،  مرزي بين او و خودش !

مرزي بين ما و خودمان ! اطلسها مرز بندي شده اند كه ما از اينكه جاي ديگران نيستيم احساس خوشبختي كنيم . چه كسي دانشمند چهل ساله مرا به خواب چهار سالگي اش  بر خواهد گرداند ؟

به ارتفاعي كه خدا از او بلندقدتر بود .

چه كسي براي ما واژه انسانيت  را هجي خواهد كرد ؟ تا تلفظ درست حق حيات را ياد بگيريم .

چه كسي جز . . . خودمان !

                                                                                    آسو شجاعي  

چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
مقصد ...  

تقدیم به تمام Programmerهایی که مقصدشان را پیدا کرده اند .

"مقصد "

ساعت داد مي زند :  اضطراب !

بيدار كه مي شوي ،  نه آب را سلام مي كني ،  نه سفره كوچك صبحانه ،  كامپيوتر است و بار پروژه هاي ناتمام ،  ... فكر مي كني،  مي نويسي ،  راه مي يابي ،  امتحان مي كني و ... باز انديشه ...

Error و راههاي تازه تر ... ،  لذتي عظيم ،  هيجان و... اضطراب ...

ساعت پنج بعد از ظهر است ،  بدون صبحانه ،  ناهار و تمام نمازهايت .

سيستم ات داغ كرده ،  بايد CPU قويتري بخري ،  بايد شماره عينكت را عوض كني ،  بايد ...

"آه ،  وقتي تمام شد،  يكروز ،  نه ! ،  يكسال استراحت مي كنم ،  يعني فقط كتاب مي خوانم .

كتابهاي جديدي به بازار آمده اند،  نرم افزارهاي جديد ،  فلسفه ،  زيست شناسي ، عرفان،  شعر و ..."

صداي آشناي بوق  كامپيوترت ،  روياهايت را قيچي مي كند ،  سرت را روي صفحه كليد گذاشته بودي، ...

"اگر RAM  ات بزرگتر باشد همه دنيا زيباتر خواهد شد ..."

 تمام وجودت كرخت شده اند ...

كامپيوتر ات را خاموش مي كني ،  پشتت تاب برداشته و گردنت  نمي چرخد ، مي ايستي و خودت را كش مي آوري ،  بر تمام گستره ديدت ،  دايره هاي كمرنگ رژه مي روند،  عينكت در پوست صورتت فرو رفته بيرون اش مي كشي و چشمانت را مي مالي .

توي آيينه ،  تصويري تار از موجودي زرد رنگ با چشمان گود رفته و موهاي نامرتب ،  به تو سلام مي كند ، حال جواب دادن نداري و آب سوزش صورت و گلويت را فرو مي نشاند .

شكلات : سير كننده سريع !

و لباس مي پوشي ، بايد بروي ...

در را که می بندی،  آسمان از لابه لاي آسمانخراشها پايين مي آيد و كله داغ و سنگينت را مي بوسد ،  اما چشمانت آنقدر خسته اند كه رنگ خاكستري روشن آسمان دردشان را بيشتر مي كند. درختها هنوز هستند ،  وقت نداري سلامشان را جواب بدهي ،  با عجله ماسكت را مي پوشي ،  بوي آلوده تمدن از روزنه هاي ريز ماسكت عبور مي كنند .

 "آدمها از كنارت مي گذرند ،  نگاهشان نمي كني تا تو را نبينند" .

 گربه ها و گنجشكها هنوز هم هستند و هنوز ،  درست مثل همان روزهايي كه برايت مهم بودند ،  پي حيات مي دوند .

از پله هاي مترو پايين مي روي و موجهاي جمعيت تو را به ساحل ايستگاه مي رسانند و به صدف واگني پرتاب مي كنند .

زن جواني به پنجره تکیه می دهد ومي گويد :"دلم براي بوي خاك پاک تنگ شده !"

...خاک پاک ! دلتنگی..." راستی مدتهاست به این کلمات فکر نکرده ای...دلت ... برای ...خودت تنگ شده !"

مترو از تونلهای سریع زمان می گذرد،  بدون اینکه آدمها منظره زندگیشان را لمس کنند ،  می گذرند و باز تکرار آدمها... ،  در راهها و مقصد های متفاوت "مقصد ...!"

 "آه ... يادم رفت !"

...مقصد... توي دفترچه برنامه ريزيهايت مكانش را مشخص نكرده اي

راه را انبوه مقصدهاي بهم پيوسته مي سازند و راهها براي رسيدن به مقصد آفريده شده اند .

مترو ،  ملودي ايستگاه آخر را مي نوازد و آدمها به دويدنشان ادامه مي دهند و قرنها از مترويي به متروي ديگر دنبال مقصد مي گردند .

و تو :... خواب ، گرسنگي،  چشمهايت و يك خط ناتمام از برنامه اي كه بر صفحه كامپيوتر زندگي ات انتظار تو را مي كشد .

 هنوز نماز نخوانده اي و قرنها از ساعت پنج بعدازظهر روزي كه پروژه ات را نيمه كاره رها كردي مي گذرد .

يادت آمد ! تو وقت نداشتي ،  درست مثل همه آدمهايي كه انرژيشان را صرف بالا رفتن از پله نمي كنند و پشت پله هاي برقي صف كشيده اند . تو ... دنبال خودت می گشتی ...

مگسي جمعيت آدمها را بررسي مي كند ،  

"هنوز مگس هم وجود دارد !" ،  

مگسها مبدا و مقصد نمي شناسند ،  همه جا مي توانند بخورند و تخم بگذارند،  او راهنماي خوبي نخواهد بود .

از بچه اي آدرس مقصدش را مي پرسي :" شهر بازي"

در انبوه آدمها گم مي شوي ،  از مقصدي به مقصد ديگر ،

" قرار بود به كدام شهربازي بروي ؟"

همه به شهر بازيهاي خودشان مي روند ، " در شهر بازي بايد چه پروژه اي را انجام داد ؟ "

بیرون از ایستگاه ، آسمان دوباره كله ات را مي بوسد ،  

مي پرسي : "من براي كدام بازي آفريده شده ام ؟"

تمام آبهاي جهان سلام مي كنند ،  تمام جا نمازها و اذان ...

و تو مقصد را پيدا كرده اي !

                                                                                                           

   آسو شجاعی 

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
دوست ...  

هوالمحبوب

"دوست"

از پشت كامپيوتر بلند شد، دستانش را به‌هم حلقه‌كرد و خودش را كش آورد- ساعت 9 بود- صدا در گوشش تكرار مي‌شد: " امشب ساعت 9 ..."   اين اولين باري نبود كه تدريس خصوصي مي‌گرفت.

پشت پنجره ايستاد، از خميازه كشيدن منصرف شد، بلند خواند: "و درختان به هوا نام اكسيژن تف مي‌كردند و زمين مسموم از تمدن آدم بود."

سرش را برگرداند، هم اتاقي‌هايش همچنان در كتاب‌هايشان غرق بودند. در زدند، - "بفرماييد!" 

يك صورت سبزه با چشمان درشت سياه و موهاي تيفوسي زرد از لاي در سرك كشيد، -"سلام- ببخشيد، هانا رضايي اين اتاقه؟" به طرف در رفت، - "سلام، شما بايد سيمين باشيد، درسته؟"

در را كاملا باز كرد، -" بله، مسئول آموزش در مورد من بهت گفته؟، راستش زيادم وضعم خراب نيست." به در تكيه زد، -" مي‌خوام اين ترم معدلم بالاتر بره." هانا خنديد. كلاسور و جامدادي‌اش را برداشت. – " خداحافظ بچه‌ها!" از اتاق بيرون رفت –" ببخشيد كه تعارفت نكردم تو، بچه‌ها درس دارن."

-" بريم اتاق ما، اونجا مزاحم كسي نيستيم!" و آرام از پله‌ها پايين رفت. –" كدوم اتاقي؟" – "17، طبقه اول" – " خوب، بيا تندتر بريم!" شروع به دويدن كرد. سيمين با تعجب دنبالش دويد، از آشنايي با اين دختر پرانرژي احساس خوبي داشت. روي در اتاق، پوستري بزرگ از ببري سياه چسبانده شده بود. – " اين صداي بلند از اتاق شماست؟" لبخند زد- " بچه‌هان، آهنگ گذاشتن." در را باز كرد. اولين منظره‌اي كه هانا را متعجب كرد، تعدادي قابلمه و بشقاب كثيف بود كه كنار در، روي هم چيده شده بود. چند عروسك كوچك و بزرگ از تخت‌ها آويزان بودند و پوسترهاي روي ديوار در زير نور صورتي رنگ اتاق به سختي ديده مي‌شدند.

دمپايي‌هايش را درآورد. – " بيا تو! بچه‌ها، اين دوستمه!" – " سلام"

سه دختر جوان با صورتهاي آرايش كرده و لباسهاي مرتب دور ميز مشغول خوردن چايي بودند. –" سلام."        – " بيا بشين ، اينجا تخت منه" ملحفه زرد رنگ و چروك روي تخت را جمع كرد. هانا نشست. –" چه سگ بزرگي! عروسك بازي ام مي‌كني؟ خنديد –" اين بچه‌منه! ببين چه نرم و نازه!"  صورتش را به‌ بدن عروسك ماليد. دختر چاق، با ركابي زرشكي و دامن كوتاه و پرچين سفيد، ليوانش را روي ميز گذاشت. – " چه دوست بامزه‌اي داري سيمين! عين پسربچه‌هاي خوشگل!" گونه ‌هانا را محكم كشيد. هانا سرخ شد و سرش را انداخت.

 –" تو اين سروصدا مي‌خواي درس بخونيم؟ تو اين نور كم؟" – " الان درستش مي‌كنم!" – " نه نمي‌خواد! اينجا نميشه تمركز كرد، مزاحم دوستاتم مي‌شيم." ازجا برخاست. – " خداحافظ خانوما!"  - " وايسا!" دنبالش دويد.   – " لااقل يه چايي مي‌خوردي!" – " نه‌! ممنون! بيا بريم نمازخونه!" از پله‌ها پايين دويد. راهروهاي شلوغ پر بود از بوي غذا  -" گوش كن ! چه آهنگ عجيب و غريبي شده: صداي به‌هم خوردن ظرف‌هاي آشپزخونه، صداي آب دستشويي‌ها، صداي خندا، داد و هوار، نوار و آواز و هووووووو..." هر دو خنديدند. – " حالا صداي ما جز كدوم دسته شده؟" – " صداي دو مبارز راه علم!" در نمازخانه را باز كرد.

نمازخانه بزرگ و آرام بود، چند دانشجوي معماري گوشه‌اي مشغول ساخت ماكت بودند. –" بيا يه جاي خوب پيدا كنيم واسه هميشه‌مون! شباي امتحان اينجا خيلي شلوغ مي‌شه!" – " يه لحظه تلويزيون رو روشن كنم؟ امشب سريال داره!"  - " بيا اينجا، كنار شوفاژ خوبه، هم نورش مناسبه و هم زمستون سردمون نميشه! تلويزيونم خاموش كن، يه لحظه‌ت تموم شد!"

- " نه خانوم! خاموش نكن ما مي‌خوايم ببينيم!"  -" ببين اين بچه‌هام با من هم عقيده‌ن، مي‌تونيم همزمان چندتا كارو با هم انجام بديم!"

هانا كلاسورش را روي پايش گذاشت. – " خوب... چه درسايي؟"

چشمانش را به تلويزيون دوخته‌بود. -" ترم قبل مشروط شدم، ... راستش موقع درس خوندن خوابم مي‌گيره!" برگه دستش را به هانا داد. – " بيشتر تو اين چهار درس مشكل دارم."

هانا با تعجب پرسيد: -" اينا رو با كدوم استاد گرفتي؟ منم اين ترم همين درسا رو دارم!"

سيمين با انگشتهاي پايش ور مي‌رفت.  – " با كلاس شما برداشتم‌شون!" سرش را بلند كرد. –" راستي! تو چطوري درسي رو كه هنوز كامل نگذروندي درس مي‌دي؟"  – " از اين كارا زياد انجام دادم، اما ... چطور تا حالا سركلاس خودمون تورو نديدم؟"  -" راستش ، حال نداشتم، اين كلاساي مسخره‌تونم كه همش كله سحره!"

لبخند زد - " خوش‌به‌حالت!  مگه قراره چند سال زندگي كني كه اينقد بي‌خيالي؟"

سيمين سرش را خاراند، لبخند زد. – " اصلا قرار نيست زندگي كنم! اين ترم درسامو پاس كنم، واسه هفت پشتم بسه! دهن خيليا رو ميخام سرويس كنم."

-" اگه ميخاي بهت درس بدم بايد بيايي سركلاس! بايد برنامه روزانه‌تو عوض كني!"

شروع كرد به نوشتن برنامه روزانه مطالعه، خواب و كارهاي روزمره. –" نمي‌خاد واسه من برنامه بنويسي! من ... يه زماني رتبه ده كنكور بودم!" لبخند  شيطنت آميزي زد. -"تازه! اگه بخام مي‌تونم از توم خيلي زرنگ‌تر باشم!"

خنديد... - " رتبه ده! اصلا بهت نمي‌آد! آفرين" سرش را تكان داد  –" ... خيلي جالبه!"

دراز كشيد و به سقف خيره شد. – " مگه همه بچه خرخونا بايد شكل تو باشن؟ اصلا اين ترم مي‌خام شاگرد اول كلاستون باشم!"  هانا لبخند زد، چشمانش به تلويزيون خيره مانده بود ... "شايد راس مي گه... ولي ... نمي‌تونه رقيب خطرناكي باشه"  -" آفرين! من كه خوشحال مي‌شم. خوب... كتاب يا جزوه اين درسا رو داري؟"  -" آره پارسال كتابا رو خريدم و از جزوه توم كپي مي گيرم، شنيدم ميرزا بنويس كلاستوني!"

-" نه! جزوه من زياد مرتب نيست!" اسم چند نفر از همكلاسي‌هايش را نوشت كه هميشه آرزو مي‌كرد از محتواي جزوه‌هايشان باخبر شود.  –" اگه چندتا جزوه داشته باشيم، از مقايسه‌شون چيزاي بيشتري ياد مي‌گيريم! سعي كن تا آخر هفته يه‌جوري گيرشون بياري!"

...هانا از خواب پريد. ساعت 5 بود. كيف و ميز چوبي كوچكش را برداشت و از پله‌ها پايين دويد.

- " سلام. به‌به! بيسكويت! اينم ميز كه بساطمون كامل بشه!"  -" سلام! بيا زود شروع كنيم. مي‌خام بعداظهر برم بيرون!" هانا جزوه، كتاب و برگه‌هايش را روي ميز چيد. –" نمي‌پرسي كجا مي‌خام برم؟"  خنديد – " نه! از كنجكاوي در مورد چيزايي كه برام فايده يي نداره خوشم نمي‌آد! مشغوليت فكري آدمو زياد مي‌كنه!"

-" اي ول بابا! پس كله ت خيلي خلوته! فقط به درس فكر مي‌كني؟ "  -" نه فقط! ... الان ديرت مي‌شه! بيا شروع كنيم."  هانا شناور در لذت تكميل دانسته‌هايش با هيجان توضيح مي‌داد. – " خيلي باهوشي سيمين! البته اگه اينقد حواست پرت نشه!"   - " ممنون! بايد برم. راستي، ديگه صبحا بيدارم نكن! امروز سردردم خيلي زياد شده بود. از اولش تورو مي‌خاستم كه ديگه مجبور نشم بيام سركلاس."  هانا با ناراحتي سرش را تكان  داد - " باشه! هرجور راحتي... خداحافظ!"   -" باي  باي كوچولو !"

سيمين هر روز، زمان مطالعه، خواب‌آلود و بي‌حال بود. مدام به گوشه‌اي خيره مي‌شد و آه مي‌كشيد. هانا همچنان هماهنگ با كلاس درس‌ها را تكرار مي‌كرد. ...

-" هانا اين كيه تازگيا باهاش مي‌گردي؟"  -" آره هانا منم مي‌خواستم ازت بپرسم تيپ و قيافه‌ش خيلي تابلوه! برات حرف درميارن ها!"  لبخند زد. –" شاگرد جديدمه! دختر خوبيه. راستش تا حالا زياد به قيافه‌ش دقت نكردم." هر دو خنديدند. –" به نظر تو كه همه خوبن!" . . .

هانا همچنان به صورت سيمين خيره مانده بود. سخنان ديروز دوستانش در گوش طنين انداخته‌بود.

-"سيمين! بيدار شو!"  دختر چاق نيمه برهنه دستش را روي شانه‌اش گذاشت. –" خوشگله! خودتو اذيت نكن. اين بچه بيدار نميشه! ديشب كلي قرص بالا انداخته."  -" مريض كه نبود. خودم ديروز ديدمش!" دختر خنديد.  –" سيمين!" تكانش داد.  –" الان امتحان شروع ميشه... پاشو ديگه !"  سيمين به زور يك چشمش را باز كرد.  –ها؟ چيه؟  چشمانش را ماليد. بوي بد دهانش باعث شد هانا صورتش را به عقب بكشد.  –" پاشو! اين چه قيافه‌ييه؟ امتحان داريم. كلي برات زحمت كشيدم. زود باش!"  - " تو برو" خميازه‌اي كشيد. –" ... ديرت ميشه! من خودم ميام!" نگاهي به ساعتش انداخت. –"باشه، بدو! خداحافظ!"  -" خداحافظ!" ملحفه را روي سرش كشيد. ...

- " سيمين چرا نيومدي سرجلسه امتحان؟ چرا چشمات اينقد قرمز بودن؟ "  -" هيچي سرم درد مي‌كرد، آرامبخش خوردم! ديدي! توم داري درمورد چيزايي كه واسه‌ت فايده ندارن فضولي مي‌كني ها!"

هانا عصباني از جا بلند شد. –" نمي خام بهت توهين كنم ولي...." حرفش را قطع كرد. – " بي‌خيال اين حرفا! مي‌بخشين ... بيا درسمونو بخونيم." سعي كرد آرام باشد، -" به من چه اصلا "  درس را شروع كردند. ...

- " سلام! سلام بچه‌ها! بدو سيمين فردا ميان ترم داريم!" همه با عصبانيت نگاهش كردند، انگار مساله‌اي شوكه شان كرده بود. - " سيمين بدو ببين چي مي‌گه!"   -"ببخشيد در نزدم!" در اتاق را بست و بيرون منتظر ماند.  –" سلام! چيه؟ بچه‌ها رو ناراحت كردي!"  -" عه! اتاقتون چه بوي عجيبي مي‌ده! مريض نمي‌شيد؟"    -" يكي از بچه‌ها عود خارجي آورده! خيلي خوشگل مي‌سوزه!"  از روي عينك نگاهش كرد. –" خانم! چرا اتاقتو عوض نمي‌كني؟ هم اتاقي‌هات يه جورين، راستش آدم ازشون مي‌ترسه!"    -" اتفاقا بچه‌هاي خيلي بامرامين. دوسشون دارم!"  -" آخه  ديروز تو خيابون، دست يكي‌شون يه چيزي مثل سيگار ديدم!"  -" هه! حتما واسه كلاس گذاشتن دستش گرفته بوده! از اون سيگار درازا بود. آره؟"   -" نمي‌دونم، نگاش نكردم! ولي داشت مي‌كشيد! مي‌دوني دودش چقدر خطرناكه؟"  -" نه بابا. اون سيگارا ضرر ندارن! تازه آدم با يكي دوتام كه سيگاري نمي‌شه!"   -" پس خودتم مي‌كشي! راستشو بگو مي‌كشي؟ " صداي اعتراض ساير دانشجويان آرامش كرد. –"س س س"  سيمين لبخند زد –" ول كن بابا! اين حرفا كه وست نون و آب نمي‌شه! درستو توضيح بده!"   سعي كرد آرام شود و شروع كرد به حل تمرينها، به سرعت مي‌نوشت، بدون توضيح. سيمين هم همچنان ساكت بود. –" مي‌گم... سيمين... بيا اتاقتو عوض كن! به خدا خودم كمكت مي‌كنم كه درساتو خوب ياد بگيري! خودم بهترين دوستت مي‌شم!"  -" كجا بيام؟ اتاق شما؟"  -" نه! مي‌تونيم بگرديم، ترم ديگه خيلي‌ها فارغ‌التحصيل مي‌شن، مي‌توني جاتو با اونا عوض كني!"  سيمين در فكر فرو رفته بود. –" من سه ساله با اينا هم اتاقيم! هيچ كس مثل اينا منو درك نمي‌كنه! ولي ... باشه ... كمكم كن!"  - " باشه!" دست سيمين را محكم فشرد.   –" خوب، خداحافظ تو هم همين الان برو بخواب! مثل آدم! فردا از امتحان جا نموني."   -" ممنون، خداحافظ! فردا زحمت نكش خودم بيدار مي‌شم!" خنديد. –" راستي... همه آدما مثل آدم مي‌خوابن!" بلند بلند خنديد. دوباره صداي "س س س" خنده‌اش را بريد. آرام گفت:  –" تازه بچه جون، زندگي پر از لذت‌هاييه كه اگه اينقد پاستوريزه بموني، هيچ وقت نمي‌بيني‌شون! بعد اون دنيا پشيمون مي‌شي ها!" دوباره خنديد. هانا چنان به سرعت دور شد كه آخرين كلماتش را نشنيد. براي او چهارچوب رنج و لذت چنان مقدس بود كه از آلوده شدن افكارش مي‌ترسيد.

با آغاز آزمونهاي پايان ترم نمازخانه خوابگاه به يك كلاس درس و رفع اشكال شبانه‌روزي تبديل شده‌بود. – " مام مي‌تونيم با شما درس بخونيم؟ شايد 6 نفري بهتر حاليمون بشه!" هانا با خوشحالي دور ميزش را مرتب كرد. –" آره! بفرمايين. ولي بايد با ما پيش بريد!"  درس با شور و هيجان بيشتري ادامه پيدا كرد. هركس از ديدگاه متفاوتي در مورد مسائل بحث مي‌كرد، گاهي هانا با شوق يادداشت مي‌كرد و گاه لبخند تمسخرآميزي مي‌زد. –" هانا من ديگه حوصله ندارم! اينجا خيلي شلوغه. تو ديگه اصلا به من توجه نمي‌كني. بيا تا بقيه بچه‌ها نيومدن، بريم اتاق ما!"  -" اتاق شما؟"  -" آره! بچه‌ها نيستن! رفتن واسه فرجه."  سيمين چراغ اتاق را روشن كرد و روي تختش دراز كشيد. –" مي‌گم! وقتي دوستات نيستن، اتاقتون خيلي بهتره! نورشم كه درست كرديد!" كنار تخت نشست. دستش را به موهاي كوتاه و رنگ شده سيمين كشيد.  –" سيمين ! من از اين‌‌كه با هم درس مي‌خونيم خيلي خوشحالم. با وجود همه حواس‌پرتي‌هات به من خوش گذشته!"  خميازه‌اي كشيد. –" لطف داري! ولي بي‌تعارف،... توواسه خودت درس مي‌دي نه من!"  -" نه! اين مدت همه بچه‌ها خيلي راضي بودن... ولي تو..."  سيمين عروسكش را بغل كرد و دمر دراز كشيد.  –" چته؟ باز چي شده؟ "   -" هيچي بابا! ولم كن." دو تا كپسول سفيد رنگ را از يك جعبه زير بالشش بيرون آورد. به طرف ميز رفت و ليوان آب روي آن را سر كشيد. –" سرما خوردي؟"   -" نه! قرص ضدافسردگيه!"  -"واسه چي؟"  -" من اونقد بدبختي دارم كه اگه اين قرصا نبودن تا حالا استخونهامم پوسيده بودن!"  -" چه بدبختي؟ من كه اين مدت جز تبلي و حواس‌پرتي خودت چيز ديگه يي نديدم! مامان بيچاره‌تم كه گرو گر داره واسه‌ت پول مي‌فرسته!"  -" تو خيلي بچه‌تر از اين حرفايي ... برو ... برو برقم خاموش كن."  -" مگه قرار نبود درس بخونيم؟ بهرحال من اومدم! خودت نخواستي!" –" باشه پول اين ساعتم مي‌گيري! برو ديگه!". ملحفه‌اش را روي سرش كشيد.  " من به خاطر پول نيست كه ..." بغض گلويش را گرفته‌بود. در را محكم بست. چراغ هم‌چنان روشن ماند. سعي كرد آرام شود. به نمازخانه برگشت. جاي خالي سيمين را همكلاسي‌هايي پر كرده بودند كه در وراي همه دغدغه‌هاي ذهني‌شان، ترس مشتركي به نام "امتحان" آنها را به‌هم وابسته كرده بود. هانا همچنان عاشقانه توضيح مي‌داد. مساله حل مي‌كرد و از اين‌كه مركز توجه ديگران شده‌بود لذت مي‌برد. گاه صحبتهاي سيمين آزارش مي‌داد اما فورا سعي مي‌كرد تمركز كند، به‌هرحال خودش از تمام اتفاقات دنيا مهم‌تر بود. –" بچه‌ها مي‌دونيد از امشب ساعت 12 در آشپزخونه‌ها رو مي‌بندن؟"  -" آره! ميگن مسئولاي خوابگاه ديدن كه شبا بچه‌ها تو آشپزخونه سيگار مي‌كشن."  -" عه! چه مسخره! خوب اگه بخوان تو اتاقشونم مي‌تونن بكشن. ماي بيچاره چه گناهي كرديم؟ يعني شباي امتحان تا صبح نتونيم يه چايي هم بخوريم؟" سروصدا بالا گرفت. .. هركس در مورد حرفهايي كه شنيده بود اظهار نظر مي‌كرد. در مورد ارتباطات دانشجويان اتاق 17 طبقه اول، در مورد افراد مشكوكي كه نصف شبها در راهرو خوابگاه پرسه مي‌زدند ... هانا در فكر فرو رفته‌بود... برگه‌هاي دستش را نگاه مي‌كرد و همچنان ساكت بود.

انتخاب واحد بود... –" اين ترم 24 واحد گرفتم.... واي بچه‌ها! چه زود بزرگ شديم! فقط يه سال ديگه مي‌تونيم با هم باشيم!"  -" آره! كاش اين يه سالم زود بگذره بريم پي زندگيمون!"  همگي خنديدند. هانا دستهايش را باز كرد، نفس عميقي كشيد. –" خيلي بي‌ذوقي! زندگي همين دانشجوييه! من كه ..."دستي روي شانه هانا خورد. حرفش را قطع كرد. –" سلام!" سيمين در آغوشش گرفت. بقيه دوستانش با ناخرسندي به سيمين خيره شدند. –" ببخشيد بچه‌ها! فعلا خداحافظ"  -"خداحافظ"  -" هانا ببين! همه دوستات كلي دوست ديگه هم دارن، ولي من به خاطر تو همه دوستامو كنار گذاشتم! بيا با هم هم‌اتاقي بشيم! بيا فقط با هم باشيم. با هم درس بخونيم!" رنگ چشمانش طبيعي‌ شده‌بود، كمتر آرايش كرده بود و سرحال به‌نظر مي‌رسيد.

-" ممنون سيمين جان!" دستش را گرفت.  –" راستش ديگه واسه من عادت شده كه هر كس هر موقع كه بهم نياز داره باهام دوست مي‌شه! وقت امتحانا، وقت پروژه‌ها... بعدش هم دوستي‌مون محدود مي‌شه به همين سلام عليكي كه مي‌بيني! واسه خودمم اين‌طوري خيلي راحت‌تره!"   -" نه! تو رو خدا! بيا فقط با هم دوست باشيم. من قدر دوستي تو مي‌دونم... اين مدت كه واسه تعطيلات بين ترم رفته‌بودي... كلي بدبختي كشيدم... تو خوابگاه... تو خونه... از دست مامانم... داداشاي از خودراضي‌م...من فقط تو رو دارم!" هانا از اينكه تكيه‌گاه انسان ديگري باشد احساس قدرت مي‌كرد... اما هدف‌هاي خودش؟ نمي‌توانست در يك ارتباط محدود شود، به‌خاطر فقط يك انسان.

-" سيمين خانم گل! منم دوستت دارم! خيلي ... درست مثل همه دوستاي خوب ديگه‌م. ولي...نمي‌تونم به‌خاطر تو با همه قطع رابطه كنم! من يه آدم آزادم! تو هم همين‌طور! و هنوز هم دوست من هستي!" به عقب هل‌اش داد. –" ولي من به خاطر تو.." بغض كرد و به سرعت دور شد. هانا قيافه حق‌به‌جانبي به خود گرفت –" بي‌ادب...اصلا به من چه؟" دوان دوان خودش را به گروهي از استادانش رساند كه به سوي سلف سرويس دانشكده در حركت بودند.

به‌شدت درگير پروژه‌هايش شده بود، در هر زمينه‌ بهترين دانشجويان را پيدا مي‌كرد و پروژه مشتركي تعريف مي‌كردند. با همان لبخند هميشگي و سلام گرمي كه روي لب داشت.

-" سلام سيمين خانم!" جواب نداد. زير لب گفت: -" خودخواه دروغگو!" انگار هانا نشنيد. آرام دور شد. بلند داد زد: -" هاناي دروغگوي خودخواه!" راهروي قديمي دانشكده صدايش را منعكس كرد. دخترها و پسرهاي جوان با تعجب به صورت خسته و غمگينش خيره شدند. عده‌اي به‌عنوان عكس‌العملي غير ارادي به صدا، عده‌اي كنجكاوانه براي يافتن سوژه جديد صحبتهاي‌شان و ... .

هانا ديگر هرگز سيمين را نديد. هرگز سيمين را نشناخت ... دردهايش را ... لذتهايش را، هرگز به دانشجويان معتاد خوابگاه‌شان نيانديشيد. فقط درس‌هايي را كه به سيمين داده‌بود در رزومه‌اش نوشت و گه‌گاه با افتخار از اين‌كه تمام توانش را براي هدايت او به‌كار گرفته‌بود، سخن مي‌گفت. ديگران تحسين‌اش مي‌كردند و قصه اعتياد و فساد و سرگرداني آنقدر براي همه تكراري شده‌بود كه همه فراموش كردند، سيمين چگونه از دانشكده اخراج شد.

ئاسو شجاعي

سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
می دانستم که می میرد ...  

"مي دانستم كه مي ميرد ! "

 

هر بار كه اتوبوس مي ايستاد , موجي جديد در راهرو آن پديد مي آمد و آدمها با قيافه هايي جديد حضورشان را بر يكديگر تحميل مي كردند و من مجبور به اشغال حجم كمتري مي شدم .

خودم را روي صندلي جلويي خم كردم , يكي از كتابها از دستم سر خورد . . .

_ عه ! اونقد توش مي ريزه  كه . . .

وسعي كروم كتاب را از روي پاي پيرزن صندلي جلويي بردارم .

_ببخشيد خانوم ! معذرت مي خوام !

_ بده كتاباتو ! بده برات نگهشون دارم !

دستهاي خسته پيرزن به زحمت مي تواند جلوي افتادن زنبيلهاي خودش را بگيرد .

_ نه ! خيلي ممنون ! همين طوري راحتم .

نگاهي به راهرو اتوبوس انداخت :_ اونقد توش مي ريزه كه از سر كول هم بالا مي رن !

و به صورت من خيره شد . لبخند زد . مردمك چشمانش از پشت لايه اي كدر سعي مي كرد ردپايي از جواني گم شده اش را در صورت من بيابد .شايد هم داشت مرا با آدمهاي ديگر مقايسه مي كرد تا حضورم را تو كتابخانه ذهنش دسته بندي كند ! شايد هم . . .

به نظر هفتاد ساله ميآمد._ چند سالتونه ؟

شايد سوال بي ربط و گستاخانه اي بود . . ., خنديد .رديفي از دندانهاي صاف و براق جلوي چشمانم رژه رفتند :طلايي , نقره اي , و سفيد .وقتي خودم پير شدم همه دندونامو مي دم سفيد بسازن !

آه بلندي كشيد . بعد سرش را بلند كرد , _ گيساي سفيدمو نگا نكن از تو خيلي جوونترم !

_جوونتر ؟

چنان شوخ طبعيي از سوي يك پيرزن و در آن موقعيت پر ازدحام بعيد مي نمود .ولي . . .

اگر راست بگويد . . . ؟

احساسي عجيب چشمانم را به صورتش دوخته بود و با اضطراب حقيقتي آشكار را در وجود زن جستجو مي كرد . بايد او را با تمام جزئياتش به خاطر بسپارم , دستهاي باريك و چروكيده , زنبيل پر از سبزي , چادر و لباسهاي سفيد و مهمتر از همه نگاه زيبايش را .

اطميناني سنگين در دلم نشست _ اين آخري باري است كه او را مي بينم !_

به آدمهاي توي اتوبوس نگاه كردم . شايد اين آخرين باري باشد كه خيلي از آنها را مي بينم  و شايد هم اولين بار !

اصلا شايد در طول روز شاهد نبودن خيلي ها باشم كه هرگز بودنشان را حس نكرده ام !

دوباره به پيرزن خيره شدم و او هم به صورت من , و تكرار يك لبخند مشترك !

اما اين پيرزن با بقيه آدمها فرق مي كند !

شايد هم واقعا . . . نه ! درست مثل همه آدمهايي است كه گورهاي خالي دوشنبه را تا پنجشنبه پر مي كنند !

با اين تفاوت كه من مي دانستم كه او مي ميرد و با تمام وجود مرگش را حس مي كردم

 _ مرگ يك زنده ! _

نفس راحتي كشيدم , او با همه كساني كه توي يكماه گذشته نبودنشان را بر من تحميل كرده اند فرق مي كند ! كساني كه هرگز نتوانستم سير نگاهشان كنم , چون نمي دانستم كه مي ميرند و وقتي مرگشان را حس كردم كه خيلي دير شده بود !

صدايي تمام فضاي مغزم را پر كرد , صدايي موزون كه از اعماق وجود مردي غمگين فوران مي كرد

_بابا بزرگت عاشق اين آواز بود !

و لرزش اشك چشمانم را در بر گرفت ._ بابا بزرگ عاشقش بود . . . ولي من حتي يكبار هم آن را نشنيده بودم .

صداي بغض گرفته پدر وجدانم را آزار مي داد , صداي ريشه هاي زنده پدر بزرگ بود, در وجود پدر

و اما سهم من  ؟

من آنقدر مال خودم بودم كه هيچ درخت ارزشمندي جرات نداشت در من ريشه بزند !

و تنها روزي براي ديگران وقت داشتم كه از تمام حجم تجربه ها , حرفها  و نگاههاي محبت آميز شان فقط يك جاي خالي مانده بود كه هنوز هم بوي حضورشان را القا مي كرد , بويي كه روز به روز كمرنگ تر مي شد , آنقدر كه در طلوع روزي نزديك گم شود !

اتوبوس ترمز كرد . دستم از ميله اتوبوس رها شد . ديگر كسي توي راهرو نبود كه به او تكيه كنم

دستم را به ميله گرفتم و راست ايستادم .

_دخترم , مي شه بري كنار !

پيرزن بليط را از توي كيف پول قديمي اش در آورده بود و دستش آنقدر مي لرزيد كه نمي توانست آستين جمع شده اش را پايين بكشد .شايد اين تنها كاري بود كه مي توانستم انجام دهم . آستين پيراهنش را صاف كردم و كنار ايستادم . دلم مي خواست زنبيلهايش را تا جلوي در خانه شان ببرم .

اما باز همان حرف هميشگي : _وقت ندارم _

قبل از اينكه بتوانم تصميم بگيرم , پيرزن پياده شده بود و اتوبوس حركت مي كرد .

روي صندلي پيرزن نشستم . باز هم فرصتي ديگر را از دست داده بودم , مثل آخرين سلامهايي كه هرگز نكردم و حرفهايي كه درست نشنيدم ! حالا از بين همه زنده ها فقط مرگ خودم را حس ميكنم !                                                                                             

  آسو شجاعي 

 

 

 

شنبه دهم شهریور 1386
" قله وجود دارد ! " ...  

هوالحق

 

" قله وجود دارد ! "

 

او داد مي زند .او روي قله ايستاده و داد  مي زند :"قله وجود دارد !"

او سالهاست, قرنهاست , اصلا ميليونها سال است كه داد مي زند : " ببينيد ! قله اي براي رسيدن هست "

 . . .  ديگران در دشت ثانيه ها را مي چرند " هنوز علف وجود دارد !"

زمين برهنه هنوز در گستره ديد چشمان نزديك بين آنها پوشيده از علف است !

يكي از آنها داد مي زند :" نفت تا n سال ديگر كفاف حضورمان را مي دهد  ! "

وقتي سرش پايين است , به موازات كفشهايش زمين را چراگاه عميقي مي بيند كه هر چه بيشتر فرو رود بيشتر مي بلعد .

دشت پر از زندگي هايي است كه هرگز امروز در فردايشان تاثير ندارد !

زندگي هايي كه بارها از يك طرف تخته سنگهاي صاف افتاده اند و هر روز تكرار آن صعود و سقوط هاي متناوب .

آنها توي تكرار و توالي ميليونها سال است سر محدوده چراگاه مي جنگند.

 توي روزنامه هايشان نوشته بودند : "جنگ آينده بر سر . . ." و آنها سالهاست سرنوشت جهان را از روي جنگهايشان تخمين مي زنند.

جنگ بر سر غذا , قوميت  ، قلمرو ، فن آوري و . . . تمام آنچه كه در چراگاه خلاصه مي شود!

او همه اينها را مي داند !

او از فراز قله هنوز هم به دشت مينگرد و فرياد مي زند : "سرتان را بلند كنيد !"

 او مي داند كه چرندگان درنده در يك سير تكاملي مي توانند آدم  باشند! پس هرگز خسته نمي شود.

عده اي سرشان را بلند كرده اند و اولين شعاعهاي آفتاب چشمان سايه زده شان را كورتر كرده است

آخر چشمانشان به تاريكي فضاي موازي شكمشان عادت كرده بود.

آنها متنفر ند ! و با تنفر متعصبانه روح هستي را مي درند.

عده اي ديگر فرياد را شنيدند  ولي آنقدر برايشان تكراري بود كه فكر كردند لالايي هنگام نشخوار است .

 دروغ است اگر بگويم عده اي هرگز نشنيدند , شنيدند ! چون آنقدر بلند و متناوب است كه همه مي شنوند . ولي . . .

تنها آنها , آنهايي كه در دشت نبودند آنها سرشان را بيشتر بلند كردند و توانستند كوه را در گستره آسمان تشخيص دهند

آسمان با سقف آبي چراگاه فرق مي كند .

 آسمان پهنه پرواز است . آنها فهميدند ! و قدمهايشان را بلندتر برداشتند .

سرشان در مكاني بلندتر از پيكره ماديشان قرار گرفت

درخت را ديدند .

پرنده را ، و در هوا بويي متفاوت از عواطف چرندگان درك كردند .

بوي اينكه . . .  نور هست ، آب وجود دارد , . . . هستي هست !

و تازه فهميدند كه حفره هاي صورتشان راه ورود است و تبادل .

آنها چشمهايشان را ديدند و فهميدند اشك مسئله عظيمي است در مقام تحير !

آنها خيلي چيزها را "ديــدند " ولي تا به كوهپايه رسيدند , ديگر سرشان را بلنــد نكردند

 آنها به موازات سري كه بر فراز پيكره ماديشان بود , قله را خودشان ديدند .

آنها هنوز تشنه و سراسیمه توي كوهپايه هاي وضوح سرگردانند و احساس اقتدار آنها را به سوي حكمراني بر چراگاه سوق مي دهد.

گهگاه فريادهاي : "قله وجود دارد " اطمينان دروغينشان را مي شكند .

عده اي چشم بسته به چراگاه بر مي گردند و عده اي به دامنه هاي بلندتر مي گريزند .

آنها فهميده اند كه دشمني به نام غرور وجود دارد و هنوز راه پر علفي تا قله باقي است , علفهاي وسوسه و شكست.

اما از دامنه بهتر مي توان صداها را فهميد .

گاه تپه ها و صخره هاي كوچك دامنه ديد را محدود مي كنند و رهروان " خسته" در همان تپه ها ساكن ميشوند و نسل متكاملتري از چرندگان غير درنده را پديد مي آورند . ولي . . .

عده اي بالا و بالاتر مي روند ، در هر تپه گوشه اي از هستيشان را جا مي گذارند و سبكتر قدم بر مي دارند.

آنها انرژيشان را با ديگران تقسيم مي كنند تا مثل او باشند ، او كه داد مي زند" قله وجود دارد "

آن بالاها علفهاي وسوسه آنقدر ليز و لزج اند كه حتي اگر پا رويشان بگذاري به تپه هاي پايينتر سقوط مي كني و آنجاست كه مفهوم فريادها را بهتر مي فهمي ,

 او بيهوده داد نمي زند ! جهت فرياد او راهي كم علف ، پر درخت و سرشار از چشمه هاي خلاقيت را مي نماياند .

راه سخت , اما واضح و پر نشانه است !

 و . . . وقتي به قله رسيدي , او را مي بيني

. . .

 نه اشتباه نمي كني  , . . .  خودت هستي !

حس ميكني كه ميليونها سال است بر فراز قله فرياد زده اي !

مي فهمي كه هرگز تنها نبوده اي و فوج فوج ذرات چون جريان رودهاي ملكوت  از قله گذشته اند!

اينجا همه يكي مي شوند ,

 همه تفاوتها محو مي شود و تو آنقدر باز تابانده ميشوي كه ديگر وجود نداشته باشي !

 تو در هستي حل مي شوي  و تازه مي فهمي كه هيچ كس فرياد را تكرار نكرده ,

 اصلا تكرار قانون زندگي چرندگان است !

 اينجا همه هستي انعكاس همان " پيمان اولين " هستند و چون فراتر از جهان چهار بعدي پيكرهاست آنرا متناوب مي شنيده اي !

 اين يك صداي ثابت است كه تا بينهايت جاري است  .

 اينجا در قله صدايي عظيم تر وامي داردت سرت را دوباره بلند كني . . .

آه ! قله انتهاي پيروزي نيست ! تازه آغاز راه است ,

 و هنوز ميلياردها پله نوراني پيش رو داري .

حالا مي فهمي همه جهان پله بوده اند !

 انگار همه كائنات براي اين خلق شده اند تا تو را به پاي نردبان برسانند !

 كوه عظيمي كه از آن بالا آمده اي تنها ذره اي كوچك است كه در عظمت تو حل مي شود !

وقتي به نردبان نگاه مي كني تمام عددهاي محور اعداد در يك نقطه منقبض مي شوند و با آهنگ ملايم صدايي فراتر از تمام ابعاد كشف نشده هستي از نردبان بالا مي روند تا  . . .

باقي اين جمله آيد بي زبان

                                در دل آنكس كه دارد نور جان !